معماری با مصالحی از جنس دل

hanane1

عضو جدید
کاربر ممتاز
یوقتایی هست داری گریه میکنی بعد یهو صدای پای مامانت میاد
اشکاتو پاک میکنی و بلند بلند میخندی
جوری که وقتی بهت رسید از خندت خندش میگیره
میگه چی شده چرا سرخ شدی
فقط میتونی بگی خیلی خندیدم اشکم در اومد :(
اینجور موقع ها حالت خیلی خرابه ...​
 

A.8

عضو جدید
کاربر ممتاز
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شیشه ای میشکند… یک نفر می پرسد که چرا شیشه شکست؟
یک نفر می گوید: شاید رفع بلاست،
دیگری می گوید: شیشه را باد شکست؟
دل من سخت شکست. هیچ کس هیچ نگفت.
از خودم می پرسم: ارزش قلب من ازشیشه یک پنجره هم کمتر بود؟
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آدم‌ها عطرشان را با خودشان مي‌آورند
جا مي‌گذارند و مي‌روند‌‌
آدم‌ها مي‌آيند و مي‌روند
ولي توي خواب‌هايمان مي‌مانند‌
‌ آدم‌ها مي‌آيند و مي‌روند
ولي ديروز را با خود نمي‌برند‌‌
آدم‌ها مي‌آيند خاطره‌هايشان را جا مي‌گذارند و مي‌روند‌‌

آدم‌ها مي‌آيند تمام برگ‌هاي تقويم بهار مي‌شود مي‌روند
و چهار فصل پاييز را با خود نمي‌برند‌‌
آدم‌ها وقتي مي‌آيند موسيقي‌شان را هم با خودشان مي‌آورند
و وقتي مي‌روند با خود نمي‌برند‌‌
آدم‌ها مي‌آيند و مي‌روند
ولي در دلتنگي‌هايمان‌‌ شعرهايمان‌‌
روياي خيس شبانه‌‌مان مي‌مانند‌‌‌
جا نگذاريد هر چه مي‌آوريد را با خودتان ببريد‌
به خواب و خاطره‌‌‌ي آدم برنگرديد .....
 
زندگی از دست ندادن لحظات است...

..............

شیشه پنجره را باران شست،
از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...


..............

من رفتم ولی تا ابد هستم...
:gol:



*نقل از یه نفر*


یکی که دیگه هیچوقت نمیتونه تو باشگاه باشه و...
مثه من...
تاپیک قشنگی داری کاش میشد دل آدما رو مثه یه معمار قشنگ ساخت...
اصلا بهتره مواظب دل آدما باشیم چون نمیشه دل شکسته رو از نو ساخت...:cry:

من رفتم ولی تا ابد هستم...
 
آخرین ویرایش:

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


دلـــــــــم میگـــــــــیرد

وقـــــــــــتـ ی مــــــــــــــــیدآنم

در دنـــــــــــــیآیِ بــــــــــ ه این بــــــــزرگی

هیچ دلـــــ ی نیســ ت کــ ه بـــرآیِ مـ ن تنـــگ شـــود...
 

ماه آسمونی

عضو جدید
کاربر ممتاز
زندگی از دست ندادن لحظات است...

..............

شیشه پنجره را باران شست،
از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...


..............

من رفتم ولی تا ابد هستم...
:gol:



*نقل از یه نفر*


یکی که دیگه هیچوقت نمیتونه تو باشگاه باشه و...
مثه من...
تاپیک قشنگی داری کاش میشد دل آدما رو مثه یه معمار قشنگ ساخت...
اصلا بهتره مواظب دل آدما باشیم چون نمیشه دل شکسته رو از نو ساخت...:cry:

من رفتم ولی تا ابد هستم...

:cry:
ممنونم ازت برام شعر گفتی
گلی هرچی بوده تموم شده دیگه هیچکی اون آدم سابق نیست :cry:
برگردو حضور داشته باش
بایدباشی
 

S&M R

عضو جدید
کاربر ممتاز
ﺷﺐ ﺍﺳﺖ ﮐﻠﻨﺠﺎﺭ ﻣﯿﺮﻭﻡ …
ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎ ﺩﻟﺘﻨﮕﯿﻬﺎﯾﻢ …
ﺑﺎ ﻗﻠﺐِ ﻟِﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ …
ﺑﺎ ﻏُﺮﻭﺭِ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻡ …
ﺳﺮﺍﻏﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﻡ …
ﻧﮕﯿﺮﻡ .. ﺑﮕﯿﺮﻡ ..
ﻧﮕﯿﺮﻡ …
ﻧﺰﺩﯾﮏِ ﺻﺒﺢ ﺍﺳﺖ …
ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩﻡ …
ﻣﺸﺘﺮﮎِ ﻣﻮﺭﺩِ ﻧﻈﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝِ ﻣﮑﺎﻟﻤﻪ ﻣﯿﺒﺎﺷﺪ !!
 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “

چـه جمـلـه ای !

پــــُر از کـلیـشه …

پـــُـر از تـهـوع …

جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :

” ســرد اسـت “…

یـخ نمـی کنـی …

حـس نـمی کنـی …

کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه

چـه سرمایـی را گـذرانـدم
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم

هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار

بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم

حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام

گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم

ساکم را بر میدارم و به راه می افتم

به همین سادگی
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نو بهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقه ی سبز نوازش است
با بر گ های مرده هم آغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش میکنی
ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستیت ، که مرا نوش میکنی
تو دره ی بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟






 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تنهایی
یعنی
ساعتها در تنهایی بنویسی
نه کسی بخواند
نه کسی حالت را بپرسد
نه کسی برایش مهم باشد حالت چطور هست
حتی ساعتها
گوشیش کنار اتاق فقط خاک بخورد
و خودش هم یه گوشه دیگه اتاق فقط
به سقف اتاقش نگاه کنه
تا زمان بگذره
و اون روز تنهایی
خودش تموم بشه
*نقل از یک نفر*
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
می‌گویــنــد : نویسنده‌ها سیــــــگار می‌کشند...!
شاعرها هجـــــــران
نقاش‌ها تابــــلـــــو
زندانی‌ها حبس
دزدها ســَــــرک
مریض‌ها درد
بچه‌ها قــَد
و من
برای کشیدن،
نــفــــس‌های تـــو را، انتخــاب می‌کنم ...!
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لحظاتی هست که هیچ چیز این زندگی قانعت نمی کند
و فقط و فقط نیاز به اندکی مردن داری !

حس رنگ زرد چراغ راهنمایی رانندگی رو دارم که هیچکی بهش “تـــــوجـــــه” نمیکنه !
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد دلم، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

های نپریشی صفای زلفکم را دست و آبرویم را نریزی دل

لحظه دیدار نزدیک است ...
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عاشق هر کس شدم او شد نصیب دیگری.....
دل به هر کس دادم او زد به قلبم خنجری.....
من سخاوت دیده ام دل را به هر کس میدهم.....
شرم دارم پس بگیرم انچه را بخشیده ام.....
 

Gelveh

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
مثل همان بارانی بودم که با آن گریه می کنیم...
چه شباهتی دارم با باران.....
با من گریه میکردن....... با او خنده.....
 

Gelveh

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
از من پنهان من عشقت را.....
میدانم عاشقش هستی.....درکت میکنم....
آخه خودمم عاشقم......
 

Gelveh

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
چشمانم را به نابینایی میفروشم.....
تا
کسی را که دوست دارم با دیگری نبینم.....
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روز اول پيش خود گفتم
دگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليك با اندوه و با ترديد
روز سوم هم گذشت اما
برسر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي كشت
باز زندانبان خود بودم ....


 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی اوقات آنقدر فریاد داری که سکوت جوابیست به همه سوالات ذهنت!
نپرس چرا
خودت را ملامت نکن
دیگران را نیز همچنین
فقط سکوت کن...
و ...
خاموش و آهسته عبور کن
و دیگر پشت سرت را نگاه نکن
خستگی های دلت را چونان کوله بار همراهت با خودت ببر
و آن ها را به هیچ کس نده
پیش هیچ کس آه نکش ، که ز آه جان سوز تو دل دیگری هم بسوزد
فقط برو
آرام و خاموش
ساکت و استوار
خودت را به دست تقدیر بسپار
و بدان تاکنون نیز
گوی چوگانه تقدیره آن بزرگ ازلی بودی
پس باز هم سکوت کن و بر گذشته اشک مریز...





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تمام ترسم از اینه ...

که عاشق کسی بشم و...

تو برگــــردی.... !


كاش مى شد وقتى داري از تنهايى دق ميكني ،
دق كنى، ولى دل به كسى كه دلش گيره نبندى ...
اين دردش از همه ى دردا بدتره كه يه روز بفهمى كسي كه دل به دلش دادى دلش جايى گيره....
 
بالا