گفتگوهای تنهایی

وضعیت
موضوع بسته شده است.

بهار00

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
☜دلـــم گرفتــه ↯
⇡ از دنیــا ⇡ از آدم هــا↯
☜از خـــودم☞ ← از حمـــاقت های ِ احمقـــــانه ام↯
☜یـه شـــبایی داد زدم اما درونـــم ســـوخت↯
☜این روزهــا دیگـر خـودم نیستــم↯
√سـَــــرد↯
√تنهـــا ↯
√ بـی احســــاس↯
 

نازنین فاطیما

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لبلی گفت به من
زندگی شيرين است
زندگی در دشت است
می توان در اين دشت
گريه ها را دزديد بر لب پيرو جوان
شادمانی را ديد
شاپرک پر زدو گفت
مهربانی زيباست
 

بهار00

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
↺اَگِــه حــالِ دِلَــم خـــوبِـه

ســــُکـــوتَم مُعــجِــزِه کـــَــردِه

وَگَـــرنه خــــوب میـــدونَم

کِــه دَرد اَز هَــر طَـرَف دَردِه↻ ...
 

بهار00

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
✘ﺍِﻧـﻘَـــﺪ ﺑــے ﺣــۅﺻــِـﻠِﻪ و تنهام...
کہ ﻫــَﺮ ڪے ﺑِــﺨۅﺁﺩ ﺑــﺂﻡ ﺑَـﺤـﺚ ڪُـﻨــہ ﻓَﻘـــَﻂ ﻣـﻴـﮕَـﻢ :
➣حق با تۅئه➣

✘ﺍِﻧـﻘـَﺪ ﺑــے ﺍَﻋــﺼـﺂﺑَﻢ
ﮐِـہ ﻫَـﺮ ڪے ﺑِﺨــۅﺁﺩ ﺑِـــﻢ ﮔـﻴـﺮ ﺑِـﺪهِ
یـــہ ﮐَـلـﺂﻡ ﻣــﻴـﮕـَﻢ :
➣ﻣَــڹ ﺑَـــﺪ ↶ ﺗـــۅ ﺧــۅﺏ➣
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این شهر...
شهرِ قصه های مادربزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد

آسمانش را هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند

که فانوسی داشته باشم یا نه!
کسی که میگریزد
از گم شدن نمیترسد
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
✊ این روزها جواب صداقت را با دروغ میدهند !
جواب محبت را با بی محبتی !
جواب با وفایی را با بی وفایی، و جواب دوستی را با دشمنی :|
این مردمان چه خوب آرایه "تضاد" را به کار می بردند...
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
همیشه که بغض بااشک خالی نمی شود !
گاهی میخندی ...
و لرزش شانه هایت هم
معادل هق هقت ...
و چه دردی دارند ،
این خندہ های زورکی !..
 

بهار00

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یِہ قانون هَست ڪہ میگہ

رِفیقت رِفــــــیقِْ جَدید پِیدا ڪَرد
ْ
خودِت بــــــُـــرْو تا حُرمَتِت نَشڪَستِہ

ســــــــــر ایڹ متڹ قســـــم میخــــــــــورم حکایت خیلیاس
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کــاش یک بار دیگر
با هم در کوچه های این شهر راه برویم
می خواهم جاهایی را که مُرده ام نشانت بدهم ...
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وسعت درد فقط سهم من است ،
باز هم قسمت غم ها شده ام ، دگر آیینه ز من با خبر است ،
که اسیر شب یلدا شده ام ،
من که بی تاب شقایق بودم ،
همدم سردی یخ ها شده ام ،
کاش چشمان مرا خاک کنید ،
تا نبینم که چه تنها شده ام
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آسمـــــــــــان…
حال تو و حال دلــــــم یک جـــــور است…!
تو چرا تـــــــیره شـــــدی…؟!
نکند تنهایی…؟!
من هم امــــــروز تـــــک و تنهــــــایم…!
آسمــــان حال تو را میفــــــهمم…
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
از همه ی روزهایی که رفت!
فقط یادهایی از تو جا ماند!
همه ی اشیاء این خانه !
حتی قاشق ها و فنجان ها ،
انگار به جای خالی تو اشاره می کنند!!
و من زیستن در این حجم خالی را!
در سکوت
برای شان معنا می کنم!
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هرچه گشتيم
در اين شهر نبود اهل دلی
كه بداند غم دلتنگی و تنهاییِ ما
 

AUTUMN LEAVE

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

وحشت از عشق که نه !

ترس ما فاصله هاست

وحشت از غصه که نه !

ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم !

صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست

گله از دست کسی نیست !

که مقصر دل دیوانه ماست ..

 

AUTUMN LEAVE

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

سادگی زیبا نیست - این نشانی است که بر نقش دلم نقش شده

ولی افسوس چه دیر

ولی افسوس چه دیر، این دل ساده بی آلایش

درد را باور کرد

به چه می اندیشی؟ و چه می اندیشی؟

که چرا آمده ایم؟ یا چرا باید رفت؟

و من امروز به تلخی دیدم،

ساده دل بود دل ما که گمان داشت صداقت زیباست

غرق دردیم، ولی می خندیم

خنده ای زهرآلود،

بدتر از ناله شب

عمق شب پیدا نیست،

زندگی زیبا نیست ..
 

Gelveh

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
آدم در تنهايیست كه می پوسد و پوك میشود و خودش هم حاليش نيست. میدانی؟تنهايی
مثل ته كفش می ماند، يكباره نگاه میكنی می بينی سوراخ شده، يكباره میفهمی كه
يك چيزی ديگر نيست. بيشتر آدمهای دنيا در هر شغلی كه باشند از خودشان هرگز نمی
پرسند چرا چنين شغلی دارند . چيزهای ديگر هم هست كه آدم دنبال دليلش نمیگردد.
يكيش مثلاً تنهايی است ...:cry:
 

Gelveh

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
[FONT=&quot]وَق‍ـــــــــتی زود بِفَ‍ـــــــــــهم‍ـــــــــــی!!! [/FONT]
[FONT=&quot]زود هَ‍ــــــــــم می‍ـــــــــــشکَ‍ـــــــــــنی [/FONT]
[FONT=&quot]خُُ‍ـــــــــودِِت‍ـــــــــو بِ‍ـــــــــزن بِِ‍ـــــــــه [/FONT]
[FONT=&quot]نََفََه‍ـــــــــمی [/FONT]
[FONT=&quot]بِ‍ـــــــــــزآ هَـــمـــِـــــه فِِ‍ـــــــــک‍ـــــــــر [/FONT]
[FONT=&quot]ک‍ـــــــــُُنََن نم‍ـــــــــیفََه‍ـــــــــمی[/FONT]
 

Gelveh

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
[FONT=&quot]یه موقع هایی آدم خسته میشه...[/FONT]
[FONT=&quot]نه از دوستش, نه از دشمنش, نه از حرفای صدتا یه غاز مد شده بین مردم, نه از [/FONT]
[FONT=&quot]قضاوت های مسخره بقیه... [/FONT]
[FONT=&quot]یه موقع هایی ادم از خودش خسته میشه... [/FONT]
[FONT=&quot]از نقابی ک تمام روز رو صورتشه... [/FONT]
[FONT=&quot]نقابی ک فقط شبا, فقط زمانی ک مطمعنی همه خوابیدن, چراغا خاموشه و هیچ کس نیس [/FONT]
[FONT=&quot]ک خود واقعیتو ببینه.... [/FONT]
[FONT=&quot]اون موقع اس ک سبک میشی...[/FONT]
[FONT=&quot]اون موقع اس ک یه آخییییشششش بلند میگی و میوفتی رو تخت...[/FONT]
[FONT=&quot]بعدش یه لبخند احمقانه میزنی به همه رفتارایی ک امروز داشتی و هیچ کدوم واسه [/FONT]
[FONT=&quot]خودت نبود ...[/FONT]
[FONT=&quot]همشون ب خاطر اون نقابیه ک رو صورتت گذاشتی ..[/FONT]
[FONT=&quot]اون موقع اس ک تازه خستگی میاد تو تنت...[/FONT]
[FONT=&quot]خستگی تمام لبخندا و بلند خندیدنای الکی ...[/FONT]
[FONT=&quot]خستگی تمام اظهار ب خوشحالی کردنت ...[/FONT]
[FONT=&quot]خستگی تمام حرفای کلیشه ای ک حتی به یه دونش اعتقاد نداری ...[/FONT]
[FONT=&quot]خستگی آرامش ظاهری ...[/FONT]
[FONT=&quot]خستگی خوشبختی ظاهری ...[/FONT]
[FONT=&quot]خستگی " همه چی آرومه " الکی...[/FONT]
[FONT=&quot]خستگی همه حرفای نگفته ..[/FONT]
[FONT=&quot]آخ ک چقدر آخر شبا خسته میشم [/FONT]
[FONT=&quot]از این " من" ساختگی ...[/FONT]
[FONT=&quot]از این " من " تنها ...[/FONT]
[FONT=&quot]از این " من " تموم شده ...[/FONT]
[FONT=&quot]دلم واسه خودم تنگ شده ...[/FONT]
[FONT=&quot]واسه " من " واقعی...[/FONT]
[FONT=&quot]" منی" ک یه عمره پشت نقاب قایمش کردم ...[/FONT]
[FONT=&quot]"منی" ک دیگه نمیدونم چه جوری بوده..[/FONT]
[FONT=&quot]یه نگاه به آینه میکنم [/FONT]
[FONT=&quot]چه قدر بی نقاب خسته ام.....[/FONT]
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خسته ام همچون مترسکی که قرنهاست بر پا ایستاده و اطرافش را نگاه میکند....

به دشتی خسته تر و تنهاتر از خویش
که خاک خشکیده اش روزگاریست
در انتظار آوای گنجشکی لَه لَه میزند .....

وَ اینجا بی هیچ عنصری برای ترکیب
همه چیز در هم آمیخته....

اینک من این دَشتم ؟ خاکم ؟

و یا مترسک بی نیاز از کلاهی
که باد
سالیان پیش
آنرا با خود برده است.....
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک وقتهایی وقتش است خودت چمدانت را برداری ،

آرام و بیصدا از زندگی آدمها بروی بیرون ...

دیر که بشود تمام آن لحظه های خوش

مثل بستنی شکلاتی عصر های تابستان ، آب میشود ..!

میچکد روی دامنت ...

یک وقتهایی وقتش است خودت چمدانت را برداری

و تنها رد کوچکی از خودت به جای بگذاری ...

سنجاق سری ، گردنبندی ، گاه خاطره ای ، چیزی ...

تا از دیده شان که رفتی ، از یادشان نروی ...!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Similar threads

بالا