عاشقم !
اهل همین کوچه ی بن بست کناری
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی
تو کجا ؟ کوچه کجا ؟ پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟ عشق کجا ؟ طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی
منِ دلداده به آهی
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به راهی ..
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گنهِ پنجره و لحظه و چشمت
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب
تو را تنگ در آغوش بگیرم ..
یک کودک غریبـه
با چشم های کودکیِ من نشستـه است
از دور لبخند او چه قدر شبیه من است ..
آه ، ای شباهت دور ! ای چشم های مغرور
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم
بگذار در خیال تو باشم
بگذار ... بگذریم
این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است
..
به بعضی ها باید گفت هــــی فـــلانــی نردبـــان هــوس را بـردار و از اینـجـا بــرو،
با ایــــــن چــیــــزهــا قـــدت به عــــشــق نـمـی رسد !
عـــشـــق بـــال مـــیخــواهــد کـه تـــو نـــــــداری . . .
باش...
فقط باش و بودنت را به رخ تمام آنهایی بکش که نتوانستند خوبم کنند....
من...
در این کنج سالها ترک خورده بودم و بندی به تنم زده نمیشد
باش و بندی بزن و در آغوشم بگیر...
تو
وا میکنی تمام یخ های دلم را....
باش...
باش و با بودنت مرا دوباره آغاز کن...
از کسانی که همه چیز را محاسبه می کنند
بترس.....
هرگز قلبت را در اختیار آنها نگذار...
آنها حساب عشقی را که نثار تو می کنند را دارند
روزی آنرا با تو تسویه می کنند........!
نگذر از این خانه...نگزار که بمیرم.
اینجا من نفس هایت را نفس کشیده ام و با هر نگاهت مست شده ام...
نگذر...
اینجا پر از توست ...هوایش درد گریه هایت را دارد...پنجره هایش برق چشمانت را و دیوارانش سنگینی تکیه ات را....
من ک هیچ...بروی خانه هم دیگر روح ندارد....نگذر...
سالهــــــــــا دویده ام با قلبـــــــــی معلق و پایـــی در هــــوا!
دیگــــر
طــاقت رویاهــــایم تمــــــــــام شده است...دلــــــــــم رسیدن می خواهــــــد