معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چه سخته وقتی
دلت میخواد کسی باشه که بفهمه حرفهات اما
همه میپرسن چی میگی حالت خوبه
هیچکس نمیفهمه حرفت را
و مجبوری سکوت کنی
تا مزاحم آرامش اهل زمین نشی
*نقل از یک نفر*
 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
به سختی می خروشم: های باران!... تو که جان میدهی بر دانه در خاک غبار از چهرِ گل ها می کُنی پاک غمِ دل هایِ ما را شستشو کن برای ما سعادت آرزو کن "فریدون مشیری"
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی بهتر هست تنهایت را
با هیچ کس تقسیم نکنی
بگذار
ادمها
خودشان انتخاب کنند
اگر میخواهند بمانند
بگذار بمانند
و اگر میخواهند بروند
حتی اگر دلت هم می شکند
رو برگردان تا رفتنشان را نبینی
اینگونه
راحت میتوانی خودت را آزاد کنی از تمام دیدنها
*نقل از یک نفر*
 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
دیروز، سبز امروز، قهوه ای فردا به رنگِ زرد روزی دگر به رنگِ فراموشی، نیـــستی اینست سرگذشتِ پُر از رنگ و نقشِ برگ در روزهایِ مرگ "مجتبی کاشانی"
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتی خسته ام
وقتی کلافم
وقتی دلتنگم
بشقاب ها را نمی شکنم
شیشه ها را نمی شکنم
غرورم را نمی شکنم
دلت را نمی شکنم
در این دل تنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد
این بغض لعنتی است … که میشکنم
 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
گمان می برم که اگر خداوند صد هزار گونه خنده می آفرید اما رسمِ اشک ریختن را نمی آموخت، قلب حتی تابِ دَه روز تپیدن را هم نمی آورد! "نادر ابراهیمی"
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اون خداست
آدما به بودن نیاز دارن......

خدایـــــــــــا

دخـلـَم با خرجـم نمیخواند ،

کم آورده ام ،

صبری که داده بودی تمام شد ،
ولی دردم همچنان باقیست !!!

بدهکار قلبم شده ام ،
میدانم شرمنده ام نمیکنی؛

باز هم صبـــــــر میخواهم...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…
 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حرف های زیادی داری

سکوت علامت چیست

نمی دانم علامت رضایت است

یا همان جواب ابلهان خاموشی است

معنی جدیدی به سکوت داده ای

سکوتت را می فهمم

یعنی انتظار
 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ
ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ ...
ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ , ﻣﺜـﻞ ﺑﻬﻤـــﻦ , ﻣﺜـﻞ ﺍﺳﻔﻨــــــﺪ
ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــ ـــــﺎﻥ ...
ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ
ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ
ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ
ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ ...
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪﻧﯽ ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــﻨﯽ
ﻏﻤﮕﯿــﻦ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ
 

پسر بهاری

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
رهگذر حيات
در اين آفاق گمگشته
هياهوي سرگشتگي است
زندگي، همان مركب گذرا
كوچه باغ تنهايي ست
خالي و خيالي
فرش منقوش به سرخ واگراست
آسمان آبي را باران رهايي ست
حكم تقدير، شب ترديد
هجرت ناكام رهگذرهاست
در التهاب نگاه پرستوها
و مي شود باقي، در پناه نام جاوداني
 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
غمگین مشو عزیز دلم


مثل هوا در کنار توام


نه جای کسی را تنگ می‌کنم


نه کسی مرا می‌بیند


نه صدایم را می‌شنود


دوری مکن


تو نخواهی بود


من اگر نباشم
 

R@ha1

عضو جدید
کاربر ممتاز
این روز ها عجیب سر در گمم
اصالت احوالم دستم نیست
لحظه لحظه را برزخی طی میکنم
درست شبیه برگی پاییزی
که دل به باد سپرده، ولی از درخت هم نمی توانند دل بکند...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خسته ام از تظاهر به ایستادگی
از پنهان کردن زخم هایم
زور که نیست !
دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و
با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است....!
............اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم
میخواهم لج کنم ، با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا...!
چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشی....؟؟!
خسته ام .... از تو .... از خودم....از همه ی زندگی .....
میخواهم بکشم کنار ! از تو ... از خودم..... از همه ی زندگی .....
 

R@ha1

عضو جدید
کاربر ممتاز
با تمام خاطرات تلخ و شیرینم زنده ام
و چه بی مفهوم است نفس کشیدن
و چه بی پروا رها می شوم در چشمانش
روزگار را می گویم
که با آن چشمان شهلای سیاه
خیره به من می نگرد
گویی ارثش را طب می کند ....
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سخت ترین دو راهی ، دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است
گاهی کامل فراموش میکنی و بعد میبینی که باید منتظر می ماندی
و گاهی
آنقدر منتظر میمانی تا وقتی که میفهمی زودتر از این ها باید فراموش میکردی . . .

 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
دلم شور گذشته را ميزند . . .

دلم شور می زند ,

نه شورِ آینده را ...

برای گذشته نگرانم ...!

برای روز های گرمی که می ترسند دیگر تکرار نشوند ...

و من برایشان نگرانم ,

روز هایی که پر از عشق بود و شاید دیگر تکرار نشوند

و دلم شور می زند برای سکوت سرد آینده ...

که نه شقایق در آن رشد می کند ...

و نه آسمان آبی می ماند ...

دلم شور می زند ...

برای مرگ سرسبزی عشق ...

که از آن جز بیابانی باقی نمانده

و دلم شور می زند ...

برای خودم که بغضم را به سیگار می گویم و ...

درد و دل هایم را به دیوار ..
 
بالا