صبر کن سهراب!
آری…
تو راست می گویی آسمان مال من است
پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین،ما لِ من است!
اما سهراب تو قضاوت کن ،
بر دل سنگ زمین جای من است؟!
من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست…
صبر کن سهراب!
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم…
تصویر دلخراش غمی محض بودم و
مانند خواب های تو آخر نداشتم
گفتی : بیا از این قفس تنگ لعنتی
من را حلال کن به خدا پر نداشتم
می خواستم ادامه شوم شعر را ولی
حرفی برای گفتن دیگر نداشتم .
زندگیه دیگه؛ گاهی خستهت میکنه
خیلی خستهت میکنه،
اونقد که دوس داری خودکارتو بذاری لای صفحات زندگیت وُ یه مدت بری سراغ خودت؛ هیچکاری نکنی، هیچکیو نبینی،
با هیچکی حرف نزنی، حتی نفسم نکشی.
اما مشکل اینجاست
بعد که برمیگردی
میبینی یه نفر خودکارو از لای کتابِ زندگیت بیرون کشیده
و تو هم یادت نمیاد کدوم صفحه بودی.
گم میشی ..
و هیچی توو دنیا بدتر از این نیست که ندونی کجای زندگیتی.
آدمها را به زور كنار خودتان نگه نداريد، آدمها را مثل گل ها برای هميشه داشتنش كنار خودتان خشك نكنيد ،
شايد هميشه بمانند اما ديگر همان آدم سابق با همان عطر و ويژگی ها نيستند ،
به زور نگه داشتن آدم ها آن ها را خشك و بی روح و شكننده میكند ،
به آدم ها اجازه ی زندگی بدهيد حتی اگر قرار است بدون شما زنده بمانند.
عادت کرده ام تنها توی کافه ای بنشینم
از پشت پنجره آدم ها را ببینم
قهوه ای تلخ بنوشم و تا خانه تنها پیاده راه بروم
تلخم درست مثل خنده بی حوصله
مثل قهوه بی شکر