بی طاقتم ،عشق تو منم که پرسه میزنم
نمیشه باورت که عاشقت منم
نیستیو که عطر پیرهنت مونده رو تنم
بعد از تو
میشینم هردقییقه
پای عکسات،
هنوزه توگوشمه صداتو وحرفات
توفکرمه ،که بعد من
میزاره دست رو دستات
فقط امیدم به تو بسته است
بگو تو هم حالمو داری
عمری برات خاطره ساختم
کجایی ؟موندم تو بی قراری
آه خدایا …
عجب دورانی بود
کودکی …
التیام زخمهایش
بوسه های گرم و صادقانه بود
و اکنون …
گذشت زمان
التیامی بر زخمها نیست
یادمان می دهد
چگونه با درد زندگی کنیم
كاش ميشد ادم گاهي...
فقط گاهي!!
ب اندازه نياز بميرد
بعد بلند شود
اهسته
اهسته....
خاكهايش را بتكاند
اگر دلش خواست برگردد ب زندگي
دلش نخواست بخوابد تا ابد تا ابد...
چه لحظات باشکوهیست
انجا که
هیچ کس
مرا به یاد نمیاورد
و من
گاهی
هر روز
تنها
به اجبار لبخند
میزنم
به تک تک کسانی که
میدانم
خیلی
ساده
مرا از
یاد میبرند
و بی حرف اشکهایم را پاک میکنم
*نقل از یه نفر*
اگر رفته اید واقعا بروید
وقتی بلاک کردید دیگر آنبلاک نکنید
وقتی با خیانت رفته اید و خوش میگذرانید و عکس های پروفایلتان را عاشقانه میکنید کمی یاد گذشته تان هم باشید
حالا چه شده که آنبلاک کرده ای و عکس های پروفایلت بوی خیانت میدهد؟
پس چه شد آن همه عشق
با او به مشکل خوردی؟
به او هم خیانت کرده اید یا او به شما خیانت کرد
آخر شنیدم هر عملی عکس العملی دارد
چرا بعد رفتنتان کاری می کنید که آدم توی برزخ بماند
بخدا این شکستن قلب آدم ها سخت تاوان دارد
از من گفتن ...
روزهای سخت ما گذشت
ولی سختی ها عجیب در خاطرمان مانده
مخصوصا شبهایی که با گریه صبح شد...
هر آدمی بالاخره یه روزی
به چیزی یا کسی که ترک کرده برمیگرده،
نه اینکه بخواد دوباره به دستش بیاره،
نه اینکه بخواد دوباره داشته باشدش
یا اینکه دوباره باهاش باشه، نه؛
اشک هایی هست که باید ریخته بشه،
ممکنه چند روز بعد،
ممکنه سال ها بعد
ولی بالاخره هر آدمی یه روزی میاد سراغ اشکای به تعویق افتادش ... .
ببین جآنم ..
رفت که رفت!
با آهنگ های مشترک تان فرو می ریزی؟ قبول!
دوستش داری؟ قبول!
خاطره داری؟قبول!
شب ها یهو همه چیز آوار می شود روی سرت قبول!
اما حق نداری خودت را زیر بارِ بد وبیراه له کنی!
حق نداری به حس صادقانه ات به جای عشق بگویی جاهلیت!
حق نداری خودت را احمق صدا بزنی وبلندتر گریه کنی!
به جانِ خودت آخرِ بی انصافی ست "بی لیاقتی مطلق شان"را سر خودت خالی کنی و گوشت تنت را آب کنی!
به جانِ خودت آخرِ بی انصافی ست که یک عمر این
"بی لیاقت های مطلق "را در زندگی ات زنده نگه داری!!
به جانِ خودت آخرِ بی انصافی ست.
هيچ كس نمي تواند تشخيص دهــد
كسي كه شانه هــايش تكــان مي خورد
مي خنــدد يا گريـــه مي كند
ما از دور خوشيم
اما از نزديك...
سيل اشك امان مان را بريده است ..
آدمها را به زور كنار خودتان نگه نداريد،
آدمها را مثل گل ها برای هميشه داشتنش كنار خودتان خشك نكنيد ،
شايد هميشه بمانند اما ديگر همان آدم سابق با همان عطر و ويژگی ها نيستند ،
به زور نگه داشتن آدم ها آن ها را خشك و بی روح و شكننده میكند ،
به آدم ها اجازه ی زندگی بدهيد حتی اگر قرار است بدون شما زنده بمانند.
دلم می خواست کسی باشد
که مرا بلد باشد.
بلد بودن مهم تر از عاشق بودن
یا حتی دوست داشتن است.
کسی که تو را بلد باشد،
با تمام پستی بلندی هایت کنار می آید!
می داند کی سکوت کند،
کی دزدکی نگاهت کند،
کی سرت داد بزند..
و کی در اوج عصبانیت
محکم در آغوشت بگیرد
کاش کسی باشد
که مرا بلد باشد.
قرارمان باشد پاییز
وسط قایمموشکبازی ابرها
و جنگ نابرابر باد و برگها
و تردید باران برای ملاقات زمین
و در هیاهوی پای کوبی پرندگان
روی نیمکتی رو به آسمان
به صرف تماشای غروب
یک فنجان لبخندت
یک جرعه از نگاهت
یک بغل از آغوشت
یک نفس از عطرت
یک جمله از لبانت
و مژدهی تا ابد ماندنت
ماندنت.. ماندنت..