معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چه جملــــــ ـــه ای!

پر از کلیــــ ــ ....

پر از تهــــ ـــوع....

جایِ گَرمی نشســــ ــــته ای وَ میخوانـــ ـــی!

یخ نمیکنــــ ـــی.....

حس نمیکنـــــ ــــی....

کِه مَن بـــ ــرای ِ نوشتَن همیـــــ ـــن دو کلمه

چه سرمایی را گذراندم
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خیلی وقت شده
دیکر حوصله نقاب گذاشتن ندارم
تنها
نگاه میکنم
لبخند میزنم
و بعد تنها
چند ساعت
غیبم میزند
و کسی چه میداند
در لحظات غیبتم
درونم
چه خبر هست
جز دیوار اتاقم
*نقل از یه فر*
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاه دلتنـــــــگ می شوم
دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها
حسرت ها را می شمارمو باختن هاوصدای شکستن را...
نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم
وکدام خواهش را نشنیدم
وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگــــــــــــــــم.

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلـــم مـــی خــواهـــد

زنــدگــــی ام رامــوقتــــاً بدهـــم دســـت آدمـــی دیگــــر

و بگـــویــم : تــو بـــازی کـــن تــا مــن بـــرگــــردم

فقــــط نســــوزیهــــــا !

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
درون من..منی است
که سیگار بر لب خاطرات می گذارد...
دود می شود با رفتن ها...
درون من باوریست
که آسمان را به آتش می کشد....
جهنم را با رویایم سرد...!
درون من افکاری موج می زند
که مدام
طناب می شود بر گردنم....
چهار پایه ای نیست...

من از ارتفاع رویاهایم سقوط کرده ام...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این روزها چقدر آرام شده ام..

سکوت تمام زندگی ام را برداشته!

دلم یک تلنگر می خواهد..

دلم میخواهد نبینم.نشنوم.نخوانم!

دلم این روزها آرامش می خواهد..

میخواهم کتاب زندگی ام را ویرایش کنم!

چه باک از اشتباهات عاقلانه ام!

می خواهم این بار بی خیال باشم و بگذرم..

زندگی!آماده ام برای جنگیدن

آماده ام برای پیروزی

تنها یک تلنگر بزن!!

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
می گویند : شاد بنویس ...نوشته هایت درد دارند!

و من یاد ِ مردی می افتم ،که با کمانچه اش ،

گوشه ی خیابان شاد میزد...اما با چشمهای ِ خیس ... !!!

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق خاطراتم
میخکوب میکنم
سرزمین خشک خاطره یخ زده وفرسوده شده
زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته
رفاقتها پوچ وتوخالیست
وحال کوچ ِ تبلورزندگیست
باید رفت و
به اندازه تمام تنهایی ها
فریاد را
در آغوش کشید
باید رفت ....

 

ترانه3

کاربر بیش فعال
از این تکرار ساعتها....

از این بیهوده بودنها...

از این بی تاب ماندن ها....

از این تردیدها ، نیرنگ ها ، شک ها، خیانت ها....

از این رنگین کمان سرد آدمها....

و از این مرگ باورها و رویاها پریشانم....

....دلم پرواز میخواهد.
 
بالا