معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هنوز هم عقربه های ساعتم

راه خودشان را می روند ...

عجب اراده ای دارند !

هر روز همین راه ...

در این فکرم که

می دانند دور خودشان می چرخند یا نه ؟!

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلتنگی چه حس بدی است....
حس بد
کاش...
پاره ای ابر میشدم
دلم مهربانی می بارید
کاش نگاهم شرار نور میشد
اشتی میدادش
و
که دوست داشتن چه کلام کاملی است
و
من...
چقدر دلم تنگ است!

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
درون من..منی است
که سیگار بر لب خاطرات می گذارد...
دود می شود با رفتن ها...
درون من باوریست
که آسمان را به آتش می کشد....
جهنم را با رویایم سرد...!
درون من افکاری موج می زند
که مدام
طناب می شود بر گردنم....
چهار پایه ای نیست...

من از ارتفاع رویاهایم سقوط کرده ام...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این روزها چقدر آرام شده ام..

سکوت تمام زندگی ام را برداشته!

دلم یک تلنگر می خواهد..

دلم میخواهد نبینم.نشنوم.نخوانم!

دلم این روزها آرامش می خواهد..

میخواهم کتاب زندگی ام را ویرایش کنم!

چه باک از اشتباهات عاقلانه ام!

می خواهم این بار بی خیال باشم و بگذرم..

زندگی!آماده ام برای جنگیدن

آماده ام برای پیروزی

تنها یک تلنگر بزن!!

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آدم که غمگین می شود،
خودش را جدا می کند از جمع،
که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند.
مورد فراموشی قرار می گیرد و تنها تر و تنها تر می شود.
آنچنان در تنهایی خود غرق می شود که دیگر با هیچ تلنگری بر نمی خیزد
و این آغاز تلخ یک پایان است...
 
بالا