معماری با مصالحی از جنس دل

ترانه3

کاربر بیش فعال
 

ترانه3

کاربر بیش فعال
قایق


قایقی که ساحل نمیشناسد

چه فرقی میکند

شاعری معروف باشم

یا تکه ای حرف در دهان کودکی غمگین

کلاغ آرزوهایم

هیچگاه به مقصد نمیرسد....!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایـن گلــویـم را هـر از گــاهــی بــایـد ..
بتــراشمـ تــا بـرای دلتنگـی هــایــ تــازه جــا بــاز شـود ..

دلتنگــی هــایـی کــه مـی تــواننـد

آدمـ را خفــه کننــد:(
 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ،
ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺍﻃﺮﺍﻓﺶ است،
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﻧﺪ،
ﮐﻪ ﺍﻋﻼﻡ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﺣﻮﺍﺱﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺴﺖ،ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺧﻂ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻝﺷﺎﻥ ﭘﯽ ﺗﻮ، ﺩﻝِ ﺗﻮ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺗﻮﺳﺖ...
ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﻨﺪ،
ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻓﺮﺍﺩﯼ ﮐﻪ ﭘﯿﮕﯿﺮﻧﺪ...ﮐﻪ ﻧﺒﺎﺷﯽ ﺩﻟﮕﯿﺮﻧﺪ...
ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ دلتنگت ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﯽﻣﻘﺪﻣﻪ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽﻧﻮﯾﺴﻨﺪ،ﻭﻗﺖﻫﺎﯾﯽ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺧﻂ ﺷﻌﺮ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﻨﺪ،ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺧﻮﺩﺕ... ﻭﺟﻮﺩﺕ... ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼﮐﺴﯽ ﻣﻬﻢ ﺍﺳﺖ...
ﺁﺩﻣﯿﺰﺍﺩ ﭼﻪ ﺩﻟﺨﻮﺵ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﮔﺎﻫﯽ، ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺧﻂ ﻧﻮﺷﺘﻪ...ﺩﻭ ﺳﻪ ﺧﻂ ﭘﯿﻐﺎﻡ، ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺣﺘﯽ ﺁﻥ ﺳﺮ ﺩﻧﯿﺎ...
ﺣﺲِ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺑﻮﺩنت ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ،ﻧﺒﻮﺩنت ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﯽﮐﻨﺪ...
ﻭﻗﺖﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﻓﻬﻤﯽ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺩﻟﺖ ﭘُﺮﺩﺭﺩ ﺍﺳﺖ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﻨﺪﯼ ﻭ ﺷﺎﺩ ﺑﺎﺷﯽ، ﺗﺎ ﺁﺩﻡﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺭﺍ، ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻧﮑﻨﯽ.
ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﻡ،ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ،برايم ﭘُﺮﺍﺭﺯشند...ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻣﺸﺎﻥ...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کاش می شد آدم گاهیبه اندازه‌ی نیاز، بمیرد...
بعد بلند شود آهسته آهسته خاک‌هایش را بتکاند
گردهایش بماند
اگر دلش خواست،
برگردد به زندگی...
دلش نخواست،
بخوابد تا ابد..
کاش می‌شد گاهی آدم به اندازه‌ی نیاز بمیرد...!!
کاش میشد




 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قهقهه های مستانه
می دانی از چه؟
از هر چه نامردی است می خندم
دیوانه شدم دیگر
بدون هیچ شاخ و دمی
سرخوش می دانی چیست؟
همان کس که در دریای غم غرق و در قعر تاریکی لبخند می زند
شامی بس غریبانه است
شاید این روزهای من همان شام غریبان است که می گویند
غریبانه می نوشم از جام تهی
در خیال سر می کنم
مست و بی هوش





 

zahra.71

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بعضی چیزهارا باید
سروقت خودش داشته باشی ،
وقتش که بگذرد
دیگر بود و نبودش برایت فرقی نمیکند
چون به نبودنش عادت کرده ای
و یاد گرفته ای چگونه بدون اینکه
داشته باشی أش ، زندگی کنی....
بعضی چیزها ، مثل حس ها
و تجربه ها ؛ دوره ی خاص خودش را دارد ‌‌..
مثلأ یک دوره ای آدم دوست دارد عاشق باشد ...مثل خیلی های دیگر کادو بخرد ، ذوق کند ، برای کسی مهم باشد...
وقتی نیست ، زمانش که بگذرد دیگر فایده ای ندارد...کم کم به تنها بودن میان جمعیت بزرگ دو نفره ها عادت میکنی و یاد میگیری تنهایی حال خودت را خوب کنی
اینکه میگویند
عشق تاریخ مصرف ندارد
و پیروجوان نمی شناسد ، درست...
اما عاشق شدن در بیست سالگی با عاشق شدن در چهل سالگی قابل مقایسه است !؟! آدم یک چیزهایی را سر وقت خودش باید داشته باشد
وقتی سرزنده و شاد است
وقتی جوان است
یک چیزهایی مثل عشق و حس و حال عاشقی
وقتش که بگذرد ، رنگش خاکستری میشود
و شاید هرگز نتوانی تجربه اش کنی ، هرگز ..

نازنین عابدین پور
 

sar sia

کاربر بیش فعال
موی خود بر شانه میریزی شرابی خب که چه
مست میرقصی در آیینه حسابـی خب که چه

دختـــر ِ اربابـی و یک باغ نوبر مال توست
کرده ای پنهان به پیراهن، گلابی خب که چه
رویت آن سو میکنی ، تا باز می بینی مرا
در قدم برداشتن ها می شتابی خب که چه
مثل آهویی کــه گم کرده ست راه خانه اش
اینچنین بی تاب و غرق التهابی خب که چه
 

ترانه3

کاربر بیش فعال
در روزگاری که کلاغ ها....

تار و پود زندگی را میبافند....

روزگاری که ماهی ها....

به قلاب التماس میکنند برای مرگ ....

روزگاری که بره ها حتی ....

از نوازش چوپان فراری اند....

در روزگاری که ....

انسان هم آدم نیست ....

چگونه انتظار عشق داشته باشم....

از انجماد نگاهت ؟؟؟
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تنهایی همیشه مهمونم هست ولی بهترین رفیق و مونسم هست
شاید گاهی دورم یهو پر بشه از اشخاص جور واجور
اما
وقتی که میرن و یا حتی بعضیهاشون که
هستند
این تنهایی میشه هم صحبتم
باهاش حرف میزنم
و بعد میگم
خوش به معرفت تو که
اینقدر کنارمی
*نقل از یه نفر*
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این روزها...،
خدای سکوت شده ام !
خفقان گرفته ام ...
تا ارامش اهالی دنیا ؛
خط خطی نشود..
اینجا زمین است
رسم آدمهایش عجیب است ...
اینجا گم که میشوی ،

بجای اینکه دنبالت بگردند
فراموشت میکنند...!

 
بالا