معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ﺯﻧـﺪﮔی ﺍﻧـﮕـاﺭ
ﺗـﻤــﺎﻡ ِ ﺻـﺒـﺮﺵ ﺭﺍ ﺑـﺨـﺸـﯿـﺪﻩ ﺍﺳـﺖ ﺑـﻪ ﻣـﻦ !!
ﻫـﺮﭼــﻪ ﻣـﻦ ﺻـﺒـﻮﺭﯼ ﻣﯿﮑـﻨـﻢ
ﺍﻭ ﺑـا ﺑـﯽ ﺻـﺒـﺮﯼ ِ ﺗـﻤـﺎﻡ
ﻫـﻮﻝ ﻣﯿﺰﻧــﺪ
ﺑـﺮﺍﯼ ﺿـﺮﺑـﻪ ﺑـﻌــﺪ.!
ﮐـمـﯽ ﺧـﺴـﺘــﮕـﯽ ﺩﺭ ﮐــﻦ ، ﻟـﻌـﻨـﺘـﯽ..
ﺧـﯿـﺎﻟـﺖ ﺭﺍﺣـﺖ..!!
ﺧـﺴـﺘـﮕﯽ ِﻣـﻦ
به این زودی هادرنمیرود!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خنده های ماسک لای جرز دیوارش گم شده
که اشکها هنوز از پشت پلک چکه میکند
آچار بده تا پیچهاش شل کنم
وقتی سر این واشر هرز رفته است
کتونیها با هم قرار میذارند
اما گشتی سمتشون هم نرفت
توپ دست کی بود؟
سمندون !
حالا راکت دلتنگیش را به سر دیوار میکوبد
که در با خمیازه ای بیدار شد
و چشمش پرید
وقتی سیگار از پنجره سقوط آزاد می کند.

*نقل از یک نفر*
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
طعم شیرین عشق را
به من چشاندی!
رفتی..
نمی‌دانم گناه دل بستن مرا
می‌بخشی یا نه..
اما من گناه نبودنت را می‌بخشم
ولی فراموش هرگز..

#فرشته_طاهری_وحید
 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
کاش دو قلب داشتم
دو قلبی عاشق تو می‌شدم
یکی برای آن‌که بزنی
بشکنی، بروی..
یکی را ببری که دلت نگیرد
دل‌تنگ نشوی..

#افشين_صالحى
 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
گاهی آدم‌ها، عاشق هم نیستند
عاشق حس عاشقانگی‌اند
دلتنگ لحظه‌های دلتنگی‌اند

فکر کن این #تو توی زندگیِ
هیچ‌کدام‌مان نبود
آن وقت زندگی
نفس‌مان را بند می‌آورد

حالا تو، همان دورها بایست
زندگی‌ات را کن، عاشق و دلتنگ شو
بگذار این زندگی لعنتی
با عشق و دلتنگی بگذرد..
 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﺪﻧﺪ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﭘﺮﯼ ﺑﻪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺍﺩ ،
ﻭ ﺷﺎﻋﺮ، ﺷﻌﺮﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ .
ﺷﺎﻋﺮ ﭘﺮ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﻻﯼ ﺩﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺷﻌﺮﻫﺎﯾﺶ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﮔﺮﻓﺖ .
ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺷﻌﺮ ﺷﺎﻋﺮ ﺭﺍ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮ ﺩﻭﺗﺎﻥ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ .!
ﺯﯾﺮﺍ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﻮﯼ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﻮﺩ ، ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ،

ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﺰﻩ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﭽﺸﺪ ، ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ .
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تنهایی همیشه مهمونم هست ولی بهترین رفیق و مونسم هست
شاید گاهی دورم یهو پر بشه از اشخاص جور واجور
اما
وقتی که میرن و یا حتی بعضیهاشون که
هستند
این تنهایی میشه هم صحبتم
باهاش حرف میزنم
و بعد میگم
خوش به معرفت تو که
اینقدر کنارمی
*نقل از یه نفر*
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
در انباری خانه ی مادر بزرگ به دنبال رمان"چشمهایش"از بزرگ علوی بودم که مواجه شدم بانامه هایی پنهان شده لای دفترچه ای قدیمی.
خطی دخترانه همراه عطری کهنه.
امابرای چه کسی بودواینجا لای این همه کتاب چرا پنهان شده بود نمیدانم.
راستش بعد از اتمام دانشگاه و بازگشتم از رشت توان ماندن در خانه را نداشتم و احساس خفگی میکردم و برای مدتی به خانه ی مادربزرگ پناه برده بودم.
بازگشت که چه عرض کنم تمام جانم در چشمان زنِ کافه چی که وسط جنگل همراه پسر چهار ساله اش زندگی میکرد جامانده بودو هیچوقت نتوانسته بودم برایش بگویم آن واژه هایی که پشت لب هایم پنهان بود.
درب انباری رابستم و سیگارم را آتش زدم و تکیه دادم به دیوار وتمام نامه هارا یکی ازپس ازدیگری خواندم.
گاهی ورقه ها را با تمام وجود نفس میکشیدم و باران را در ذهنم تصور میکردم...باران...پایان تمام نامه هایش نوشته بود
"آخرین برگ سفرنامه ی باران این است...که زمین چرکین است"
به این جمله که میرسیدم به یاد باران های پراکنده ی رشت و دریای مه آلود و آن کافه ی وسط جنگلِ ماه منیر که شش سال از من بزرگتر بود، سیگار دیگری روشن میکردم و خاطرات را پُکِ سنگین میزدم.
اما باران چه کسی بود که نامه هایش من را از من گرفته بود که اینگونه در جغرافیای شیرین عاشقانه اش پرسه میزدم.
عجیب که نام گیرنده اصلن گفته نشده بود.
رسیدم به آخرین نامه
واژه ها حال شوریده ای داشتند...مشغول خواندن بودم که زنگ خانه به صدا در آمد.
پیک موتوری از طرف دانشکده ای که سالها پیش مادربزرگ در آن ادبیات تدریس میکرد بسته ای آورده بود.
بسته را گرفتم و به مادربزرگ که در بالکن ایستاده بود گفتم:
مامان فروغ فک کنم اسمتو اشتباه زدن.
نگاه انتظار آلودش را از کوچه گرفت ونگاهم کرد
نه جانم درسته
اسمم تو شناسنامه بارانه...
قلبم ریخت...باران؟
چطور این همه مدت نمیدانستم
چرا مادر بزرگ هیچ وقت از اسم اصلی اش حرفی نزده بود؟
با چشمانی خیره پاکت را دستش دادم و بازگشتم به انباری تا ادامه ی آخرین نامه را بخوانم...
"نامه هایی که برایت نوشتم هیچ وقت به دستت نخواهد رسید
ساعت هفت به رسم هرروز به لاله زار آمدم تا هنگامی که پشت درب مغازه ات ایستاده ای و دستت را در جیب جلیقه ات گذاشته ای و سیگار میکشی و موسیقی فرانسوی زیر لب زمزمه میکنی...خوب ببینمت و بروم در نامه ی بعدی خاطراتی که با تو رقم نمیخورد را همراهِ واژه ها برقصم
آمدم...از همیشه باذوق تر آمدم اما کرکره ی مغازه ات پایین بود
گفتند شبانه بارو بندیل بسته و رفته ای...
راست میگفتند تو رفته بودی
برای همیشه...
رفته بودی که بهانه ی شعرهایم باشی"

چیزهایی هست که نمی دانی/ #علی_سلطانی
 
بالا