معماری با مصالحی از جنس دل

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلتنگ که می شوی
هرکاری از دستِ بی چاره ات بر می آید
مثلا گوشی را برمیداری
یک پیامِ کوتاه
یک من هنوز هم اینجا
دلم آنجاییست که تو هستی
دلتنگ که می شوی فال می گیری
چشمانت را می بندی
می گویی : می شود بگویی او هم دلش تنگ هست ؟
و حافظ هم که انگار
دلش به حالِ بی قراریت سوخته است می گوید :
( یوسفِ گمگشته باز آید به کنعان غم مخور )
و همانجاست که می باری و در دل می گویی
یوسفِ من اصلا گم نشده حافظ جان
یوسفِ من جایی حوالیِ همین نزدیکی ها
مرا گم کرده
دلتنگ که می شوی می فهمی
همه ی این روزها که با خودت گفتی
- یادم تو را فراموش -
بیشتر معنایش برایت این بوده
یادم احساسم را فراموش
یادم دلم را فراموش
بی آنکه بدانی این ها فراموش نمی شوند
ساکت می شوند
آرام می گیرند،آتش می زنند
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
 

lilium.y

عضو جدید
کاربر ممتاز
رسیده‌ام،
اما...
مثل سیبی به‌وقتِ افتادن!
رسیده‌ام به تو
اما هنوز دلتنگ‌اَم.
انگار به اشتباه‌ْ جای طلوع
در غروبِ چشم‌هایت
فرود آمده باشم!
 

کلبه تنهایی من

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
وقتی اسمتو میشنوم
اون لحظه تو خودم گمم
کنارم زندگیتو کن
من بی تو تو توهمم
هوای خانه ماتم
دنیا به کام عاشقاس
میونه ادمها چرا
دستهای ما از هم جداس
من بی تو ترسیدم
وقتی حال عجیبتو دیدم
فهمیدم تورو ازدست میدم
من تورو بخشیدم
فکرشم نکن من چی کشیدم
دیگه نیستی من بی تو بریدم
 

siiibsorkh

عضو
شب است..
و در بدر کوچه های پر دردم!
فقیر و خسته بدنبال دوست میگردم..

اسیر ظلمتم.. رفیق کجا ماندی؟؟!! من به اعتبار تو فانوس نیاوردم!
.
.
.
.

رفیق کجا ماندی ...؟
من به اعتبار تو فانوس نیاوردم ...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
میان من و تو
لحظه ها پرزخالی
سکوت و تنهایی است
تو می گریزی زمن و
من زغربت و فراغ از تو
چه شد که عشق با همه ابهتش
به پوچی فاصله ها تن داد و گریخت
میان من و تو
کویر در کویر تنید
و بیابان در بیابان زایید
چه دیده بود دلت
در سراب
که این چنین
هزار آینه در هم شکست و دوید
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سخن نگویید از مهر که دیگر نیست
سخن نگویید از عشق که دیگر نیست
سخن نگویید از من
که رفته ام از یادها
سخن نگویید از من
که در خوابی سنگین هستم

*نقل از یک نفر*
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
زبان حال دلم را
کسی نمی فهمد...

کتیبه های ترک خورده
خواندنش سخت است...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نمي دانــم چـــــــــرا . . .
بيــن ايــن همــه آدمـ ـــ ــ

پــيــله کــرده امــ ـــ
بــه " تـــ ـ ــو " !!
شــايـــد
... فــقط با تــو
پــروانــه مي شـــوم





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد

یعنی ترا تاریخ درکار نباشد

یعنی تو با صدای من سخن گویی

با چشمان من ببینی

و جهان را با انگشتان من کشف کنی...




 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


دلم برای خودم تنگ شده

برای شیطنتـــــــ های بی وقفه،بی خیالی هر روزه،

برای آن احساساتــــــــ مهار نشدنی…

چه بی هوا این همه بزرگـــــــ شده..
چه قدی کشیده طاقتم… ضرب آهنگ قلبـــ♥ـــــم


چه آرام و منطقی میزند…!
چه شیشه ای بودم روزی، حالا اما به سختـــــــ شدن


هم رضا نمیدهم،به سنگـــــــ شدن می اندیشم
اینگونه اطمینانش بیشتــر است!!!


جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را
قهوه های تلــــخ و پر سکوتــــــــ امروز گرفته است.


این روز ها لحن حرف هایم آنقــــــدر جدی شده
که خودم هم از خودم حسابـــــــ میبرم…

در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم و به لبخندی
اکتفا میکنم…
 
آخرین ویرایش:

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی دلت نه عشق می خواهد ...
نه عاشقانه ....
گاهی دلت فقط یک رفیق شش دانگ می خواهد ..
که بنشینی کنارش ....
و بدانی ....
نه سکوتت ناراحتش می کند...
نه حرفهای بی سرو تهت ...
نه اخمهایت ....
و نه تمام دق دلیهایی که از کسی داری ...
و سرش خالی می کنی...
گاهی چقدر خوب است ...


بودن کنار کسی ....
که عاشقت نیست....
فقط دوستت دارد ....
همین..
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تو همچون دیگران رفتی ، ولی من همچنان ماندم
چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم

مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی
بلاتکلیف من بین زمین و آسمان ماندم

تو را گم کرده ام آنگونه که گم کرده ام خود را
نشانی نیست از تو آنچنان که بی نشان ماندم

نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی
نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم

به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو ! رفتم
ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان! ماندم

اگر بار گران بودی... اگر نامهربان بودی ...
تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم !
 

***##***

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تو که پیشم هستی
همه چیز تند تر میشود ...
ضربان قلبم تندتر می زند ...
عقربه های ساعت تندتر می دوند ...
از کسی شنیده ام....
درون ساعت که آب برود
از کار می افتد
یا دست کم عقربه هایش آرام تر حرکت میکنند!
امروز ساعتم را شسته ام !
و پهن کرده ام روی بند !
اینبار که بیایی
"هرگز زمان رفتنت نمی رسد "
 

ترانه3

کاربر بیش فعال
کاش زندگی دکمه ی آف داشت!
نه حوصله ی مرورخاطره دارم...
نه حوصله ی اتفاقی جدید...
خواب...
دلم یک خواب عمیق میخواهد
بدون ترس...بدون اضطراب...بدون فکر!
بدون تکرار این سوال
که آخرش چه می شود؟!
 
بالا