[SUB]خندیدن؛ خوب است، قهقهه؛ عالی است !!! [/SUB] [SUB]
گریه آدم را آرام می کند… [/SUB] [SUB]
اما …… لعنتـــــــــــ به بغـــــــــــــــض … !!![/SUB]
[SUB]خندیدن؛ خوب است، قهقهه؛ عالی است !!! [/SUB] [SUB]
گریه آدم را آرام می کند… [/SUB] [SUB]
اما …… لعنتـــــــــــ به بغـــــــــــــــض … !!![/SUB]
سفرهای تنهایی همیشه بهترند
کنار یک غریبه مینشینی
قهوهات را میخوری
سرت را به پشتی صندلی
تکیه میدهی تا وقت بگذرد
به مقصد که رسیدی
کیف و بارانیات را برمیداری
به غریبهی کنارت
سری تکان میدهی و میروی.
همین که زخم آخرین آغوش را
به تن نمیکشی
همین که از درد خداحافظی
به خود نمیپیچی
همین که تلخی یک بغض را
با خودت از شهری به شهری نمیبری
همین یعنی سفرت سلامت...
دل تنگ که میشوم
مینویسم
حرف نمیزنم
فقط مینویسم
گاهی حتی حوصله حرف زدن با کسی را هم ندارم
شاید سکوت تنها
راهیست که
یاد گرفتم
اری سکوت را از خودت فرا گرفته ام
من نیز
میخواهم
بشوم خود تو
میخواهم
سکوت کنم
*نقل از یه نفر*
يك بار ، يك بار ، و فقط يك بار مي توان عاشق شد .
عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق انديشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق ....
يك بار ،فقط يك بار . بار دوم ديگر خبري از جنس اصل نيست
در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان نه کسی را دوست دارد، نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد؛
از همه چیز و همه کس حتی از وجود خود بیزار است؛ مثل این که تمام نیروها و رشته های زندگی را از او بریده اند،
نه میل کار کردن دارد و نه اشتهای خوردن؛ دلش می خواهد خاموش و تنها گوشه ای بنشیند و به نقطه ی ثابتی خیره شود؛
یا این که صورت اشک آلود خود را در متکا فرو برد و به هیچ چیز نیندیشد.
گاهی مفهوم دوست داشتن انقدر پیچیده میشود
که گاهی دلم میخواهد ورقه دوست داشتنم را سفید تحویل خدا بدهم و بگویم صفر را بده خدا
من اصلا نمیتونم جواب بدم
*نقل از یه نفر*
مثل راننده هایی که کوچه پس کوچه های شهر را بلدند
همه جای مغز مرا می شناسی
تمام پیچ و خمش را از بری و
می دانی
برای همین است
که زود به ذهنم می رسی
نه به ترافیک می خوری
نه پشت چراغ های قرمز
میمانی