عهد کردم
که برنگردم .. و برگشتم
که از دلتنگی نَمیرم
و مُردم
عهدهایی کردم بزرگتر از خودم
چه کردم با خودم؟
دروغ میگفتم از فرط راستگویی
و خدا را شکر که دروغ میگفتم ...
ومن دور سرت اسپند می چرخانم ... به لباس اویزان در کمد خیالم چشم نظر می دوزم ... و قربان صدقه ی قدوبالایت میروم ... آآآآخ که چقدر داشتنت خوب است ... حتی وقتی این همه نیستی ....
وقتی دلت مثل من ترک برداشت
دیگر آمدن یا رفتن
بودن یا نبودن
هیچ فرقی نمی کند
آدم یک روز به جایی میرسد
که دلش میخواهد همش بخوابد
خواب چقدر خوب است
برای نداشتنها ...