دشتها نام تو را میگویند
كوهها شعر مرا میخوانند
كوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند
در من این جلوهی اندوه زچیست؟
در تو این قصهی پرهیز كه چه؟
در من این شعلهی عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز - كه چه؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!........
کوه پرسید ز رود،
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟ گفت:در رفتن من
کوه پرسید:و من؟ گفت در ماندن تو
بلبلی گفت: و من؟
خنده ای کرد و گفت: درغزلخوانی تو
اه از ان ابادی
که در ان کوه رود،
رود، مرداب شود،
و در ان بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد،
ونخواند دیگر،
من و تو، بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز،
در خواندن من، ماندن تو ،رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست
بدان!
سخن عاشقانه گفتن دليل عشق نيست...عاشق كم است سخن عاشقانه فراوان... عشق عادت نيست، عادت همه چيز را ويران مي كند از جمله عظمت دوست داشتن را...
از شباهت به تكرار مي رسيم، از تكرار به عادت، از عادت به بيهودگي از بيهودگي به خستگي و نفرت نادر ابراهیمی
خیلی سخته که بغض داشته باشی، اما نخوای کسی بفهمه...
خیلی سخته عزیزترین کست ، ازت بخواد فراموشش کنی......
خیلی سخته سالگرد آشنایی با عشقت رو، بدون حضور خودش جشن بگیری...
خیلی سخته عمرتو، غرورتو، زندگیتو .... به خاطر یه نفر از دست بدی،
اما اون بگه: نمیخوامت.