یک پیاده رو تقریبا خلوت:
یک مرد، یک زن، یک زوج؛ خوشبختیشان پای خودشان!
یک مرد، یک مرد، یک شراکت؛ سود و ضرررش پای خودشان!
یک زن، یک زن، یک رفاقت؛ معرفت و اعتمادشان پای خودشان!
و انتهای پیاده رو …
یک من، یک تنهایی، یک رنج؛ آخر و عاقبتش پای تو!
میان این همه مفاهیم پیچیده ریاضی تنها حکایت اعداد فرد را خوب آموخته بود
” فرد ” آن یک نفر است که وقتی زوج ها با هم میروند، او باید یک تنه جور تنهایی اش را بکشد …
روزی که طلوع در مردمک چشمانم گم شد،
روزی که بهار در قلب کودک گرسنه طبیعت مدفون گشت،
روزی که سپیده با دستان گرم روز وداع کرد،
روزی که شقایق برای مرگ پروانه گریست، آنروز هیچ کس تنهاییم را حس نکرد.