تازگیا ی حس جدید تو وجودم پیدا کردم ,که همه چی داره
مهربونی
صداقت
روراستی
دلتنگی
تنهایی...اینو از همه بیشتر داره....خیلی بیشتر
خوشحالم که متوجه حضورت شدم
معذرت میخوام ازت که نمیدونسم فقط تو هسی و من دارم همه چیمو با تو تجربه میکنم... حس در به دری...
دروغ بگـــو
تا بـــاورت کننــــد
آب زیر کاه باش
تا بـهـــت اعتـــــماد کنند
بی غیــــرت باش
تا آزادی حــــــس کننــــد
خیـــــانت هایشان را نبــــین
تا آرام باشنـــد
کــــذب بگو
تا عاشـــــقت شوند
هرچـــه نداری بگــــو دارم
هر چی داری بگو بهتریـنـــش را دارم
اگر ســاده ای اگر راســـــت گویی اگر بـــاوفـــــایی اگر بـــا غیـــــرتی اگر یک رنگی
همیشــــــه تـنــــــهایی
همیشـــــه تنهــــــــــا......!
گاهی مثل یه للاله واژگون باید ازاده باشی
گاهی مثل باد باید رها کنی خودت از تمام اصولی که اشتباه هست و از گذشته با تو رشد کرده
گاهی مثل دریا بخروش وقتی تمام وجودت پر از خشم از کسیست همانطور که موجها ساحل را در هم میکوبند و بعد چنان ارام و صاف میشوند که دیدنیست انوقت تو نیز بر کسانی که باعث خروشت میشوند بخروش تا بدانند معنای خروشی که در وجودت ایجاد کرده اند
گاهی مثل گل یاس سپید و باصفا و صادق باش
گاهی مثل روزهای افتابی بر دیگران بتاب و در روزهای ابریت ببار
گاهی نیز مثل کودکیت روی جدولهای پارک راه برو نمیدانی چه لذتی دارد وقتی بی قید از نگاههای کسانیک ه نظاره گرت هستند روی جدول قدم میزنی حس کودکی به وجودت میاد و ناخوداگاه لبخندی بر لبانت نقش میبند
چه دردی دارم
وقتی
میبینم
یکرنگیم را به نشانه حماقتم میگذارند
صداقت و وفاداریم را نشانه ضعفم میدانند
ولی یک چیز بیشتر دردم میدهد
ان هم کسانی که میخواهند
مرا همرنگ جماعت کنند
و فکر میکنند خیلی زیباست رنگ خودم را فراموش کنم و بشوم به رنگ همانهایی که خودشان بعد از مدتی انها را توبیخ میکنند
کاغذهای سفید دفترم
هرگز برای نوشتن دلتنگی هایم کافی نیست ...
دریایی باید برای قلم زدن
و آسمانی باید برای نگریستن
و ابری برای گریستن ....
و شاید رنگین کمانی برای دوست داشتن !
نه ...!
دریا هم برای نوشتن کافی نیست
بس دلم تنگ است ... !
گاهی وقت ها دلم می خواهد
خداحافظی کنم
با همه
و بروم
بروم جایی که هیچکس را نشناسم
جایی که هیچکس آشنا نباشد
جایی که اصلا هیچکس نباشد
که بخواهد آشنا باشد یا نه!
دلم می خواهد
دل بکنم
... از همه
دلم میخواهد بروم
تنها
بی خاطره
جایی که من باشم و قلم و چند کاغذ باطله
که عقده ی تمام بی کلمه گی هایم را خالی کنم!
دلم می خواهد...
......
اصلا دلم غلط میکنه که چیزی بخواد..............
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است تویی که تصور حضورت سینه ی بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم آنگاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
گفتم خداوندا سوالی دارم،
گفت: بپرس؛
پرسیدم چرا وقتی شادم، همه با من می خندند ولی وقتی ناراحتم کسی با من نمی گرید؟؟
جواب داد: شادی ها را برای جمع کردن دوست آفریده ام و غم را برای انتخاب بهترین دوست.........