معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این روزها احساس میکنم چقدر شبیه [SUP]سکوتم [/SUP]، با کوچکترین حرفی [SUB][SUP]میشکنم [/SUP][/SUB]!
 

A.8

عضو جدید
کاربر ممتاز
تازگیا ی حس جدید تو وجودم پیدا کردم ,که همه چی داره
مهربونی
صداقت
روراستی
دلتنگی
تنهایی...اینو از همه بیشتر داره....خیلی بیشتر
خوشحالم که متوجه حضورت شدم
معذرت میخوام ازت که نمیدونسم فقط تو هسی و من دارم همه چیمو با تو تجربه میکنم...
حس در به دری...
 
آخرین ویرایش:

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دروغ بگـــو
تا بـــاورت کننــــد
آب زیر کاه باش
تا بـهـــت اعتـــــماد کنند
بی غیــــرت باش

تا آزادی حــــــس کننــــد
خیـــــانت هایشان را نبــــین
تا آرام باشنـــد
کــــذب بگو
تا عاشـــــقت شوند
هرچـــه نداری بگــــو دارم
هر چی داری بگو بهتریـنـــش را دارم
اگر ســاده ای اگر راســـــت گویی اگر بـــاوفـــــایی اگر بـــا غیـــــرتی اگر یک رنگی
همیشــــــه تـنــــــهایی
همیشـــــه تنهــــــــــا......!‬
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
گاهی مثل یه للاله واژگون باید ازاده باشی
گاهی مثل باد باید رها کنی خودت از تمام اصولی که اشتباه هست و از گذشته با تو رشد کرده
گاهی مثل دریا بخروش وقتی تمام وجودت پر از خشم از کسیست همانطور که موجها ساحل را در هم میکوبند و بعد چنان ارام و صاف میشوند که دیدنیست انوقت تو نیز بر کسانی که باعث خروشت میشوند بخروش تا بدانند معنای خروشی که در وجودت ایجاد کرده اند
گاهی مثل گل یاس سپید و باصفا و صادق باش
گاهی مثل روزهای افتابی بر دیگران بتاب و در روزهای ابریت ببار
گاهی نیز مثل کودکیت روی جدولهای پارک راه برو نمیدانی چه لذتی دارد وقتی بی قید از نگاههای کسانیک ه نظاره گرت هستند روی جدول قدم میزنی حس کودکی به وجودت میاد و ناخوداگاه لبخندی بر لبانت نقش میبند
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودکی به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ..
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی . . .

دلت بگیره ولی دلگیری نکنی . . .

شاکی بشی ولی شکایت نکنی . . .

گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن . . .

خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری . . .

خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری !

خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی . . . !
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
چه دردی دارم
وقتی
میبینم
یکرنگیم را به نشانه حماقتم میگذارند
صداقت و وفاداریم را نشانه ضعفم میدانند
ولی یک چیز بیشتر دردم میدهد
ان هم کسانی که میخواهند
مرا همرنگ جماعت کنند
و فکر میکنند خیلی زیباست رنگ خودم را فراموش کنم و بشوم به رنگ همانهایی که خودشان بعد از مدتی انها را توبیخ میکنند
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
و خـــــבآ شـــــبــــــ رآ خـــــلــــق ڪــــــــــرב

بــــــرآے بـــــغـــــض و בلــــتــــنــــگـــے

بــــــرآے گـــــریــــﮧ ڪـــــرבטּ

بــــــرآے بغل ڪـــــرבטּ بــــآلـــــشـــــتــــ

بــــــرآے گــــوش ڪـــــرבטּ بــﮧ آهـــنــــگـــ هــــآے قـــــבیــــمــــے

بــــــرآے زلــــ زבטּ بـــﮧ تـــآریــــڪـــے

بــــــرآے نـــخـــوآبـــیـــבטּ و خــــآطــــره هــــآ را مــــــرور ڪـــــرבטּ...!

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کاغذهای سفید دفترم
هرگز برای نوشتن دلتنگی هایم کافی نیست ...
دریایی باید برای قلم زدن
و آسمانی باید برای نگریستن
و ابری برای گریستن ....
و شاید رنگین کمانی برای دوست داشتن !
نه ...!
دریا هم برای نوشتن کافی نیست
بس دلم تنگ است ... !
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سـکوت" خطرناکتر از "حـرفهای نیشدار" است!

بدونِ شَـك کسی که "سُکــوت" مـی کــند؛

روزی حرفهایش را سرنوشت به شما خواهد گفت...

 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خــُـבآیـــآ...رِحمـ ڪـُטּ. . .

مـטּ آنقــבرهــآ هَمـ ڪہ تـو فِكــر مےكنـے صبَور نیستَمـ...

... خَستــــہ اَمـ....!

اَمــّــا تَحمـُـــل مـےڪنــم...

خُــــבآیـــآ روزِگـــآرَت با مـטּ و اِحساسَم بـَــב تـــآ ڪـَــرב...!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایــن روزهـــآ همــه بــه مــَن ...
دِلـتـَـنـــگــی ...
هــدیــه مـی دَهنــد ...
لُطفـَــا آتــَش بــَس اِعــلـآم کـُـنید!
بــه خُـــدآ تَمــــآمـ شُــد ... دِلــــَـــــــم..
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهي بايدبه دور خود يك ديوارتنهايي كشيد!

نه براي اينكه ديگران را ازخودت دوركني
بلكه براي اينكه ببيني چه كسي براي ديدنت ديوار را خراب ميكند
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی وقت ها دلم می خواهد
خداحافظی کنم
با همه
و بروم
بروم جایی که هیچکس را نشناسم
جایی که هیچکس آشنا نباشد
جایی که اصلا هیچکس نباشد
که بخواهد آشنا باشد یا نه!
دلم می خواهد
دل بکنم
... از همه

دلم میخواهد بروم
تنها
بی خاطره
جایی که من باشم و قلم و چند کاغذ باطله
که عقده ی تمام بی کلمه گی هایم را خالی کنم!
دلم می خواهد...

......
اصلا دلم غلط میکنه که چیزی بخواد..............
 
آخرین ویرایش:

Elham*92

کاربر بیش فعال
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه ی بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم
تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آنگاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم


 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
از سکوتــم بتــرس

وقتــی که ساکت می شوم

لابـد همــه ی درد دل هایــم را

بــرده ام پیش خدا

بیشتر که گوش دهــی

از همــه ی سکوتــم

از همــه ی بودنــم

یک "آه" می شنـــوی

و باید بترســـی

از "آه" مظلومـــی که

فریادرســی جز خدا ندارد...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گفتم خداوندا سوالی دارم،
گفت: بپرس؛
پرسیدم چرا وقتی شادم، همه با من می خندند ولی وقتی ناراحتم کسی با من نمی گرید؟؟
جواب داد: شادی ها را برای جمع کردن دوست آفریده ام و غم را برای انتخاب بهترین دوست.........
 

baran 2012

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تیک تیک ساعت در من دورانی از احساس ایجاد میکند
شاید خبر امدنت را میدهد....
 
بالا