معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بی هیچ صدایی می آیندزمانی که نمی دانی

در دلت یک مزرعه آرزو می کارند....

بی هیچ نشانی از دلت می گریزند

تا تمام چیزی که به یاد می آوری حسرتی باشد به درازای زندگی....

چقدر بی رحمند رویاها

 

ترانه3

کاربر بیش فعال
ﻣﻲ ﭘﺮﺳﻨﺪ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻱ ﻭ ﻣﻦ ﺟﻮﺍﺑﻲ ﻧﻤﻲ ﺩﻫﻢ

ﻣﻲ ﭘﺮﺳﻨﺪ ﻛﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻱ

ﻭ ﻣﻦ ﺟﻮﺍﺑﻲ ﻧﻤﻲ ﺩﻫﻢ

ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺍﻳﻦ "ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﻱ؟ "

ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺩﻧﻴﺎﺳﺖ

ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺲ ﻛﻪ ﻋﺎقلند ﻧﻤﻲ ﻓﻬﻤﻨﺪ

ﻛﻪ ﺍﻳﻦ " ﭼﺮﺍ "

ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺍﺳﺖ

ﺍﺻﻼ ﺧﺮﺍبش ﻣﻲ ﻛﻨﺪ

ﻧﻤﻲ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﻛﻪ

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﻮ ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ .....
 

ترانه3

کاربر بیش فعال
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]خــدايا ؟[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]کــمــي بــيـا جــلــوتــــر . .[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]مــي خــواهـــم در گوشــت چــيــزي بــگــويم . . . ![/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]ايـن يـک اعــتـراف اســت . . .[/FONT]

[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]مــن .. بــي او .. دوام نــمي آورم[/FONT]
 

ترانه3

کاربر بیش فعال
ساده می گیرم،
گاهی...
ساده می گذرم!
می خندم،
گاهی...
بلند بلند می خندم...!
با هــر سازی میرقصم!
نه اینکه دل خوشم!
نه اینکه شادم!
مدتــی طولانی شکستم،
زمین خوردم،
سـخــــــــتی دیدم،
گریه کردم.........
وحالا...
برای زنـده مــاندن،
خودم را به کوچه ی علی چپ زده ام ...!
روحم بزرگ نیست...!
دردم عمیق است...!
می خندم که جای زخم ها را نبینی...


 
آخرین ویرایش:

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ﺗﻨﻬــﺂ ﭼﯿﺰﯼ ڪـﻪ ﺍﯾــﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺭﻡ

بـﺸﻨـﻮﻡ ...

ﺍﯾﻨــﻪ ڪـﻪ

ﺧـُـﺪﺍ ﺑﻬــﻢ ﺑــﮕـﻪ : ﺍﯾــﻦ ﺩﻧـﯿﺎ ﯾــﻪ

ﺷـﻮﺧـﯿـﻪ ﺑـﺰﺭﮔــ ﺑــﻮﺩ ...

ﻧـــﺎﺭﺍﺣــﺖ ڪـﻪ ﻧـﺸﺪﯼ؟؟؟ ...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی مفهوم دوست داشتن انقدر پیچیده میشود
که گاهی دلم میخواهد ورقه دوست داشتنم را سفید تحویل خدا بدهم و بگویم صفر را بده خدا
من اصلا نمیتونم جواب بدم
*نقل از یه نفر*
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی
کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن،
از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم،
اشکهایی را بریز که من ریختم
دردها و خوشیهای من را تجربه کن
سالهایی را بگذران که من گذراندم
روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم
دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن
همانطور که من انجام دادم ...
بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی

 

ترانه3

کاربر بیش فعال
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تنها و روي ساحل
مردي به راه مي گذرد
نزديك پاي او
دريا همه صدا
شب گيج درتلاطم امواج
باد هراس پيكر
رو ميكند به ساحل و درچشم هاي مرد
نقش خطر را پر رنگ ميكند
انگار
هي مي زند كه : مرد! كجا ميروي كجا ؟
و مرد مي رود به ره خويش
و باد سرگردان
هي مي زند دوباره : كجا مي روي؟
و مرد مي رود و باد همچنان
امواج بي امان
از راه مي رسند
لبريز از غرور تهاجم
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب
دريا همه صدا
شب گيج در تلاطم امواج
باد هراس پيكر
رو ميكند به ساحل و .....





 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آري از پشت كوه آمده ام . . .
چه ميدانستم اين ور كوه بايد
براي ثروت ، حرام خورد!
براي عشق ، خيانت كرد!
براي خوب ديده شدن ، ديگري را بد نشان داد!
و براي به عرش رسيدن ، بايد ديگري را به فرش كشاند!
وقتي هم با تمام سادگي دليلش را ميپرسم ، ميگويند:
"از پشت كوه آمده!"
ترجيح ميدهم به پشت همان كوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم بازگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد تا اينكه اين ور كوه باشم و خود گرگی در میان گوسفندان . . .
.................................................. .....

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
از کـسـی کــه دلـش گــرفـتــه

نــپـــرسـیــد : چــــرا ؟

آدمــهــــا وقــتــی نـمـــی تــوانـنـــد

"دلـیـل نـاراحـتـیـشـان " را بـیــان کـنـنـد

دلــشــان مــــی گـــیـــرد . . .

 
بالا