معماری با مصالحی از جنس دل

سناساوجی

عضو جدید
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آدم که غمگین می شود

خودش را جدا می کند از جمع

که مبادا آسیبی به خوشی های دیگران بزند ...

مورد فراموشی قرار می گیرد

و تنهاتر و تنهاتر می شود

آنچنان در تنهـایی خود غـرق می شود که

دیگـر با هیـچ تلنگری بر نمی خیزد

و این آغاز تلخ یک پایان است ...
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
مي توان در کوچه هاي زندگي پاسخ لبخند را با ياس داد مي توان جاي غروب عشق را با طلوع ساده ي احساس داد در نگاهت بوي باران مانده است خاطرات سبز ياران مانده است درميان جنگل سبز دلت رد پاي بي قراران مانده است
 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بـراي بـــعضي دردها...

نـــه مي توان گريــــه کرد ، نــــه مـي توان فريـــــــــاد زد ... !

بــــراي بـــــــــــعضي دردها ...

فـــــقط مي توان نــگاه کرد و بي صدا ،

شـــــــــکــــــــــســـــــــت ... !
 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بعضی زخمها هست
که هر روز صبح ، باید پانسمانش را باز کنی
و روش نمک بپاشی !
تا یادت نرود…

دیگر ،سراغ بعضی آدما نبــاید رفت !!
 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک، اما آیا
باز بر می گردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد!!!!!
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سادگی...

سادگی...


دیروز ....
سادگی زیباترین رنگ دنیا بود ...
امروز....
سادگی بزرگترین خطای آدمهاست ...!

 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایـــــــــن روزهـــــــــا دوســـــــــتــــــــ داشتــــــــن
بــــــــه حـــــــراج گذاشــــــــــته شده اســـت
همـــــه بــــه همـــــ ، بـــــی بهــــــــانه
میـــگویـــــــند دوستــــت دارم
برای همـــــــــین اگـــــــر روزی
جـــــــایی
کســــــی
ازصمیم قلـب
گفتـــــــ دوستـــــــــت دارم
لــبــخند می زنیــــــم و می گوییــــــــم.
ممنــــون...
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلتنگی ام را به تو میگویم
گر چه این دلتنگی از الان نیست
اما وقتی می آیی
دلم بیشتر میگره
نمیدونم که این دلتنگی از ترسه
یا از خوشحالی
 

H.N!GHT

کاربر فعال تالار هنر ,
کاربر ممتاز
انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم هر وقت خواستم در بیست سالگی متولد شوم
انگار فرصت برای حادثه از دست رفته است .. .




 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزگار عجیبیست . . .

دلم "عاشقانه ای ساده" هوس دارد

که رسم دوست داشتن را بتوان

با "فشار قلمی بر روی کاغذ بی جان" نقش انداخت

امـا صـد افـسـوس

با اینکه ورقی روی میز حاضر

خودنویسی برای "ابراز احساس"

برای نگاشتن "عریانی عشقی پاک" ، هست

در این سرزمین سرد و خاموش "مردی نیست"

که به پای همه "قول هایش مردانه بایستد"

و همانگونه ست "تمامیت" زیر سوال می رود ؟!

"که چرا ؟ . . ."
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مثل هر سال
هر کجا رفتم،
شمعی برایت روشن کردم
تا خدا بهترینهایش را برایت بخواهد...
و مثل هر سال
خودم را فراموش کردم !
 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ببینمت . . .
گونه هایت خیس اســـت . . .
باز با این رفیق نابابت . . .
نامش چ بود؟
هان!
باران . . .
باز با ;باران; قدم زدی ؟
هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها . . .
همدم خوبی نیست برای درد ها . . .
فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد . . .
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هزار خیابان فاصله دارم با او
هزار خیابان فاصله دارم با خود
چرا زنده باشم
وقتی در تاریکی قدم می زنم
وقتی که او مرا
و گلدان ها کنار پنجره را
از یاد برده است
زخم ها یم را نمی بندد
چشم هایش را می بندد
 
بالا