خاطرات نه سر دارند و نه ته ! بی هوا می آیند تا خفه اَت کنند . میرسند گاهی وسط یک فکر گآهی وسط یک خیابان سردت میکنند داغت میکنند رگ خوابت را بلدند زمینت میزنند خاطرآت ؛ تمام نمی شوند بلکه تمــــامت میکنند .
اگر پرنده را به قفس بیندازی، مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی! و پرنده ی قاب گرفته، فقط تصور باطلی از پرنده است... منت آب و دانه بر سر او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش... عشق، طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب ... "نادر ابراهیمی"
در دلت یک مزرعه ی آرزو، می کارند و ...
بی هیج نشانی از دلت می گریزند !
تا تمام چیزی که به یاد می آوری،
حسرتی باشد به درازای زندگی
چه قدر بی رحمند رویاهـا !!!