[h=2]گاه دیوانه می شوم، سرکش می شوم [/h] از من دلگیر نشو!
آخر من که جز تو کسی را ندارم!
مرا به خودم بیاور
قبل از آنکه دیر بشود.
وقتی قول و قرارهایم را،
عهدی را که آن شب با تو بستم،
فراموش کردم
مرا به خودم بیاور.
هر طور که صلاح می دانی.
دستم را بگیر.
من از کودکی از تاریکی می ترسیدم
و می ترسم.
مرا در این ظلمات به حال خود رها مکن.
آغوش وا کن،
مرا در بر بگیر،
گرمم کن،
در گوشم نجوا کن،
آرامم کن.
من تنها ترا دارم و بس!
آری!
این همان دلی ست
که دیروز در سینه ام گنجاندی،
حال می بینی که چه سیاه و آلوده ست!
نمی توانم این گونه امانتت را برگردانم.
به من فرصت بده،
فرصت پاک شدن.
آخر من که جز تو کسی را ندارم!
مرا به خودم بیاور
قبل از آنکه دیر بشود.
وقتی قول و قرارهایم را،
عهدی را که آن شب با تو بستم،
فراموش کردم
مرا به خودم بیاور.
هر طور که صلاح می دانی.
دستم را بگیر.
من از کودکی از تاریکی می ترسیدم
و می ترسم.
مرا در این ظلمات به حال خود رها مکن.
مرا در بر بگیر،
گرمم کن،
در گوشم نجوا کن،
آرامم کن.
من تنها ترا دارم و بس!
آری!
این همان دلی ست
که دیروز در سینه ام گنجاندی،
حال می بینی که چه سیاه و آلوده ست!
نمی توانم این گونه امانتت را برگردانم.
به من فرصت بده،
فرصت پاک شدن.
