بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم
براي پشت کردن به آرزوهاي محال
به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي
به خاطر گونه ي زرين آفتاب گردان
براي بنفشیِ بنفشه ها دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم
تورا براي لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شيرين خاطره ها دوست مي دارم
تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست مي دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ... دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ... دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست مي دارم
تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم ... دوست مي دارم ...

" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو "
 
آخرین ویرایش:

l-mohajeri

عضو جدید
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
 

"زهرا"

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
اشعاری که دوستشون دارم و اشعار خودم........

اشعاری که دوستشون دارم و اشعار خودم........

زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک میکنی و میبریش

خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دست کم هر دو سه شب خوب به فکرش هستم

گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم
به سرم میزند این مرتبه حتما بپرم !

گاه و بی گاه شقیقه است و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است ..

قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بکش
هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم
طوری از ریشه بکش اره که کوتاه شوم

مثل سیگار خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن و باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز …

من خرابم بنشین زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت این همه سیگار نکش ..

آن به هر لحظه تب دار تو پیوند منم
آنقدر داغ به جانم که دماوند منم

توله گرگی که در اندیشه ء شریان منی
کاسه خونی جگری سوخته مهمان منی

چشم بادام دهان پسته زبان شیر و شکر
جام معجون مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا مینگرد قافیه را میبازم
بازی منتهی العافیه را میبازم

سیب سیب است تن انگیزه ء هر آه منم
رطب عرش نخیل او قد کوتاه منم

ماده آهوی چمن هوبره ء سینه بلور
قاب قوسین دهن شاپری قلعه ء دور

مظهر جان پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماه بیرون زده از کنگره ء پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم ؟؟

خنده های نمکینت تب دریاچه ء قم
بغض هایت رقمی سرد تر از قرن اتم

موی بر هم زده ات جنگل انبوه از دود
و دو آتش کده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بند تو ام آزادم

چشممان خورد به هم , صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلو بند تو دوخت

سرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم مشغول پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی دادن بود

پیش چشم همه از خویش یلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس در مشت مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چای داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان جنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ء خود پیر ترم
از خر زخمی ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ء ساتورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دووو… دهنه روی دهانم زدو رفت

همه شهر مهیا است مبادا که تو را ..
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را …

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را …

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشستند مبادا که تو را
نانجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تو را باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نرو
برف و کولاک زده را خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم ؟

بی تو پتیاره ء پاییز مرا میشکند
این شب وسوسه انگیز مرا میشکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالی است
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالی است !

بی تو تقویم پر از جمعه ء بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

پسری خیر ندیده ام که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعا های پدر شک دارم

میپرم , دلهره کافی است , خدایا تو ببخش!
خودکش دست خودم نیست , خدایا تو ببخش

علیرضا آذر
 

"زهرا"

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
اشعاری که دوستشون دارم و اشعار خودم

اشعاری که دوستشون دارم و اشعار خودم

قسمت این بودکه من با تو معاصر باشم
تادر این قصه ی پر حادثه حاضر باشم..
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم..
تو پری باشی و تا ان سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم..
قسمت این بود چرا از تو شکایت بکنم؟..
یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟..
شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد..
تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم..
شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من..
در پس پرده ی ایمان به تو کافر باشم..
دردم این است که باید پس ازاین قسمت ها..
سال ها منتظر قسمت آخر باشم..
غ.طریقی
 

azin94

عضو جدید
یه شعر قشنگ ...

یه شعر قشنگ ...

من چند ماه پیش تو یه شب شعر بودم که این شعرو خوندن ، خیلی خوشم اومد از اون روز هرجا تونستم گذاشتمش ... امیدوارم خوشتون بیاد ...
حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!
روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم
در کنـــار تــــو قدم مــــی زدم و دور و بـــرم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم
روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم
پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم
بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم
.
.
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟
 

رییس جمهورقلبها

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز




تا می کشم خطوطِ تو را پاک می شوی
داری کمی فراتر از ادراک می شوی



هر لحظه از نگاه دلم می چکی ولی
با دستمال کاغذی ام پاک می شوی



این عابران که می گذرند از خیال من
مشکوک نیستند تو شکاک می شوی



تو زنده ای هنوز برایم گمان نکن
در گور خاطرات خوشم خاک می شوی




باید به شهر عشق تو با احتیاط رفت
وقتی که عاشقی چقدر خطرناک می شوی


 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ای رفته ز دل رفته ز بر ،رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ،راست بگو !بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من آن نیم او مرده و من سایه اویم
من آن نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودا زده از عشق شرر داشت
او در همه جا ،با همه کس ،در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر به سر داشت
من آن نیم ،این دیده ی من سرد و خموش است
در دیده او آن همه گفتار نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموز تر از تیرگی شامگهان بود
من او نیم آری ،لب من این لب بی رنگ
دیریست که با خنده یی از عشق نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
 

chekedal

عضو جدید
هزار جمعه ی بی تو گذشته از عمرم

رفیق حادثه هایی به رنگ تقدیری
اسیر ثانیه هایی شبیه زنجیری

در این رسانه ی دنیا میان برفک ها
نه مانده از تو صدایی نه مانده تصویری

رسیده سن حضورت به سن نوح اما
شمارِ مردم کشتی نکرده تغییری

هزار جمعه ی بی تو گذشته از عمرم
هزار سال پیاپی دچار تأخیری

شبیه کودک زاری شدم که در بازار...
تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟
 

chekedal

عضو جدید
من مانده ام و یک تن تبدار و مریض
یک آدم عاصی شده ی از همه چیز برگرد و نجاتم بده از این همه رنج
آدم شده ام این دفعه حوای عزیز...
 

chekedal

عضو جدید
زنی که عقل دارد عشق را باور نخواهد کرد
که زن با شاعر دیوانه عمرا سر نخواهد کرد

مبادا بشنود یک تار مویش زلّه ام کرده
که دیگر پیش چشم ام روسری بر سر نخواهد کرد

خرابم کرد چشمِ گربه ای وحشی و می دانم
عرق های سگی حال مرا بهتر نخواهد کرد

نکن... مستم نکن من قاصد دردآور عشق ام
که شاعر چون لبی تر کرد، چشمی تر نخواهد کرد

جنون شعر من را نسل های بعد می فهمند
که فرزند تو جز من جزوه ای از بر نخواهد کرد

برای دخترت تعریف خواهی کرد: "من بودم
دلیل شور «مهدی» در غزل..." باور نخواهد کرد

بگویی، می روم زخم ام زدی اما نترس از من
که شاعر شعر خواهد گفت اما شَر نخواهد کرد...
 

chekedal

عضو جدید
سته ام... به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند

حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس
تلخ کامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند

قصه ی غصه ی یعقوب همین بود که کاش
بادها عطر که دادند... خبر هم بدهند

ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم
چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند

قوت ما لقمه ی نانی ست که خشک است و زمخت
بنویسید به ما خون جگر هم بدهند

دوست که دلخوشی ام بود فقط خنجر زد
دشمنان را بسپارید که مرهم بدهند

خسته ام مثل یتیمی که از او فرفره ای
بستانند و به او فحش پدر هم بدهند

حامد عسکری
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است

دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش ،
او به من مي خندد

نقش هايي كه كشيدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب ،
روز پيدا شد و با پنبه زدود

دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست ها ، پاها در قير شب است

 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می‌کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه‌ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه‌ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟
قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟
صخره‌ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است...
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نیست جز مرگ مرا تسلیتی
عشق ناکام همین عشق من است
دلم از غصه به جان آمد و جان
باز زندانی زندان تن است
بی گمان قصه ی جان کندن من
قصه ی عشق همان کوه کن است
که تو شیرین به مزارم گویی:
این همان شاعر شیرین سخن است
وین منم تیشه به جانش زده ام
[SUB]فریدون مشیری[/SUB]
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دشت خشكيد و زمين سوخت و باران نگرفت
زندگي بعد تو بر هيچ كس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولي خيره نماند
شعله اي بود كه لرزيد ولي جان نگرفت
دل به هر كس كه رسيديم سپرديم ولي
قصه عاشقي ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دامش و سيم زر، اما از من
عشق جز عمر گرانمايه به تاوان نگرفت
مثل نوري كه به سوي ابديت جاريست
قصه اي با تو شد آغاز كه پایان نگرفت
 

دالان بهشت

عضو جدید
کاربر ممتاز
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
راز این داغ نه در سجده ی طولانی ماست
بوسه ی اوست که چون مهر به پیشانی ماست

شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار
باز هم پنجره ای در دل سیمانی ماست

موج با تجربه ی صخره به دریا برگشت
کمترین فایده ی عشق پشیمانی ماست

خانه ای بر سر خود ریخته ایم اما عشق
همچنان منتظر لحظه ی ویرانی ماست

باد پیغام رسان من و او خواهد ماند
گرچه خود بی خبراز بوسه ی پنهانی ماست
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چقدر بَده ازش خبر نداشتــ ـه باشی
sms
بدی جوابتو نده
ساعتها نگــرانش باشی بعد

بایه خط دیگه بهش زنگ بزنی با دومین بوق گوشی رو برداره...قطع کنی

اون وقــ ـته که می فهمی تنهـــایی

اون وقته که می فهمی دیگه دوستت نداره

آره
...
آدما از همین جاست که تنهــ ـایی رو برای همیشه انتخاب میکنن
.
 

S&M R

عضو جدید
کاربر ممتاز
من ايرانيم!

.نامم "عربي" است،
اتومبيلم "ژاپني"،
ترجيحا پارچه لباسم فاستوني "انگليسي".
غذاي مورد علاقه ام پيتزاي "ايتاليايي"
و عاشق سريال حريم سلطان "تركي" هستم.
اين البته همه ماجرا نيست.
من ايرانيم!
معتقدم "پيكان" خيانت تاريخي بوده است.
"آبگوشت" غذاي عقب مانده هاست و
"فردين" هم هنرپيشه آبگوشتي.
عاشق "ژان والژان" بينوايان "ويكتور هوگو" هستم و
شاهنامه، پدرم يكي داشت، نميدانم چه شد.
من ايرانيم،
فدايي امام حسين،
نا آشنا با "بابك خرم دين"،
نام دخترم "زهرا" به احترام "فاطمه زهرا"
و عاشق "جنيفر لوپز" اما؟
من ايرانیم....
 

shi.irani

عضو جدید
فال حافظ گرفتم و واقعا زیبا نصیحتم کرد

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویشکه سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دلحریم درگه پیر مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشین و ساغر می‌نوشکه این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
زیادتی مطلب کار بر خود آسان کنصراحی می لعل و بتی چو ماهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مرادتو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
هوای مسکن ملوف و عهد یار قدیمز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس
به منت دگران خو مکن که در دو جهانرضای ایزد و انعام پادشاهت بس
به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ دعای نیم شب و درس صبحگاهت بس
 

puyan khan

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گل در برو می در کفو معشوق به کام است
سلطان جهانم ب چنین روز غلام است
 

مریدا

عضو جدید
کاربر ممتاز
به کجا چنینی شتابان
گون از نسیم پرسید
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم
 

R a h a a M

عضو جدید
کاربر ممتاز


هیچگاه تو را
آنگونه دوست نخواهم داشت
که زندانیم باشی!
زندانبانی
شغل موردعلاقه ام نیست
تو میتوانی پرنده باشی..
اما...
اینکه بخواهی تا چه حد
در آسمان من
اوج بگیری،
در خود توست...
میزان اوج گرفتن و پروازت
بستگی دارد به
"آرزویت" ،"باورت" ،"خواستت"،"صداقتت"
و "عشقت"
هرمیزان که
ازچشمه عشق
سیراب تر بنوشی،
بیشتر اوج خواهی گرفت!
هر کسی
برای رسیدن به آرامش،
نیاز دارد آزاد و رها
کنار عشق
با لذت
قدم بردارد...

من
تورا
آرزو نخواهم کرد..
آنکه بادل می آید،
بادل می ماند...
و این

می ارزد به تمام زندگی!!


 

s_aa

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند...

 

naight

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
سکوت را درک نکرده حرفی نزنیم ....

سکوت را درک نکرده حرفی نزنیم ....

getty-161.jpg

کوچ می کنی
بودنم را از این همه !
پاییزت بودی ماندن می دهد
همیشه کسی ماندنی نیست
خودمان باشیم /بیا
آیینه را نفهمیده /ترانه نشویم
از تمام روز ها قد نکشیم
سکوت را درک نکرده حرفی نزنیم
بر روی هیچ نتی
چپ نکرده خودش نشویم
کوچ هم که می کنی
خودمان باشیم
ماه را نبریم
تا زمین خدا
بر روی عقربه های شب سکته نزند
بیا خودمان باشیم /یا نباشیم
به آسمان تف نکنیم
مردم احترام دارند
آرزویشان بشویم
تا صبحی که همیشه در حال آمدن است ....

حمید رضا اکبری شروه –کارون -:gol::gol:1394

 

naight

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
قایقی خواهم ساخت...

قایقی خواهم ساخت...

[h=2][/h]



قایقی خواهم ساخت...
با کدام عمر دراز؟
نوح اگر کشتی ساخت،
عمر خود را گذراند.
با تبر روز و شبش،بر درختان افتاد.
سالیان طول کشید،
عاقبت اما ساخت...
پس بگو ای سهراب،
شعر نو خواهم ساخت!
بیخیال قایق...
یا که میگفتی:
تا شقایق هست زندگی باید کرد!
این سخن یعنی چه؟
با شقایق باشی،
زندگی خواهی کرد.
ورنه این شعرو سخن،
یک خیال پوچ است...
پس اگه میگفتی:
تا شقایق هست،
حسرتی باید خورد،
جمله زیبا میشد...
تو ببخشم سهراب،
که اگر در شعرت،
نکته ای آوردم،
انتقادی کردم،
به خدا دلگیرم...
از تمام دنیا،
از خیال و رویا !
به خدا دلگیرم،
به خدا من سیرم.
در جوانی پیرم !
زندگی رویا نیست.
 

naight

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
سروده عاشق...

سروده عاشق...


با بوسه ات
فقط با بوسه ات
متبرک می شوم
با ساحلت
فقط با ساحلت
به آرامش می رسم
با نگاهت
فقط با نگاهت
سیراب می شوم
از میان این همه ستاره
تنها چشمانت را می ستایم
از میان این همه دریا
تنها اشکهایت را
:gol:
زمستان 1370 علی ربیعی (ع-بهار):gol:




 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
فانوس تنهایی بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم ادبیات 28440

Similar threads

بالا