بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مانده تا برف زمین آب شود

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر

نا تمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ایم

مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بر دارد

پس چه باید بکنم؟؟؟....

من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال

تشنه زمزمه ام

بهتر آن است که برخیزم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقش مرغی بکشم
 

sara12345

عضو جدید
فریاد روز افزون

مرا پرسی که چو نی ؟ چونم ای دوست
جگر پر درد و دل پرخونم ای دوست

حدیث عاشقی بر من رها کن
تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست

به فریادم ز تو هر روز , فریاد
ازین فریاد روز افزونم ای دوست

شنیدم عاشقان را می نوازی
مگر من زان میان بیرونم ای دوست

نگفتی گر بیفتی گیرمت دست ؟
ازین افتاده تر کاکنونم ای دوست

غزلهای نظامی بر تو خوانم
نگیرد در تو هیچ افسونم ای دوست
 

shabnam111

عضو جدید
کاربر ممتاز
خستگی را تو به خاطر مسپار
که افق نزدیک است
و خدایی بیدار که تو را می بیند
 

♫ ♫ (。◕‿◕。) ♫ ♫

عضو جدید
کاربر ممتاز



تو را به جای همه زنانی که نشناخته‌ام دوست می‌دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته‌ام دوست می‌دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،برای خاطر نخستین گناه
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می‌دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینهَ خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می دارم برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می‌دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیستی
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
"پل الوار"
 

presante

عضو جدید
خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است.....
پیدا نکنم همدل.....دلها همه از سنگ است....
گویا در این وادی از عشق نشانی نیست...
گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است....


 

♫ ♫ (。◕‿◕。) ♫ ♫

عضو جدید
کاربر ممتاز
من زنم...
بهمان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!
درد آورست که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی
قوس های بدنم بیشتر از "افکارم" به چشمهایت می آیند
و چه تاسف بار است
که باید
لباسم را به اندازه ایمان تو تنظیم کنم...
 

presante

عضو جدید
بزرگ که میشـوی .....
.
غصه هایت زودتر از خودت قـد میکشند ،
دردهـایت نیـز!
غافـل از آنکه لبخنـدهایت را،

در آلبـوم کودکی ات جا گـذاشـتـه ای ......

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آموخته ام که وقتي عاشقم ، عشق در ظاهرم نيز نمايان مي شود.

آموخته ام که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت .

آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشقش شويم .

آموخته ام که اين عشق است که زخم ها را شفا ميدهد ، نه زمان .

آموخته ام که تنها کسي مرا شاد ميکند ، که بمن ميگويد « تو مرا شاد کردي »

آموخته ام که گاهي مهربان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است .

آموخته ام که مهم بودن خوبست ولي خوب بودن مهمتر است .

آموخته ام که هرگز نبايد به هديه اي که از طرف کودکي داده ميشود « نه » گفت

آموخته ام که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمکش نيستم ، دعا کنم .

آموخته ام که زندگي جديست ولي ما نياز به «دوستي» داريم که لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .

اموخته ام که تنها چيزي که يک شخص ميخواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي

فهميدنش.

آموخته ام که زير پوست سخت همه افراد کسي وجود دارد که خوشحال شود و دوست داشته باشد.

آموخته ام که خدا همه چيز را در يک روز نيافريد ، پس من چگونه ميتوانم همه چيز را در يک روز بدست آورم .

آموخته ام که چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد.

آموخته ام که وقتي با کسي روبرو ميشويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد.

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که ميتوان با آن نگاه را وسعت بخشيد .

آموخته ام که باد با چراغ خاموش کاري ندارد.

آموخته ام که به چيزي که دل ندارد نبايد دل بست .

آموخته ام که خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن .

و آموخته ام که قطره درياست ، اگر با درياست .

و آموخته ام که عشق ، مهرباني ، گذشت ، صداقت وبلند نظري خصلت انسانهاي انسان است.
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
ان دم که
با توام
از تمام دنیا
تنها
یک کوچه
خلوت میخواهم
تا ارام
مرا در اغوش بگیری
و اهسته
بوسه بزنی
بر لبانم
 

مهرداد مقدم

عضو جدید
ببخشید دوستان من یه سخن تاثیر گذار شنیدم میخوام براتون بنویسم
خیلی رو من تاثیر گذاشته .

"تو همانی هستی که می اندیشی "
امام علی(ع)
 

ahoo_fr

عضو جدید
کاربر ممتاز
فاش میگویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم از هر دو جهان آزادم
 

mehrshad67

کاربر فعال
اشعار تاثیر گذار در زندگی شما

اشعار تاثیر گذار در زندگی شما

شعر زیبای ارغوان اثر استاد هوشنگ ابتهاج

:gol:

ارغوان شاخه‌ی همخون جدا مانده‌ی من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

اندر این گوشه‌ی خاموش فراموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید ؟

ارغوان

تو برافراشته باش

تو بخوان نغمه‌ی ناخوانده من

ارغوان
:gol:
 

♫ ♫ (。◕‿◕。) ♫ ♫

عضو جدید
کاربر ممتاز
گل بی خار

گل بی خار


حافظ
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
. . . .
غنچه از خواب پرید ... و گلی تازه به دنیا آمد ...
خار خندید و به گل گفت : سلام ... و جوابی نشنید ...
خار رنجید ولی هیچ نگفت ...
ساعتی چند گذشت ... گل چه زیبا شده بود ...
دست بی رحمی آمد نزدیک ... گل سراسیمه ز وحشت افسرد ...
لیک آن خار در آن دست خلید ... و گل از مرگ رهید ...
صبح فردا که رسید ... خار با شبنمی از خواب پرید ...
گل صمیمانه به او گفت : سلام ...

چه زیباست که خاری گل دهد
و چه خودخواه است گلی که خار را دوست نداشته باشد
گل اگر خار نداشت، دل اگر بی غم بود، اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
زندگی ،عشق، اسارت ،قهر ،آشتی، هم بی معنا بود

همه کس عکس گل یار ، تماشا خواهد

زندگي با همه وسعت خويش ، محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي جنبش و جاري شدن است
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند.
زندگي چون گل
سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف،

يادمان باشد اگر گل چيديم،
عطر و برگ و گل و خار،
همه همسايه ديوار به ديوار همند . . .

 

darya25

عضو جدید
چه صدائیست که
پیچیده در این جنگل مرگ ؟
چه کسی تیشه بر ان
شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟
این تبر مال تو نیست؟
دستها از آن تو نیست ؟
تو چه محکم
و چه کاری
و چه با عشق و علاقه!
به من شاخه ی
افتاده ی
خشکیده
تبر می کوبی!
آی آرام بزن
می شکند عمق سکوت
وای آرام بزن تا نکنم آه تو را!
جمع کن هر چه شکستی
دل من هیزم خوبی شد!
آتشی بردل من زن که ببینی :
عشق هم می سوزد !
خوب هم می سوزد...
 
در تمام طول و عرض این سفر اگر
طول و عرض صفر را
طی نکرده ام

در عبور از این مسیر دور
از الف اگر گذشته ام
از اگر اگر به یا رسیده ام
از کجا به ناکجا...

یا اگر به وهم بودنم
احتمال داده ام

باز هم دویده ام
آنچنان که زندگی مرا
در هوای تو
نفس نفس
حدس می زند

هر چه می دوم
با گمانِ ردِ گام هایِ تو...
گُم نمی شوم

راستی
در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی!




قیصر امین پور....:heart:
 

mech.shima

دستیار مدیر مهندسی مکانیک
کاربر ممتاز
بهترین بهترین من..


در بنفشه زار چشم تو
من ز بهترين بهشتها گذشته ام
من ز بهترين بهارها رسيده ام
اي غم تو همزبان بهترين دقايق حيات من
لحظه هاي هستي من از تو پر شده ست.
در تمام روز...
در تمام شب...
در تمام هفته ...
در تمام ماه...
در فضاي خانه، كوچه، راه...
در هوا، زمين، درخت، سبزه، آب...
در خطوط در هم كتاب...
در ديار نيلگون خواب!
اي جدايي تو بهترين بهانه ي گريستن!
بي تو من به اوج حسرتي نگفتني رسيده ام
اي نوازش تو بهترين اميد زيستن !
در كنار تو
من ز اوج لذتي نگفتني گذشته ام...
در بنفشه زار چشم تو...
برگهاي زرد و نيلي و بنفش...
عطرهاي سبز و آبي و كبود
نغمه هاي نا شنيده ساز مي كنند...
روي مخمل لطيف گونه هات...
غنچه هاي رنگ رنگ ناز...
برگ هاي تازه تازه باز مي كنند.
بهتر از تمام رنگها و رازها
خوب خوب نازنين من!
نام تو مرا هميشه مست مي كند.
بهتر تمام شعر هاي ناب
نام گرچه بهترين سرود زندگي ست
من تو را به خلوت خدايي خيال خود
« بهترين بهترين من » خطاب مي كنم.
بهترين بهترين من!
 

shadmehrali

عضو جدید
در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم
با همه نامهربانان مهربانی کردم
همدلی ، هم آشیانی ، هم زبانی کردم
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست
آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست نیست......
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ترک میکنم و تنهایت میگذارم...تا بیش از این انرژیت را صرف نکنی برای...
صادقانه دروغ گفتن...خالصانه خیانت کردن... و عاشقانه بی وفایی کردن...
و هر چه بیشتر خودت را از چشمم انداختن!
و چه حس پوچی بود این که میپنداشتم لایق اعتمادی....!
 

hamid_reza1

عضو جدید
شعر هر چی می تونه باشه

شعر هر چی می تونه باشه

تمام روز در ‌آینه گریه می کردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب
را
آلوده کرده بود
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای کوچه صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حباب های کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند
و باد ‚ باد که گویی
در عمق گودترین لحظه
های تیره همخوابگی نفس می زد
حصار قلعه خاموش اعتماد مرا
فشار می دادند
و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی
خطر پلکها پناه می آوردند
کدام قله ‚ کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟
به من چه دادید ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟
اگر گلی به گیسوی خود می زدم
از این تقلب ‚ از این تاج
کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد
چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمی برد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند
مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل
که از ورای پوست سر انگشت های
نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه می آمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز
و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو
و قطره های خون تازه می آراید
تمام روز ‚ تمام روز
رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
به سوی ژرف ترین
غارهای دریایی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت
نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی
 

darya25

عضو جدید
«به کجا چنین شتابان؟»
گون از نسیم پرسید.​
«دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر! اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را»
 

F A R Z A N E

عضو جدید
کاربر ممتاز
تنــــهایی رو در تـــــنهایی تـــــجربه كنی بهتـــر از اینــه
كه تنـــــهایی رو
در كنـــار یكـــی دیگه تـــــجربه كنی ...!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل


من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل


همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل


دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل


ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل


خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل


گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل


در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

ی سری ها هستن
خودشونن..خود خودشون
راحت و بی ریا..
برات ازهمه چیشون میگذرن..
وقتی همه شادن و خوش.. اونا نیستن..
قرار میزارن برا بیرون..اینا میرن اما بازم تنهان
وقتی نامردی ادما رو میبینن انتقام نمیگیرن .
فراموش میکنن .
وقتی حتی تو چشماشون بهشون دروغ میگن , به رو نمیارن .
پیش خودشون میگن اشکال نداره..خدا بابزرگیش میبخشه..من که بنده م
وقتی ناراحتن..دلشون میشکنه نفرین نمیکنن .
فقط میگن کاش اینطوری نمیشد .
همونایی که دنبال خیلی چیزا نیستن
همونایی که شبا تمام بدنشون میلرزه و دلشون یه بغل میخواد که آروم بشن !
ولی میدونن به هرکسی نمیشه اعتماد کرد ......
اون آدمایی که لبخند میزنن تا اطرافیانشون نفهمن از تو چقدر داغونن ....
همونایی که خیلی وقته رفیق فابشون ..همه چیزشون ی نفره...
همونایی که بلدن لاشی باشن ولی باهات رو راست و سادن .
همونایی که دیگه واسه چیزی التماس خلق خدا رو نمیکنن .
اونایی که خیلی وقته دیگه زندگی نمیکنن و فقط میگذرونن این روزای تلخشونو
همون آدمایی که سنشون با تجربه هاشون هیچ ربطی به هم ندارن .
اینارو اذیت نکنین ..
اینا دل خوشیشون اینه که اطرافیانشون خوشن .
که اون به نفرشون خوشه..
این ادما خیلی وقته خودشونو از دنیا و زندگی کشیدن کنار .
نمیخوان کمکشون کنید .... فقط داغون تر نکنیدشون .
مثل اول شدن این آدما فقط یه معجزه میخواد .....
سلامتی همه ی آدمای اینجوری !!!
سلامتیشون..
 

maryam72

عضو جدید
كوك كن ساعتِ خویش
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی
بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست
كه تو وقتِ سحر، آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است .....
کیوان هاشمی
 

BISEI

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
فروغ فرخزاد

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطر ها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه مي کشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
به کهکشان به بيکران به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان دير پا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب ميشود
صراحي سياه ديدگان من
به لالاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه کن
تو ميدمي و آفتاب مي شود...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
همه احساسم حرومت بی وفا
برو تو دنیای شومت بی وفا
حیف اون همه غروری که شکست
واسه موندن روی بومت بی وفا
تو لیاقتت همون خیابونه
قسمتت عشقای درب و داغونه
تو کجا و عشق پاک من کجا

تو لیاقتت یه مشتی حیوونه
بزار از سادگیام یه کم بگم
پر میزد دلم برای دیدنت
توخیالم تو همه کسم بودی
فکر میکردم از خدا خریدمت
بزار از غربت این دلم بگم
که چجور اسیر چنگال تو شد
دلی که خونه ی هیچ کسی نبود
بی وفا چجوری پامال تو شد

همه احساسم حرومت بی وفا
برو تو دنیای شومت بی وفا
 

M@TI$A

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
كه مي گويد مايوس نباش
من اميدم را در ياس يافتم
مهتابم را در شب
من عشقم را در سال بد يافتم
ودرست هنگامي كه داشتم خاكستر ميشدم گر گرفتم
زندگي با من كينه داشت من به زندگي لبخند زدم
خاك با من دشمن بود من بر خاك خفتم
چرا كه زندگي سياهي نيست چرا كه خاك خوب است
من بد بودم اما بدي نبودم
از بدي گريختم
دنيا مرا نفرين كرد و من ستاره ام رايافتم
من خوبي را يافتم
به خوبي رسيدم و شكوفه كردم
تو خوبي واين همه ي اعتراف هاست
من راست گفته ام وگريسته ام و
اين بار راست مي گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشك من نخستين لبخند من بود
تو خوبي و من بدي نبودم
تو را شناختم
تو را يافتم
تورا ديدم
تو را دريافتم
و همه ي حرف هايم شعر شد، سبك شد
عقده هايم شعر شد
همه ي سنگيني ها شعر شد
بدي شعر شد
علف شعر شد
سنگ شعر شد
دشمني شعر شد
همه ي شعرها خوبي شد
آسمان نغمه اش را خواند
مرغ نغمه اش را خواند
آب نغمه اش را خواند
به تو گفتم گنجشك كوچك من باش تا در بهار تو درختي پر شكوفه شوم
و برف آب شد
شكوفه رقصيد و آفتاب در آمد
دلم ميخواهد خوب باشم
دلم ميخواهد تو باشم
و براي همين راست مي گويم
نگاه كن...
با من بمان!
-------------------------
"شاملو"
 

onia$

دستیار مدیر تالار مدیریت
راز عشق شقایق

راز عشق شقایق






شقایق گفت با خنده ؛ نه تب دارم ، نه بیمارم
اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی



یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه
و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته




و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش






اگر یک شاخه گل آرد ، ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را ، بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش ، آندم شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت ، بسی کوه و بیابان را



بسی صحرای سوزان را ، به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده ، که افتاد چشم او ناگه به روی من
بدون لحظه ای تردید ، شتابان شد به سوی من



به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد و او می رفت ، و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
شکر می کرد ، پس از چندی





هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت : چه باید کرد؟



در این صحرا که آبی نیست
به جانم ، هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم ، هرگز دوایی نیست



واز این گل که جایی نیست ، خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را ، چنان می رفت و
من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم




دلم می سوخت ، اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟




و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه





مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت ، زهم بشکافت



اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود ، با غم رو به رو می کرد




نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب ، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل ، که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل





و من ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد

 

sina.....69

عضو جدید
[FONT=&quot]یکرنگ که باشی ، زود چشمشان را میزنی[/FONT][FONT=&quot] …
[/FONT]
[FONT=&quot]خسته می شوند از رنگ تکراریت ، این روزها دوره ی رنگین کمان هاست[/FONT][FONT=&quot] …[/FONT][FONT=&quot][/FONT]
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
فانوس تنهایی بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم ادبیات 28440

Similar threads

بالا