نتایح جستجو

  1. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    پیچک آن یار که چون پیچک، پیوند به ما بسته بر شاخه ی ارزانم، صد بند بلا بسته زین بند گریزانم، هر چند که می دانم گر پای مرا بسته، از راه وفا بسته دریای روان بودم، یخ بستم و افسردم دمسردی ی ِ او ما را، این گونه چرا بسته، سنگین نفسم ازغم، در سینه فرومانده از سُرب مگر باری، بر دوش هوا بسته فریاد...
  2. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    یک دامن گل چون درخت فروردین، پرشکوفه شد جانم دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟ ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر ورنه این چنین پرگل، تا سحر نمی مانم لاله وار خورشیدی، در دلم شکوفا شد صد بهار گرمی زا، سر زد از زمستانم دانه ی امید آخر، شد نهال بارآور صد جوانه پیدا شد، از تلاش پنهانم پرنیانِ...
  3. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    خورشید و شب زلف پرپیچ و خمت کو تا ز هم بازش کنم بوسه بر چینش زنم با گونه ها نازش کنم غنچه ی صبرم شکوفا می شود، اما چه دیر کو سرانگشت شتابی تا ز هم بازش کنم قصه ی رسواییم چون صبح عالمگیر شد کی توانم همچو شب آبستن رازش کنم در نگاه من زنی گنگ است و گنگی کامجوست کامبخشی مهربان کو تا سخنسازش کنم...
  4. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    شراب نور ستاره دیده فروبست و آرمید بیا شراب نور به رگ های شب دوید بیا ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا شهاب ِ یاد تو در آسمان خاطر من پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم ز غصّه زنگ من و رنگ شب پرید بیا به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار...
  5. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    نامه ی شکوفه از عمر، چون غروب، زمانی نمانده است وز جور ِ‌ شام تیره امانی نمانده است چون شبنم خیال به گلبرگ یاد ِ یار از ما نشانه دیر زمانی نمانده است بودیم یک فغان و خموشی مزار ماست جز لحظه یی طنین فغانی نمانده است از ما به جز نسیم، که برگ شکوفه برد در کوی عشق، نامه رسانی نمانده است شمعیم پاک...
  6. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    افسانه ی پری خفته در من دیگری، آن دیگری را می شناس چون ترنجم بشکن آنگه آن پری را می شناس من پری هستم به افسون در ترنجم بسته اند تا رَها سازی مرا، افسونگری را می شناس سوی سامانم بیا، با خود دل و جان را بیار کاروانی مرد باش و رهبری را می شناس هفت کفش آهنین و هفت سال آوارگی... این من و فرمان من،...
  7. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    در طول راه پیر ماه و سال هستم پیر یار بی وفا ، نه عمر می رود به تلخی پیر می شوم ،‌ چرا نه ؟ پیر می شوی ؟ چه بهتر زود می رسی به مقصد غیر از این به ماحصل هیچ بیش ازین به ماجرا ، نه هان ،‌ چگونه مقصد است این ؟ مرگ ؟ پس تولدم چیست ؟ آمدیم تا بمیریم ؟ این حماقت است ، یا نه ؟ زاد و مرگ ما دو...
  8. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    لعنت خواب و خیالی پوچ و خالی این زندگانی بود و بگذشت دوران به ترتیب و توالی سالی به سال افزود و بگذشت هر اتفاقی چشمه یی بود از هر کناری چشم بگشود راهی شد و صد جوی و جر شد صد جوی و جر ، شد رود و بگذشت در انتظار عشق بودم اوهام رنگینم شتابان گردونه شد بر گل گذر کرد دامان من آلود و...
  9. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    با کوله ی هفتاد و هشتاد تا زنده هستم زنده هستم تا زنده بر انصار بیداد با اسبی از توفان و تندر با نیزه یی از شعر و فریاد هر چند در میدان نبودم با دیو و دد جنگ آزمودم بس قصه کز میدان سرودم زانجا که باروت است و پولاد پیرم ولی از دل جوانم خوش می رود با کودکانم من مامک پر مهرشانم گیرم که...
  10. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    با قهر چه می کشی مرا با قهر چه می کشی مرا من کشته ی مهربانیتم یک خنده و یک نگاه بس تا کشته ی خود بدانیم ای آمده از سراب ها با خواب و خیال آب ها دارد ز تو بازتاب ها ایینه ی زندگانیم گر نیست به شانه ام سرت یا از دگری ست بسترت غم نیست که با خیال تو همبستر شادمانیم شادا !‌ تن بی نصیب...
  11. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    صدای تو صدای تو گرم است و مهربان چه سحر غریبی درین صداست صدای دل مرد عاشق است که این همه با گوشم آشناست صدای تو همچون شراب سرخ به گونه ی زردم دوانده خون چنین که مرا مست می کنی نشانی ی میخانه ات کجاست ؟ به قطره ی شبنم نگاه کن نشسته به گلبرگ مخملی به مخمل آن نیمتخت سرخ اگر بنشانی مرا...
  12. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گو آفتاب براید ایات مصحف عشقم کس خواندنم نتواند وان کس که مدعیم شد غیر از دروغ نخواند چونان سیاوش پکم از دود و شعله چه بکم آتش به رخت سفیدم خاکستری نفشاند دل ا برابر یاران چون گل به هدیه نهادم دیوانه آن که به تهمت خون از گلم بچکاند آن شبنمم که سراپا در انتظار طلوعم گو آفتاب براید...
  13. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    آنان که خاک را تمام دلم دوست داردت تمام تنم خواستار توست بیا و به چشم قدم گذار که این همه در انتظار توست چه خوب و چه خوبی ، چه نازنین تو خوب ترینی ، تو بهترین چه بخت بلندی ست یار او کسی که شبی در کنار توست نظر نه به سود و زیان کنم هر آنچه بگویی همان کنم بگو که بمان ، یا بگو بمیر...
  14. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    وقتی زمانه جوان است وقتی زمانه جوان است حس می کنم که جوانم آبم که روشن و لغزان در رودخانه روانم حس می کنم که سرا پا شور و شتاب و تلاشم موجم که در دل دریا جانی پر از هیجانم فواره ام که به صورت همتای بید بلورم رقصان و شاد و غزلخوان پیوسته در فورانم دارم هوای دویدن همپای باد سبک پو...
  15. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    جامه دران یک رودخانه تحرک یک بامداد جوانی یک آفتاب درخشش یک ماه نقره فشانی دل : با هزار کبوتر در جنبش و تپش و شور تن : با هزار تمنا در التهاب نهانی یک اتفاق : که هرگز از خاطرم نگریزد یک اعتماد :‌ وزان پس آنی که افتد و دانی لب : با هزار شراره شب : با هزار ستاره بر گیسوان من و شب از...
  16. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    برای انسان این قرن برای انسان این قرن چه آرزو می توان کرد که در نخستین فراگشت خراب و خون ارمغان کرد ببین که در مغز پوکش چه فتنه یی شعله انگیخت ببین که در دست شومش چه کوهی آتشفشان کرد ببین که با خون و وحشت عجین به چرک و عفونت به هر کلان شهر عالم چگونه سیلی روان کرد تنوره ی آتشینش...
  17. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    ارهاب گوشه ی چشمم ستاره یی ست دیده ای آن را ؟ ندیده ام حبه ی انگور از آسمان دست فرا برده ، چیده ام حبه ی انگور از آسمان ؟ پس تو زمین را ندیده ای بستر خون است و آتش است این که در او آرمیده ام گوشه ی چشم مرا ببین خنجر بهرام سرخ ازوست روی زمین از چکیده هایش نقشه ی دریا کشیده ام گریه ی...
  18. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    فرمان پذیر آتش باش هی قرص ،‌ هی دوا ، ول کن این زندگی ست؟ آری ؟ نه بهبود جسم ویران را هیچ انتظاری داری ؟ نه فردا چگونه خواهد بود ؟ دنیا درست خواهد شد ؟ خورشید رقص خواهد کرد از بعد سوگواری ؟ نه مهتاب در سرابستان هر شب حریر خواهد بافت ؟ صبح از ستیغ خواهد تافت با شال نقره کاری ؟ نه فقر و...
  19. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    به کاسه ی این خالی به کاسه ی این خالی چه بوده ، که دیگر نیست؟ تفکر و هشیاری که نیست ، سرم سر نیست تفکر و هشیاری ؟ چه بیهوده می گویی که دشمن آسایش ازین دو فراتر نیست خوشا که چنین مستم ز خویش برون هستم به کو به مفرسا در که کس پس این در نیست که خفته چنین با من تو پیرهنی یا تن که با تو مرا...
  20. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گفت و گو تازگی چه خبرها ؟ کهنه هم خبری نیست جز گرفتن و بستن کار تازه تری نیست شور و شوق و تحرک ؟ طرفه یی که ندیدیم هر چه بود ، همان هست تحفه ی دگری نیست پیش بینی ی فردا ؟ تلخ کامی ی دیروز در مجال تصور شهدی وشکری نیست کو کرامت و عصمت دم مزن که درین شهر غیر ناخن و دامن هیچ خشک و تری...
بالا