نتایح جستجو

  1. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    من و تو بود عمری به دلم با تو که تنها بِنِشینم کامم کنون که برآمد بنشین تا بنشینم پاک و رسوا همه را عشق به یک شعله بسوزد تو که پکی بِنِشین تا منِ رسوا بنشینم بی ادب نیستم اما پی یک عمر صبوری با تو امشب نتوانم که شکیبا بنشینم شمع را شاهد احوال من و خویش مگردان خلوتی خواسته ام با تو که تنها...
  2. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    صد چمن لاله روزی اید که دلم هیچ تمنا نکند دیده ام غنچه به دیدار کسی وا نکند وین سبک جوش گران مایه - که خون نام وی است- ره به آوند تهی مانده ی رگ ها نکند یاد آغوش کسی سینه ی آرام مرا موج خیز هوس این دل شیدا نکند دیده آن گونه فروبسته بماند که اگر صد چمن لاله دمد، نیم تماشا نکند لیک امروز که...
  3. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    باغ مهتاب دیشب، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شکفتی شاخ نیلوفر شدی در چشم پر آبم شکفتی ای گل وصل از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم گر چه بشکفتی ولی در عالم خوابم شکفتی بر لبش، ای بوسه ی شیرین تر از جان! غنچه کردی گل شدی، بر سینه ی هم رنگ سیمابم شکفتی شام ابرآلود طبعم را دمی چون روز کردی آذرخشی بودی و...
  4. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گل قاصد نپسندم این که روی ز مَنَت خبر نباشد گل قاصدی فرستم به تو، نامه گر نباشد گل قاصدی فرستم که پیام من بگوید که به جز وِیم کسی محرم نامه بر نباشد چو پیام من شنیدی پرِ او بگیر و بشکن که به جز تو سوی یار دگرش گذر نباشد نه، که خود شکسته بال است، و گرنه کس پیامی ز شکسته دل نیارد که شکسته پر...
  5. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    برف گران آن دیده که با مهر به سویم نگران بود دیدم که نهانی نظرش با دگران بود آن اختر تابنده - که پنداشتمش عشق- تا سوی من آمد چو شهابی گذران بود بشکست مرا پشت ز سردی که به من کرد من شاخه ی گل بودم و او برف گران بود با آب روان، برگ ِ گل ِ ریخته می رفت خوش، آن که چنین در سفرش هم سفران بود نرگس ز...
  6. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    این که با خود می کشم این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است گورِ گردان است و در او آرزوهای من است! آتش ِ سردم که دارم جلوه ها در تیرگی چون غزالان در سیاهی دیدگانم روشن است من نه باغم، غنچه های ناز من تک دانه نیست پهنْ دشتم، لاله های داغ من صد خرمن است این که چون گل می درم از درد و افشان می...
  7. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    آتش دور ای که چون صدف ما را، در کنار پروردی با گهر فروشانم، از چه آشنا کردی؟ گرم شد ز سوز من، محفل طرب جویان هیزم زمستان شد، گُلبنی که پروردی بر سرِ تو می بینم، پای هرزه پویان را چون چمن به هر صحرا دامن از چه گستردی؟ نوبهار می آرد، گل به هدیه بستان را ای تو نوبهار من! بهر من چه آوری؟ جان بی...
  8. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گل کوه گرچه چون کوه به دامان افق بستر ماست منّت پای بسی راهگذر بر سرماست دوری ی ِ راه به نزدیکی ی ِ دل چاره شود کـَرمی کن که به در دوخته چشم تر ماست آسمان سر زده از چشم کبود تو ولیک آنچه در او نکند جلوه گری، اختر ماست گر چه شد چشمه صفت خانه ی ما سینه ی کوه باز منظور بسی اهل نظر، منظر ماست همچو...
  9. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    یادگار اگر چه باز نبینم به خود کنارِ ترا عزیز می شمرم عشق یادگار ترا در این خزان جدایی به بوی خاطره ها شکفته می کنم از نو به دل بهار ترا زبان شعله به گوشم به بی قراری گفت حدیثِ سستی ِ قول تو و قرار ترا ز من جدا شده یی همچو بوی گل از گل؛ منی که داده ام از دست، اختیار ترا شدی شراب و شدم مست بوسه...
  10. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    شکوفه ی سحر ستاره دانه ی افشانده ی گل سحر است: گلی ز سیم که سیراب چشمه سار زر است چه باک از این شب غم وین ستاره های سرشک که از کرانه ی او صبح بخت جلوه گر است اگر چه بسته تنم، قُمری خیال ِ مرا به لاله زار نوازشگر افق گذر است قفس نکاست ز آزادگی که مرغ چمن اسیر منّت خاطر گُداز بال و پر است تو...
  11. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    شهاب طلایی همچون نسیم بر تن و جانم وزید و رفت ما را چو گل دمی به سوی خود کشید و رفت بر دفتر خیال پریشان من شبی با کلْک عشق، خطّ تمنا کشید و رفت در آسمان خاطرم آن اختر امید دردا که چون شهاب طلایی دوید و رفت بر گو، خدای را، به دیار که می دمد آن صبح کاذبی که به شامم دمید و رفت یاد شکیب سوز تو- ای...
  12. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    اجاق مرمر نه از تو مهر پسندم نه یاوری خواهم ستم، اگر ز تو زیبد، ستمگری خواهم به بارگاه الهی اگرچه بارم هست کجا ز خویش پذیرم که داوری خواهم؟ سبو صفت دل پرخون و غم زدایی ی ِ بزم همین قَدَر ز دو عالم توانگری خواهم زلال چشمه ی عشقم به کام تشنه لبی که جوش خویشتن و نوش دیگری خواهم کلاله ی گل خورشیدم...
  13. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    از یاد رفته رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟ آن رفته ی شکسته دل بی قرار کو؟ چون روزگار غم که رود رفته ایم و یار حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟ چون می روم به بستر خود می کشد خروش هر ذرّه ی تنم به نیازی که یار کو؟ آرید خنجری که مرا سینه خسته شد از بس که دل تپید که راه فرار کو؟ آن شعله ی نگاه...
  14. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گل انتظار ز چه جوهر آفریدی، دل داغدار مارا؟ که هزار لاله پوشد، پس از این مزار ما را چه کنم جز این که گویم «بِنِگر به لطف بِنْگر دل گرمسوز ما را، رخ شرمسار ما را»؟ ز سرشک نم فشاندم، به بنفشه زار ِ دوری که ز بوته ها بچینی، گل انتظار ما را چو نسیم ِ آشنایی، ز کدام سو وزیدی تو که بی قرار کردی، همه...
  15. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    موج خیز باور نداشتم که چنین واگذاریم در موج خیز ِ حادثه، تنها گذاریم آمد بهار و عید گذشت و نخواستی یک دم قدم به چشم گهرزا گذاریم چون سبزه ی دمیده به سحرای دوردست بختم نداده ره که به سر، پا گذاریم خونم خورند با همه گردنکشی، کسان گر در بساط غیر چو مینا گذاریم هر کس، نسیم وار، ز شاخم نصیب خواست تا...
  16. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    شبگرد بر گو که چه می جویم، بنما که چه می خواهم؛ چون شد که در این وادی، سرگشته و گمراهم؟ از عشق اگر گویی، می جویم و می جویم وز یار اگر پرسی، می خواهم و می خواهم در عالم هشیاری، از بی خبری مستم در گوشه ی تنهایی، از بیخودی آگاهم گر مهر نیم آخر، هر شب ز چه می میرم؟ گر ماه نیم آخر، هر دم ز چه می...
  17. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    بی خبری بگذشت مرا، ای دل! با بی خبری عمری با بی خبری از خود، کردم سپری عمری چون شعله سرانجامم، خاموشی و سردی شد هر چند ز من سر زد، دیوانه گری عمری نرگس نشدم، دردا! تا تاج زرم باشد چون لاله نصیبم شد، خونین جگری عمری دل همچو پرستویی، هردم به دیاری شد آخر چه شدش حاصل، زین دربدری عمری؟ دلدار چه کس...
  18. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    معبد متروک در ما نمانده زانهمه شادی نشانه یی ماییم و دلشکستگی ی ِ جاودانه یی خاموش مانده معبد متروک سینه ام دراو نه آتشی، نه ز گرمی نشانه یی دامان دوستی ز چه برچیده ای زما؟ دانی که نیست آتش ما را زبانه یی خندد بهار خاطر من، زانکه در دلم هر لحظه می زند غمی ز نو جوانه یی شد سینه، خانه ی پریان...
  19. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    دام ِ فریب گفتم که می خواهم تو را، باور مکن، باور مکن از جمع یاران پا مکش، با من به یاری سر مکن گر همچو گل در خنده ام، دام ِ فریب افکنده ام در حسرت دامی چنین، بیهوده دامن تر مکن از عاشق پکیزه خو، وصل من رسوا مجو همبستر هر سفله را، با خویش هم بستر مکن شهد لب می رنگ من، آلوده با نیرنگ من این جام...
  20. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    یاد شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود میل تو گرم، در دل بی تاب می دود در پرده ی نهان ِ دلم جای می کنی گویی به چشم خسته تنی خواب می دود می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش چون شبنمی که بر گل شاداب می دود می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود وز آن نگاه، مستی عشق تو...
بالا