نتایح جستجو

  1. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گل یخ این چنین سخت که آشفته ات ای چشمْ کبودم به خدا شیفته ی هیچ سیه چشم نبودم زنگِ‌ بالای سیاهی ست کبودی، که من اینک نقش هر چشم سیه را ز دل خویش زدودم دیر در دامنت آویختم ای عشق! چه سازم؟ به زمستان تو همچون گل یخ دیده گشودم بوسه ی گمشده ام بود به لب های تو پنهان که به دلخواه، شبی بر لب کس چهره...
  2. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    تکاپو دیدمت باز در گذرگاهی از پی سال ها جدایی ها. کودکی باز زنده شد در من: آن صفاها و بی ریایی ها... زنده شد بوسه های پنهانی که شب اندر خیال ما می ریخت روز، اما کنار یکدیگر همه از چشم ما حیا می ریخت آه از آن گفته های عشق آمیز که به دل بود و در نهان ما را لیک جز درس و جز کتاب، سخت خود نمی رفت بر...
  3. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    شعله با او به شِکوه گفتم کو رسم دلنوازی؟ چو شعله تندخو شد کاینجا زبان درازی؟! در آستان دلبر، سر باختن نکوتر کانجا به پا درافتد آن سر که در نبازی در بزم باده نوشان، از قهر، رخ مپوشان. با ناز خود فروشان، ماییم و بی نیازی در پای دلستانی، دادیم نقد جانی: این مایه شد میسر: کردیم کارسازی آه از حریف...
  4. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    ای خوش آن روز ای خوش آن روز که با یار سر و کارم بود بی سخن با نگهش فرصت گفتارم بود آن که من بسته ی زنجیری ی ِ‌مویش بودم وه، چه خوش بود! که او نیز گرفتارم بود گر چه در خانه ی من بود ز هر گونه چراغ یاد او شمع شب افروز شب تارم بود صبحدم نور چو در پنجره ها می خندید در بَرم خنده به لب بوسه طلب* یارم...
  5. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    چشم شوم دوستان! دست مرا باید برید! دشنه یی! تا درد خود درمان کنم: نقش چشمی درکف دست من است؛ همتی! کین نقش را پنهان کنم. هر شبانگه کافتاب دلفروز روشنی را از جهان وا می گرفت، چشم او می آمد و، پر خون ز خشم در کنار بسترم جا می گرفت. شعله می انگیخت در جانم به قهر کاین تویی ای بی وفا ای خویشکام؟ داده...
  6. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    سبزه ی گمشده گر چه با اینه خویی سر کار تو نبود با من این سنگدلی نیز قرار تو نبود غرق خون شد دل من، جام صفت، گر چه لبم آشنا با دو لب باده گسار تو نبود چرخ، در پیش رخت، اینه ی ماه گرفت کس سرافرازتر از اینه دار تو نبود سبزه ی گمشده در سایه ی جنگل بودم بر من ای مهر دل افروز! گذار تو نبود موج مهرت...
  7. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    شور نگاه به محمّد نوری عاشق نه چنان باید کز غم سپر اندازد در پای تو آن شاید کز شوق سر اندازد من مرغک مسکین را هرگز سر وصلت نیست در قلّه ی این معنی سیمرغ پر اندازد در عشق گمان بستم کآرامش جان باشد با عقل بگو اینک طرحی دگر اندازد چون خاک، مرا یکسر، بر باد دهد آخر این عشق که بر جانم هر دم شرر...
  8. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    یار گسسته چشمی سیاه و چهری، مهتاب رنگ داشت یک روز از در آمد و بنشست و بوسه خواست. آن بوسه جوی شوخ - که با یاد او خوشم - اینک گذشته عمری و می جویمش، کجاست؟ با او در آرزوی وفا آشنا شدم؛ اما وفا نکرد و دل از من برید و رفت. آن آفتاب عشق - که یادش به خیر باد - یک شامگه ز گوشه ی بامم پرید و رفت. او...
  9. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    موج نیست اشکم این که من از چشم تر افشانده ام بحرم و، با موج، بر ساحل گهر افشانده ام گر ندیدی آب آتشگون، بیا اینک ببین کاینهمه آتش من از چشمان تر افشانده ام در شبم با روی روشن جلوه یی کن، زان که من بر رخ این شبنم به امّید سحر افشانده ام از کنارت حاصلم غیر از پریشانی نبود گر چه در پایت به سان...
  10. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    مشعل مگو که شهر پر از قصه ی نهانی ی ِ ماست به لوح دهر همین قصه ها نشانی ی ِ ماست ز چشم خلق چه پوشم؟ که قصه های دراز عیان به یک نگه خامش نهانی ی ِ ماست اگر چه هر غزلی همچو شعله ما را سوخت فروغ عشق، چو مشعل، ز صد زبانی ی ِ ماست اگر چه لاله ی ما شد ز خون دل سیراب چه غم؟ که رونق باغی ز باغبانی ی...
  11. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    خورشیدِ در آب افتاده آن آشنا که رفت و به بیگانه خو گرفت، از دوستان چه دید که دست عدو گرفت؟ سرمست عطر عشق، دمی بود و، بعد از این مستم نمی شود، که به این عطر خو گرفت می خواستم حکایت خود بازگو کنم افسوس! گریه آمد و راه گلو گرفت ابر بهار این همه بخشندگی نداشت شد آشنای چشم من و وام ازو گرفت از اشک...
  12. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    نوازش های چشمان ِ کبودش ببین: عمری وفادار تو بودم دلم جز با تو پیوندی نبسته، چه سازم؟ نقش عشقی تازه چندی ست به خلوتگاه پندارم نشسته. چو شب سر می نهم بر بالش ناز، خیالش در کنارم میهمان است:- نمی دانی چه پُرشور و چه گرم است نمی دانی چو خوب و مهربان است نمی دانی به خلوتگاه رازم، خیال دلکشش چون می...
  13. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    غبار ماه ندیده ام گلی و غنچه ای به دامن خویش چه خیر دیده ام از سِیر باغ و گلشن خویش غبارِ ماهم و دامان کس نیالودم زمن چرا همه برچیده اند دامن خویش؟ خیال او چو در آمد به کلبه ام شب تار زبان شکر گشودم ز بخت روشن خویش چو دید چشم حسودِِ ستاره بزم مرا ز جای جستم و بستم به خشم، روزن خویش گران بها...
  14. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    نگاه بی گناه تا از نگاه غیر بپوشم نگاه تو مژگان شوم به حلقه ی چشم سیاه تو خواهم چو جامِ باده بگردم به بزم نوش تا آشنا شوم به لب باده خواه تو خواهم - به رغم گوشه ی میخانه های شهر آغوش خویش را کنم از غم، پناه تو چون اختر سرشک تو در مستی تو کاش می ریختم به چهره ی هم رنگ ماه تو روح مرا خدا همه از...
  15. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    خطا کن! کی گفته ام این درد جگر سوز دوا کن؟ برخیز و مرا با دل سرگشته رها کن ما را ز تو، ای دوست! تمنّای وفا نیست تا خلق بدانند که یاریم، جفا کن هر شام به همراه دلارام به هر بام در بستر مهتاب بیارام و صفا کن چون باد صبا با تن هر غنچه بیامیز چون غنچه بَرِ باد صبا جامه قبا کن آمیختنت با من اگر هست...
  16. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    شراب بودم شراب ناب به مینای زرنگار: مستی ده و لطیف و فرح بخش و خوشگوار، رنگم به رنگ لاله ی خود روی دشت ها بویم چو بوی وحشی گلهای کوهسار. او، از رهی دراز به نزدیک من رسید آزرده جان و تشنه و تبدار و خسته بود در دیده اش تلاطم اندوه، آشکار، بر چهره اش غبار ملالت نشسته بود. چشمش به من افتاد و به...
  17. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    حسود خیال روی تو در خاطرم در آویزد چو کودکی که به دامان مادر آویزد ز انتخاب فرومانده ام، که عشق و عفاف دو کفّه یی ست که با هم برابر آویزد چه التفات به اشکم کنی، که مستان را چه غم دو قطره ی می گر ز ساغر آویزد چو ابر تیره حسودم، روا ندارم چرخ ز بام غیر تو را همچو اختر آویزد به خانه گذر چه اسیرم،...
  18. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    رهگذر نغمه ساز جسمی ز داغ عشق بتان، پر شور مراست روحی چو باد سرد خزان، در به در مراست تا او چو جام با لب بیگانه آشناست همچون سبو، دو دست ز حسرت به سر مراست گوهر فشاند دیده و تقوای من خرید تر دامنی ز وسوسه ی چشم تر مراست گوهر فروش شهر به چیزی نمی خرد اشکی که پروریده به خون جگر مراست آگه نشد ز...
  19. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    افسون گفتم:«به جادوی وفا، شاید که افسونش کنم» آوخ که رام من نشد، چونش کنم، چونش کنم؟ از دل چرا بیرون کنم، این غم که من دارم ازو؟ دل را، نسازد گر به غم، از سینه بیرونش کنم در بزم نوش عاشقان، حیف است جام دل تهی گر باده ی شادی نشد، لبریز از خونش کنم عاقل که منعم می کند، زین شیوه ی دیوانگی گر...
  20. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    آتش نهفته ساغر به کف گرفته و خندانی این خون توست! وای... چه می نوشی؟ رگ را گسسته ای که «شراب است این» بهر فنای خویش چه می کوشی تا لحظه یی کشیده کنی قامت، بر قلب خود گذاشته ای پا را با این دل شکسته نمی ارزد دیدن جمال و جلوه ی دنیا را. آخر بگو که عطر جوانی را از غنچه ی خیال که می بویی. آخر بگو که...
بالا