نتایح جستجو

  1. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    از عشق وسوسه می سازی از عشق وسوسه می سازی تا پیش پام بیندازی یعنی : بزن !‌ و نمی دانی کز یاد رفته مرا بازی در این چمن به گل افشانی بس دیده ای که چه می کردم خشکم کنون و نمی دانم کز چوب خشک چه می سازی زین اعتراف نپرهیزم کاین دل هنوز نفس دارد اما نه این که تو بتوانی بازش به کار بیندازی می...
  2. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    که چی ؟ که چی ؟ که بمانم دویست سال به ظلم و تباهی نظر کنم که هی همه روزم به شب رسد که هی همه شب را سحر کنم که هی سحر از پشت شیشه ها دهن کجی ی آفتاب را ببینم و با نفرتی غلیظ نگاه به روزی دگر کنم نبرده به لب چای تلخ را دوباره کلنجار پیچ و موج که قصه ی دیوان بلخ را دوباره مرور از خبر...
  3. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    سبز و بنفش و نارنجی سبز و بنفش و نارنجی زرد و کبود و گلناری آویز لاله ها لرزان جو بار رنگ ها جاری رقص هزار پروانه بر سبزه های پر شبنم نقش هزار نیلوفر بر موج های زنگاری با پلک نیمه باز امشب خیل سیاه مژگانم نخ ها کشیده در سوزن از جنس خواب و بیداری از نور پیکری دارم با پای نرم چابک پو...
  4. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    ای عشق ، دیر آمدی هنگام ناشناس دلی دارم بگو ، بگو چه کنم ؟ پرهیز عاشقی نکند پروای آبرو چه کنم ؟ این ساز پر شکایت من یک لحظه بی زبان نشود ای خفتگان ، درین دل شب ، با ناله های او چه کنم ؟ گوید که وقت دیدن او دست تو باد و دامن او گویم که می کشد ز کفم با آن ستیزه جو چه کنم ؟ گرید چنین خموش...
  5. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    ترانه ها شب مهتاب و ابر پاره پاره به وصل از سوی یار آمد اشاره حذر از چشم بد، در گردنم کن نظر قربانی از ماه و ستاره. دلی دارم به وسعت آسمانی درو هر خواهشی چون کهکشانی نمیری، شور ِ خواهش ها، نمیری بمانی، عشق ِ خواهش زا، بمانی! نسیم ککل افشان توأم من پریشان گرد ِ سامان توأم من پریشان آمدم تا...
  6. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    در آفتابِ پُشتِ پَرچین کبوتر جان، کبوتر جان، کبوتر تنت مرمر، نُکت مرجان، کبوتر بزن بالی که برخیزد نسیمی که دارم آتشی بر جان، کبوتر. کبوتر جان، برآور یکریمی که دارم طُرفه کاری با کریمی مکرّر کن مگر گوید جوابم درین دنیای وانفسا کریمی. کبوتر، دانه برچین، دانه برچین بِچَم در آفتاب‌ِ پشت‌ِ پَرچین...
  7. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    جواب دلم، یاران! ز غم در اضطراب است امیدم نقش بی حاصل بر آب است. دگر از چشمه ی خورشید قهرم که آبش - آنچه دانستم - سراب آست. حریف آشنایی ها غریب است؛ همای نیکبختی ها غُراب است. دریغا! رهبر مستان کسی بود که خود از جام خودکامی خراب است. درخشیدن، گذر کردن، خموشی، خدایا! نیست اختر، این شهاب است. سخن...
  8. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    با دردم بساز ای امید، ای اختر شب های من! نغمه ات افسرد بر لبهای من. شمع من آغاز خاموشی گرفت، عشق من گرد فراموشی گرفت. در نگاهم شعله های شوق مرد، در درونم آتش پنهان فسرد. غنچه ی شاداب من بی رنگ شد، گوهر نایاب من چون سنگ شد. روزگاری بود و روزم سر رسید؛ روزها بگذشت و شامم در رسید. کس چه می داند...
  9. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    فریاد! به آنها که در سختی پیمان شکستند گفتند: « شام تیره ی محنت سحر شود، خورشید بخت ما ز افق جلوه گر شود.» گفتند: « پنجه های لطیف نسیم صبح در حجله گاهِ خلوت گل پرده در شود.» گفتند :« برگ های سپید شکوفه ها با کاروانیان صبا همسفر شود.» گفتند:« این شرنگ که دارم به جام خویش روزی به کام تشنه، چو شهد...
  10. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    صبر کن ماه دگر... ترانه یی تازه برای داستانی نه تازه مزد کار سخت طاقت سوز را از پی یک ماه، آوردم به چنگ با دلی از آرزو سرشار و گرم سوی منزل، روی کردم بی درنگ، لیک - آوخ - کار مزد اندکم جملگی، با دست بستانکار، رفت! تا گشودم دیده را، دیدم که آه آنچه بود از درهم ودینار، رفت! کودکم آمد به چشمم خیره...
  11. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    مرگ ناخدا با آنها که از مرگ نهراسیدند شنیدم که کشتی به دریای ژرف چو آزرده از خشم توفان شود، چو بر چهر دریای نیلوفری شکن ها و چین ها نمایان شود، براید ز هر سوی موجی چو کوه که شاید به کشتی شکست آورد، گشاید ز هر گوشه گرداب کام که شاید شکاری به دست آورد. بپیچد چو زرینه مار آذرخش دمی روشنایی زند آب...
  12. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    فریاد می پرست پزشک داند و من نیز دانم این مستی ز بیخ می کند آخر نهال هستی را، پزشک داند و من هم، ولی چه سود؟ چه سود؟ که من ز کف ندهم نقد می پرستی را. مرا ز کوی خود ای پیر می فروش، مران! که جز به کوی توام، هیچ سوی، راهی نست. به جرم عربده جویی مران، که از در تو به هر کجا روم از دست غم پناهی نیست...
  13. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    رد نیاز ای دختر فقیر سیه چرده ی ملیح! نام تو- ای شکفته گل ِ‌کوچه گرد!- چیست؟ در گردن برهنه ی چون آبنوس تو این مهره های آبی گلگون زرد چیست، در دیده ی درشت تو- ای دلفریب شوخ! پنهان، نشان گمشده ی رنج و درد چیست؟ تو کیستی؟ - برهنه ی با درد همسری. نادیده شانه گیسوی زیبای خویش را رندانه زیر پوشش...
  14. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    پیک بهار آه! ای پیک دل انگیز بهار که صفا همره خود می آری- با توأم! با تو که در دامن خود سبزه و سنبل و سوسن داری، دم به دم بر لب جوی وسرِ کشت می نشینی ّ و گلی می کاری... آه! ای دخترک افسونکار پای هرجای نهی، سبزه دمد، دست هرجای زنی، گل روید- در تنت پیچد امواج نسیم: لطف و خوشبویی و مستی جوید. با...
  15. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    شب و نان مهر، بر سر چادر ماتم کشید: آسمان شد ابری و غمگین و تار- باز خشم آسمان کینه توز... باز باران، باز هم تعطیل کار... قطره های اول باران یأس روی رخسار پر از گردی چکید. دیده یی بر آسمان، اندوه ریخت، سینه یی آه پر از دردی کشید. خسته و اندوهگین و ناامید بر زمین بنهاد دست افزار خویش، در پناه...
  16. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    هَوو شب نخفت و تا سحر بیدار ماند، نفرتی ذرّات جانش را جوید. کینه یی، چون سیلی از سُرب مذاب، در عروق دردمند او دوید: همچو ماری، چابک و پیچان و نرم نیمه شب بیرون خزید از بسترش، سوی بالین زنی آمد که بود خفته در آغوش گرم همسرش. زیر لب با خویش گفت: «آن روزها همسر من همدم این زن نبود - این سلیمانی...
  17. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    بهانه بیا که رقص کنان جام را به شانه کشم به بزم گرم تو، چون شعله یی، زبانه کشم به ککل تو نهم چهره و بگریم زار به تار عشق، ز الماس سفته دانم کشم شوم چو پرتو مهتاب و تابم از روزن که تن به بستر گرمت بدین بهانه کشم شوم درخت برومند وسرکشم از بام که دست شوق تو را سوی بام خانه کشم شوم چو برق جهان سوز...
  18. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    تاریکی شب من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم گشتم و گشتم و بهتر ز تو را یار گرفتم خنده یی کردم و دل بُردم و با لطف ِ نگاهی تا بمیری ز حسد وعده ی دیدار گرفتم! دامن از دست من، ای یار! کشیدی، چه توانم؟ گله یی نیست اگر دامن اغیار گرفتم. بعد ازین ساخته ام با، نی و چنگ و می و ساقی بی تو من دامن ِ...
  19. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گل زهر سالها پیش، خاطر رنجور شادمان بود و نوبهاری داشت، دل من باغ دلفریبی بود: سبزه یی داشت، لاله زاری داشت... آفتاب محبت گرمی گل او را به ناز می پرورد، هر سحر دیده ام چو می شد باز، شاخه یی می دمید و گل می کرد... رفت چندی ّ و حیف! دانستم گل این باغ رنگ قهری داشت، غنچه ی دلفریب زیبایش عطر...
  20. mahdi271

    رهروانه راه شهدا(شهیدیان)

    سلام من تمام نماز هام رو اول وقت خوندم امروز به لطف خدا و کمک شما دوستان عزیز. من برگشتم که بمونم. از دوستی هم که باهاش بد حرف زدم معذرت میخوام.
بالا