برای یک هفته قرار بود چندتا از مدیرهای واحدهای مختلف برای آوردن خط تولید جدید برن آلمان.
مدیر واحد ما اومد توی اتاق من و همکارم و سفارش کرد بهمون که توی این هفته هوای کارها رو داشته باشین و بیشتر حواستون باشه، ما هم اوکی دادیم و مدیرمون که اومد خداحافظی کنه،منم بهش گفتم مهندس سوغاتی یادتون نره.
خلاصه یک هفته شد و مدیرها برگشتن ایران و مدیر ما هم با یه بغل سوغاتی اومد.
به همهی اتاقها اشتراکی یه بسته شکلات داد ولی به اتاق ما علاوه بر یه بسته شکلات، به من و همکارم که اونم خانم بود یه بسته کادو شدهی دیگه هم داد.
مدیرمون که رفت، ما بستهها رو تند تند باز کردیم و با یه پک کامل از وسایل مانیکور و پدیکور مواجه شدیم

حالا مدیرمون یه آقای حدودا 50،60 ساله بود

من و همکارم از خنده منفجر شدیم که این رفته خارج، خانومهای ترگل ورگل اونطرف رو دیده،گفته این دوتا کین که پیش من دارن کار میکنند، برامون ازینا خریده که غیرمستقیم بهمون بگه بیشتر به خودتون برسین

تا آخر روز ما دوتا هی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم که وای اگه شوهرهامون بفهمن طلاقمون میدن و وای ما چه هیولایی هستیم که برامون ازینا گرفته و خلاصه ازین حرفها زیاد گفتیم و هی خندیدیم

اتاقمون هم دقیقا کنار اتاق مدیرمون بود. نگو که این آقا همهی حرفها رو شنیده و من آخرهای وقت که برای کاری رفتم پیشش، بهم گفت خانم مهندس تو رو خدا ناراحت نشین ازم، شما دوتا مثل دخترهام هستین و من همینا رو برای دخترهام هم گرفتم و برای شما هم گرفتم

حالا منم کلی خجالت کشیدم که این صدای خنده و حرفهامون رو شنیده، هول شدم و اصلا موندم چی بگم بهش، گفتم وای نه آقای مهندس، شما هم مثل پدرم هستین
