یه چند روزی آنلاین شدم ، انگار یه تیکه از مغزم دوباره زنده شده و چیز هایی رو بیاد میارم که کلا از دفتر خاطراتم پاک شده بودن .
خیلی سال پیش رفته بودیم عروسی یکی از فامیل ها توی یه روستایی تو کردستان ، ما هم حسابی ترگل ورگل کرده بودیم. ژل به مو ، کت و شلوار به تن ، کراوات به گردن و ... دیگه نگم . از شدت احساس خفن بودن چشممون جلو پامونو نمی دید .
تو عروسی هم که مطلقا زیر کت و شلواریا رو قاطی آدمیزاد نمی دیدم .
جلو خونه عروس ،ما با همون شق و رقی با پسر خاله نسناسمون داشتیم قدم می زدیم و ابراز و ارائه فضل می کردیم که من ببر بنگالم و من بهمدانم و من رستم دستانم که رسیدیم یه جایی که یه سگی لش کرده و دراز به دراز افتاده بود و داشت از خنکای دم غروب کردستان لذت ها می برد
این پسر خاله خدا نیامرز ما گفت من هر روز این سگه رو با سنگ میزنم اما انگار نه انگار ،الان وایسا یه دونه بزنمش ببین تو هم .
گفتم داداش دستم به دمپای شلوارت ، اینو تو این حالش بزنی ، پا میشه شلوار من رو کراوات امواتت و کت منو مازاد کراوات خودم و داماد میکنه، نکن و آزار نرسون به این زبون بسته ، این پاشه دل و جیگرمون رو در میاره و باهاش کاسه کبابی درست میکنه. تازشم من با این قر و فر و طمطراق پای دویدن ندارم . . . اما تو کت این زبون نافهم نرفت که نرفت .
خلاصه ش کنم براتون ، این بچه سنگو برداشت و ناغافل زد تو سر سگه.
چی بگم براتون . . . یه لحظه دیدم سگ تبدیل شد به شیر شرزه و انگار ما بچه آهویی بودیم در حال چرا . واقعاصحنه هولناکی بود ، کل صورت سگ شده بود دندان و لثه و آماده جر دادن جوانی ما .
سگه پاشد و دوید ، ما هم دویدیم اما چه دویدنی ، اون پسر خاله ورپریده شلوارش کردی بود و بچه دهات .زودی در رفت و من موندم تو راه این وحشی هار.
تو اون بدبختی و وانفسا من هنوز امید داشتم که تیپم بهم نخوره و این سگه رحمی به دلش بیاد ، اما زهی خیال باطل. این دوید دنبال ما و من همزمان که صحنه دندان های سرامیکی و چشمهای خون گرفته رو می دیدم و همینطور لبخند ها و چشمک های دختران روستا رو بیاد میاوردم ،سعی میکردم تند تر بدوم بلکه مفری پیدا کنم تا در جوانی قطع عضو نشم . اما زهی خیال باطل .
کار به جایی رسید که بین پوزه سگ با ماتحت من ، یک نفس فاصله افتاد و عنقریبا که بنده از بی رنگی و فابریکی در بیام که یه لحظه حس کردم یه شی خیلی سختی به سرم خورد و فهیدم تیر غیب الهی بهم خورده
شدت ضربه به حدی بود که تو مغزم یه سری جرقه های ریز و درشت زده شد و حاله ای از نور جلوی چشمام رو گرفت و ریزش یک جین ستاره،انفجار بیگ بنگ سقوط هواپیما در برمودا ،شلیک تیر در مغز و ..... ، همه رو جلو چشمام دیدم .
بله دوستان ، من با تیر برق جلو روم برخورد کرده بودم .
شاید باور نکنید ، ولی به حدی محکم به تیر خوردم که آدمها رو وارونه می دیدم . اصلا در کسری از ثانیه منشور های تو مغز و چشمام ، همگی 180 درجه چرخیدن و تار های صوتیم از نت های LA و SI کودکانه به DO بوفالو سوئیچ کردن .
برگشتم با همون حالم یه نگاهی به سگه کردم ببینم چه میکنه ، دیدم داره خودش رو می خارونه ، یه نگاهی به آدمای دور و بر کردم دیدم همگی از خنده در مرز پارگی دهن هستن و من همه این صحنه ها رو کماکان وارونه میدیدم .تنها کسی که دلش بحالم سوخت همون سگه روستایی بود . . . ولی تو چشماش پوزخندی دیده میشد که میگفت پدرسگه بچه فوکول دیدی چیکارت کردم !!!!
عین گدا ها رفتمیه گوشه کز کردم و عهد بستم که پا تو عروسی روستا دیگه نذارم.ضمناً
از اون روز حدودا 26 سال میگذره و من خودم و هفت جدم رو لعنت کردم که دیگه با کت و شلوار کنار این پسرخاله ی کمتر از عنترم جایی قدم نزنم .
ولی هنوزم که هنوزه به تیر برق که نگاه میکنم مغزم یه سری جرقه های ریز و درشت میزنه . . .
لعنت به هر چی آدم حیوان آزار .
