من از نهايت شب حرف ميزنم
و از نهايت تاريكي
و از نهايت شب حرف ميزنم
هر وقت به خانه ي من امدي اي مهربان
چراغ بيار و يك دريچه كه از ان
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
راه که میروی عقب می مانم....
نه اینکه نخواهم با تو هم قدم باشم.....
نه....
می خواهم چا جای چاهات بگذارم.....
می خواهم رد پاهایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد....
تـــــــــو تماما برای منی....
کجایی؟؟!
تــــــــــــــو که نیستی
همه میخواهندجای تـــــــــــــو را پر کنند!!
بیــــــــــا!!به همه بگو!!
تــــــــــــــــــو تکرار شدنی نیستی!!!
جای تــــــــــــــــــــــــ ــو جز با خودت پــــــــــــــــــــر نمیشود!!!