هر کی سوتی داده تعریف کنه!

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
موضوع واسه چند سال قبله
زمستون بود برف اومده بود زنگ زدم به دوستم مهدی (خیلی شوخه) که با هم بریم بیرون رفتم جلوی خونشون تا آماده بشه
بعد از چند دقیقه دیدم مانتو و روسری سرش کرده اومد بیرون زدم زیر خنده گفتم دهنت سرویس رفتم دست انداختم دور گردنش غش غش میخندیدم یه دفعه دیدم جیغ زد
نگو خواهرشه منم تا حالا ندیده بودمش :w29:
خیلییی خوب بووود😂😂یعنی سوتیت حالمو عوض کردااا😂
 

Body Guard

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
موضوع واسه چند سال قبله
زمستون بود برف اومده بود زنگ زدم به دوستم مهدی (خیلی شوخه) که با هم بریم بیرون رفتم جلوی خونشون تا آماده بشه
بعد از چند دقیقه دیدم مانتو و روسری سرش کرده اومد بیرون زدم زیر خنده گفتم دهنت سرویس رفتم دست انداختم دور گردنش غش غش میخندیدم یه دفعه دیدم جیغ زد
نگو خواهرشه منم تا حالا ندیده بودمش :w29:
حکمت اینکه مهدی گذاشته هنوز دست هات بهت وصل باشن والان اینو بنویسی ،احتمال نشاندن خنده بر لب ماها بوده :w25:
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حکمت اینکه مهدی گذاشته هنوز دست هات بهت وصل باشن والان اینو بنویسی ،احتمال نشاندن خنده بر لب ماها بوده :w25:
دقیقا😂
میخام بدونم هنوز مهدی رفیقته یا نه ؟!!
 

Body Guard

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
دقیقا😂
میخام بدونم هنوز مهدی رفیقته یا نه ؟!!
احتمالا دیگه رفیقش نیست و گرنه اصولا شبگرد نباید الان اکسیژن طبیعی مصرف می کرد و من دلیل دیگه ای برای زنده بودنش پیدا نمیکنم واقعا
 
آخرین ویرایش:

*mahdieh*

کاربر فعال مهندسی مواد و متالورژی ,
کاربر ممتاز
یه سوتی دیگه هم یادم افتاد😁
من و دوتا از عمه‌هام فاصله سنی کمی داریم و نزدیک به همدیگه ازدواج کردیم.
روز عقد یکی از عمه‌ هام شنیده بودیم که هر کی بعد از عقد عروس و دوماد زودتر بره روی صندلی اونها بشینه، اون زودتر ازدواج میکنه.
خلاصه من و اون یکی عمه‌م پشت در اتاق عقد کمین کرده بودیم که هر وقت اتاق عقد خلوت شد ما بدوییم و بریم روی صندلی بشینیم. توی اتاق عقد عروس و دوماد و عکاس بودن که عکاس داشتن ازشون عکس و فیلم میگرفت، ما دوتا هم پشت در آماده‌ی دوییدن وایساده بودیم و فکر میکردین حتما اول عکاس میاد بیرون و اونم برامون مهم نبود که دوییدن ما رو ببینه،ما فقط از دوماد خجالت میکشیدیم، خلاصه اینکه در باز شد و ما به خیال اینکه عکاسه،دوییدن رو شروع کردیم طرف در، در باز شد و دوماد یهو دید دو نفرن که دارن میدوئن طرفش، چشمهاش زده بود بیرون😂😂😂😂
به هرحال ما با هزار جور آبروریزی به صندلی عروس و دوماد رسیدیم و من اول نشستم روی صندلی😏😏😏
که اتفاقا منم یکسال زودتر از اون یکی عمه‌م ازدواج کردم😁😁😁
 
آخرین ویرایش:

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
احتمالا رفیقش نیست و گرنه اصولا شبگرد نباید الان اکسیژن طبیعی مصرف می کرد و من دلیل دیگه ای برای زنده بودنش پیدا نمیکنم واقعا
یعنی یه خاطره هست واسه خودم نیست واسه یکی از دوستامه این هیچی نیست جلوی اون :w26:
 

Body Guard

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
یعنی یه خاطره هست واسه خودم نیست واسه یکی از دوستامه این هیچی نیست جلوی اون :w26:
بگوآقا ، نترس بگو :w25:

راستی شبگرد جان یه دوست داشتی اسمش مهدی بود! شماره ش رو میدی ؟ یه آدرس می خوام ازش بپرسم :w07:
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
آخرین ویرایش:

Body Guard

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
اینم بگم و برم من خیلی بیشتر از سهمیه م حرف زدم امشب:

شما فکر کن طوریش میشدبچه ، مثلا دچار جراحت عصبی و شوک روحی میشد ،
پزشکی قانونی حتما می خواست بنویسه ، وارد شدن تنش عصبی و آسیب روحی در اثر اصابت جسم سخت
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
اینم بگم و برم من خیلی بیشتر از سهمیه م حرف زدم امشب:

شما فکر کن طوریش میشدبچه ، مثلا دچار جراحت عصبی و شوک روحی میشد ،
پزشکی قانونی حتما می خواست بنویسه ، وارد شدن تنش عصبی و آسیب روحی در اثر اصابت جسم سخت
دقیقا همینه :w47:
 

*mahdieh*

کاربر فعال مهندسی مواد و متالورژی ,
کاربر ممتاز
برای یک هفته قرار بود چندتا از مدیرهای واحدهای مختلف برای آوردن خط تولید جدید برن آلمان.
مدیر واحد ما اومد توی اتاق من و همکارم و سفارش کرد بهمون که توی این هفته هوای کارها رو داشته باشین و بیشتر حواستون باشه، ما هم اوکی دادیم و مدیرمون که اومد خداحافظی کنه،منم بهش گفتم مهندس سوغاتی یادتون نره.
خلاصه یک هفته شد و مدیرها برگشتن ایران و مدیر ما هم با یه بغل سوغاتی اومد.
به همه‌ی اتاق‌ها اشتراکی یه بسته شکلات داد ولی به اتاق ما علاوه بر یه بسته شکلات، به من و همکارم که اونم خانم بود یه بسته کادو شده‌ی دیگه هم داد.
مدیرمون که رفت، ما بسته‌ها رو تند تند باز کردیم و با یه پک کامل از وسایل مانیکور و پدیکور مواجه شدیم😂
حالا مدیرمون یه آقای حدودا 50،60 ساله بود😁
من و همکارم از خنده منفجر شدیم که این رفته خارج، خانوم‌های ترگل ورگل اون‌طرف رو دیده،گفته این دوتا کین که پیش من دارن کار میکنند، برامون ازینا خریده که غیرمستقیم بهمون بگه بیشتر به خودتون برسین😂
تا آخر روز ما دوتا هی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم که وای اگه شوهرهامون بفهمن طلاقمون میدن و وای ما چه هیولایی هستیم که برامون ازینا گرفته و خلاصه ازین حرفها زیاد گفتیم و هی خندیدیم😂
اتاقمون هم دقیقا کنار اتاق مدیرمون بود. نگو که این آقا همه‌ی حرفها رو شنیده و من آخرهای وقت که برای کاری رفتم پیشش، بهم گفت خانم مهندس تو رو خدا ناراحت نشین ازم، شما دوتا مثل دخترهام هستین و من همینا رو برای دخترهام هم گرفتم و برای شما هم گرفتم🤦‍♀️
حالا منم کلی خجالت کشیدم که این صدای خنده و حرفهامون رو شنیده، هول شدم و اصلا موندم چی بگم بهش، گفتم وای نه آقای مهندس، شما هم مثل پدرم هستین😂
 
آخرین ویرایش:

Similar threads

بالا