معماری با مصالحی از جنس دل

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
: نمی دانم آنکس که می رودمی برد یا

آن کس که می ماند؟

خیالم جمع نمی شود

نمی دانم این منم که می روم و توئی که می مانی

یا این توئی که می روی و منم که می مانم؟

به خدا

این همه سوال بی جواب در این چمدان جا نمی شود

این همه سوال و خیال و خاطره و بود و نبود

که بود؟که نبود؟

که هست؟که نیست؟

شاید اگر اینجا هستم آنجا نیستم و

اگر آنجا ، اینجا

چه دردی دارد بازی کم و زیاد کردن حروف از کلمات

این همه سوال و خیال و خاطره و بود و نبود

این همه من ، تو ، ما

این همه

در چمدانم جا نمی شود

روی امواج زندگی دراز می کشم و

با آسمان نگاه میکنم.

می دانم

هرکجا که بروم

آسمان همینقدر زیباست
 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یک ساعت که آفتاب بتابد…


خاطــره آن همه شبهای بــــارانی از یاد میرود….


این است حکایت آدم هــا….


فراموشـــــی….
 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ﻧﻤﯿﺩﺍﻧم ﭼﺸﻤﺎﻧت ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼه ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﻭقتی ﮐه ﻧﮕﺎﻫم …


ﻣﯿﮑﻨی ﭼﻨﺎن ﺩﻟم ﺍﺯ ﺷﯿﻄﻨت ﻧﮕﺎﻫت …


ﻣﯿﻠﺮﺯﺩ ﮐه ﺣس ﻣﯿﮑﻨم ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎست …


ﻓﺪﺍ ﺷﺪن ﺑﺮﺍی ﭼﺸﻤﻬﺎیی که …


تمام دنیاست …
 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حرف های زیادی داری …


سکوت علامت چیست ..


نمی دانم علامت رضایت است ..


یا همان جواب ابلهان خاموشی است …


معنی جدیدی به سکوت داده ای …


سکوتت را می فهمم …


یعنی انتظار …
 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تـــو دور میــشوی …


مــن در همیــن دور می مــانم …


پشیمـــان که شـــدی …


بــرنگــرد !


لاشـــه ی یـک دل که دیــدن نــدارد …
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتی سکوتت از رضایت نیست ، لطفا بگو !
حق نداری احساس دیگران رو به بازی بگیری ،
فقط به خاطر این که هنوز تکلیفت با احساس خودت معلوم نیست !
چه در کار ، چه در عشق ، هرگز نگویید ” هنوز وقت است ” یا ” شاید دفعه ی بعد ” !
زیرا مفهومی وجود دارد به نام ” دیر شدن ” !
خاص بودن توی مغز اتفاق میفته ، نه توی عکس !
تلخ ترین قسمت زندگی اون جاییه آدم به خودش میگه :
چی فکر می کردیم و چی شد !!
 
  • Like
واکنش ها: A.8

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حکایت آدمها

حکایت آدمها

گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند
داغت می کنند
رگ خوابت را بلدند
زمینت می زنند…
حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این همه درد...
غصه...
نداشتن...
حسرت...
بغض...
سرخوشانه می خندم ، شوخی میکنم و هیچکس نمی داند
چقدر سخت است احساس خفگی کردن پشت این نقاب لعنتی!...
 
  • Like
واکنش ها: A.8

nasim_shsh

عضو جدید
کاربر ممتاز
از من فاصله بگیر....!
هربار که به من
نزدیک میشوی
باور میکنم
هنوز میشود
زندگی را دوست داشت
از من فاصله بگیر...!
خسته ام از این
امیدهای کوتاه و واهی...!
 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نقش درخت خشک را بازی میکنم..


نمیدانم چشم انتظار بهار باشم..


یا هیزم شکن..
 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مهربانی زبانی است که …

برای
کور دیدنی…

برای
کر شنیدنی …

و برای
لال گفتنی است …
 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دیدی دلم شکست..


دیدی که این بلور درخشان عمر من..


بازیچه بود..


دیدی چه بی صدا..


دل پر آرزوی من..


از دست کودکی که ندانست قدر آن..


افتاد زمین…


دیدی دلم شکست….

 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
همه را آتش بزن..

دلم را با همه تعلقاتش..

بسوزان!..


شاید نسیم خاکسترش را به تو برساند،..

شاید بتواند به تو بگوید آن چه را که می خواستم و نشد!!
 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عجب دنیایی شده..


کوچه ها را بلد شدم.. مغازه ها را..


و رنگ چراغ قرمزها.. حتی جدول ضرب را..


و دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم..!!


اما گاهی میان آدم ها گم میشوم..


آدم ها را بلد نیستم هنوز.


 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم به اندازه تمام روزهای پاییزی? گرفته است...

آسمان چشمانم به اندازه تمام ابرهای بهاری? بارانی است...

قلبم انگار به اندازه سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...

اما وجودم در کوره داغ تابستانی می سوزد...

چه چهار فصلی است سرزمین دقایق من......!!!!
 
بالا