در سکوت مهتابی
اشک میریزم
تا
یادم برود
رفته ای
اینگونه
با همگان سخن میگویم
و تظاهر میکنم
یادم همین نزدیکیست
اما
هیچ کس نمیداند
وقتی ناگاه سکوت میکنم
یادت مرا زمین زده است
دلم که میگیرد، حجم دنیا کمتر و کمتر میشود؛
دلم که میگیرد، آفتاب مدام رو به زوال است؛
دلم که میگیرد، ابرها همه سیاه میشوند و بارانی؛
دلم که میگیرد، نسیم طوفانی میشود؛
اما همیشه دلم که میگیرد، خدا نزدیکترین است.
گاهی دلت بهانههایی میگیرد که خودت انگشت به دهان میمانی...
گاهی دلتنگیهایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت میکنی...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکردهات!
گاهی دلت نمیخواهد دیروز را به یاد بیاوری، انگیزهای برای فردا نداری؛
و حال هم که ....
گاهی فقط دلت میخواهد زانوهایت را تنگ در آغوش بگیری
و گوشهترین گوشهای که میشناسی بنشینی و فقط نگاه کنی.
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ میشود...
مرا کسی نساخت
خدا ساخت، نه آنچنان که «کسی میخواست»، که من کسی نداشتم، کسم خدا بود، کس بی کسان، او بود که مرا ساخت، آنچنان که خودش خواست نه از من پرسید و
نه از آن «من دیگر» م.
وقتی گریه کردم گفتند بچه ای! وقتی خندیدم گفتند دیوانه ای!
وقتی جدی بودم گفتند مغروری!
وقتی شوخی کردم گفتند سنگین باش!
وقتی سنگین بودم گفتند افسرده ای!
وقتی حرف زدم گفتند پــــرحرفی!و
قتی ساکت شـدم گفتنـد عاشقی!
اما گریه شاید زبان ضعف باشد، شاید خیلی کودکانه،
شاید بی غرور، اما هرگاه گونه هایم خیس می شود میدانم نه ضعیفم، نه یک کودک. می دانم پر از احساسم.
خدا گفت به دنیایتان میآورم تا عاشق شوید
.آزمونتان تنها همین است:
عشقو هرکه عاشقتر آمد نزدیک تر است.
پس نزدیکتر آیید. نزدیکتر. عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من میآورد، کمندم را بگیرید. و لیلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت: عشق فرصت گفتگوست. گفتگو با من با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمههایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور کرد. و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند. عرفان نظرآهاری
دنـــــیـــــــا :
بازی هایت را سرم درآوردی
گرفتنی ها را گرفتی
دادنی ها را ندادی
حسرت ها را کاشتی
زخم ها را زدی
دیگر بس است چون چیزی نمانده ، بگذار بخوابم …
محتاج یک خواب بی بیدارم !