معماری با مصالحی از جنس دل

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
دلم گرفته است
دلم گرفته‌است
به ایوان می‌روم و انگشتانم را بر پوست کشیدهٔ شب می‌کشم
چراغ‌های رابطه تاریکند
چراغ‌های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک‌ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی‌ست
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در این زمانه
آدمها …!
حتی حوصله ندارند
به حرفهای سر زبانی یکدیگر گوش دهند …
چه برسد به اینکه بخواهند
سطر سطر روح ِ تــو را بخوانند …
در واژه نـامـه ی مجـازی ..!

 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
میخواهمــــــ برایت تنهایـــ ــ ـی را معنی کنمــــــ : در ساحل کنار جاده نشسته ای ... هوای سرد، صدای باد، انتــــــظار انتــــــظار انتــــــظار … … … دستت می سوزد با سیگار ! به خودت می آیی، یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند، نه دستی که شانه هایت را بگیرد، نه صدایی که قشنگ تر از باد باشد ... تنهایـــ ــ ـی یعنی این …
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دور باشـــی و تــپــــــنده …
بهتر است از این که …
نزدیـــک باشی و زننـــــــده …
این مفــــــهوم را که در رگ هـــایت جاری کنی …
دیگر تنـــــــــها نخواهی بود …

 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
آدم ها زود پشیمان میشوند… !
گاهی از گفته هایشان،
گاهی از نگفته هایشان…
گاهی از گفتن نگفتنی هایشان…
و گاهــــــــــــــــی هم از نگفتن گفتنی هایشـــــــان…
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟
تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند …
از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟!
وقتی کســی جایت آمد …
دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟
تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند …
میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه …
فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود !
و این است بازی باهــم بودن … !

 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که
ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت انـدازه مـی گـیـری !
حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !
مقـایـسـه مـی کـنـی !
و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،
کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،به قـدر یـک ذره ،یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شودو توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم…!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این تهوع های ناگزیر

تمام شدنی نیست...

مانند غم هایمان

دوست داشتن هایمان

شکست هایمان

دلم برای خودم تنگ است ...

گم شده ام

پیدایم کن تا کمی بغض گریه کنم.
 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
هر ثانیه می‌گذرد
چیزی از تو را با خود می‌برد
زمان غارتگر غریبی است
همه چیز را بی اجازه می‌برد
و تنها یک چیز راهمیشه فراموش می‌کند ..
حس « دوست داشتن ِ » تو را ..

آنتوان دوسنت اگزوپری
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مداد رنگی هایم را می خواهم !

بگذار روی دقیقه های بی رنگت نقاشی کنم
مثل آن روزها که گل های سرخ و بنفشه را
میان دفتر مشقت می کاشتم ،
و عطرشان تمام کلاس را پر می کرد ...
ببین دست هایم هنوز بوی گل می دهند ؛
دفتر مشقت را کجا پنهان کرده ای ؟

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کاش دنیا

یک بارهم که شده

بازیش رابه ما می باخت

مگرچه لذتی دارد

این بردهای تکراری برایش؟!

کلاغ جان قصه من به سررسید...

سوارشو!

توراهم تا خانه ات می رسانم!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

من

خسته

تنها

افسرده

گیر افتاده بین روزمرگی های لعنتی

و چیزی که دیگران از من تو ذهنشون ساختن

شاد

شنگول

عاشق خل وچل بازی

سرزنده

سرزنده

سرزنده

چه قدر سخته غرق جمعیت بودن در عین تنهایی . .
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
با تو ام


ای لنگر تسکین!


ای تکان های دل!


ای آرامش ساحل!


با تو ام


ای نور!


ای منشور!


ای تمام طیف های آفتابی!


ای کبودِ ارغوانی!


ای بنفشابی!


با تو ام ای شور ای دل شوره شیرین!


با تو ام


ای شادی غمگین!


با تو ام


ای غم!


غم مبهم!


ای نمی دانم!


هر چه هستی باش!


ای کاش…


نه،جز اینم آرزویی نیست:


هر چه هستی باش!


اما باش!




 
مکرر در دفترش نوشته بود،

شب است و باران می آید اما دنیایم چراغان است،

شب است و باران می آید اما دنیایم...........

با خنده به او گفتم: چراغان؟

دستانم را در دست گرفت و

من دیدم که اشک در چشم هایش حلقه زد

گفتم: باز تنها بودی؟

سری به علامت تأیید تکان داد

گفتم: امشب پنجرة اتاقت را باز بگذار
 

R@ha1

عضو جدید
کاربر ممتاز
قطار می رود ٬ تو می روی ٬
تمام ایستگاه میرود و
من چقدر ساده ام که
سال های سال ٬
در انتظار تو در
کنار این قطار رفته
ایستاده ام و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام
 

R@ha1

عضو جدید
کاربر ممتاز
حال دلم خوب است آرام......
گوشه ای نشسته و رویاهاش را به خاک می سپارد....
 

R@ha1

عضو جدید
کاربر ممتاز
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

"کاظم بهمنی"
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهـــــی آدم دلـــــش میخواهد کفش هایش را در بیاورد،
یواشکــــی نوکـــــ پا نوکــــــ پا از خودش دور شـــــــــود،
بعد بزند به چاکـــــــــــــــ ...
فرار کند از خودشـــــــــــ ...

__________________
 
بالا