این روزهاتنها تنهاییم را با یک لیوان قهوه تلخ میگذرانم…..
قهوه ای تلخ تر ازداغ دیدار…..
قهوه ای ب قیمت لحظه لحظه عمرم…..
قهوه ای آمیخته با دردتنهایی هایم…..
و قهوه ای ب سردی تمام سال های تنهاییم….
آدم های کمی هستند که می دانند ،
تنهایی ِ یک نفر حرمت دارد .
همین طور بی هوا سرشان را پایین نمی اندازند
و بپرند وسط تنهایی آن فرد..!
چون خوب می دانند که اگر آمدند ،
باید بمانند ؛
تا آخرش باید بمانند ؛
آنقدر که دیگر تنهایی وجود نداشته باشد .
و گرنه مسافرها همیشه موقع خداحافظی ،
تنهایی را هزار برابر می کنند...!
دوست دارم در میان گریه پیدایت کنم
یک بغل حسرت به قد عمر مهمانت کنم
دوست دارم بغض هایت رنگ خاکستر شود
با نفس های کبودم تش به خاکستر کنم
دوست دارم آه هایم همدم راهت شود
تو بسوزی ومنم این غصه را از بر کنم
مدارا کن کمی حافظ
دلم تنگ است این شبها
تفال میزنم اما
جوابم آه پشت آه
تمنا میکنم حافظ
نگو امید من پوچ است
کمی آرامتر آرام
بگو رویای من خوب است
بگو که یسر بعد عسر
بگو پایان غم خوب است
نمیخواهم دگر تردید
سکوت حسرتم خوب است
بگو تو از حقیقت ها
ولی آرامتر حافظ
کمی پیر است احساسم در این شبها
وقتی دلتنگم بشقاب ها را نمی شکنم
شیشه ها را نمی شکنم
غــرورم را نمی شکنم
دلت را نمی شکنم
در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد ،
این بغض لعنتی است …
.