مدارا کن کمی حافظ
دلم تنگ است این شبها
تفال میزنم اما
جوابم آه پشت آه
تمنا میکنم حافظ
نگو امید من پوچ است
کمی آرامتر آرام
بگو رویای من خوب است
بگو که یسر بعد عسر
بگو پایان غم خوب است
نمیخواهم دگر تردید
سکوت حسرتم خوب است
بگو تو از حقیقت ها
ولی آرامتر حافظ
کمی پیر است احساسم در این شبها
وقتی دلتنگم بشقاب ها را نمی شکنم
شیشه ها را نمی شکنم
غــرورم را نمی شکنم
دلت را نمی شکنم
در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد ،
این بغض لعنتی است …
.
گاهی دلم می گیرد از آدم هایی که در پس نگاه سردشان با لبخندی گرم فریبت می دهند دلم می گیرد از خورشیدی که گرم نمی کند و نوری که تاریکی می دهد از کلماتی که چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند دلم می گیرد از سردی چندش آور دستی که دستت را می فشارد و نگاهی که به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند از دوستی که برایت هدیه دو بال برای پریدن می آورد و بعد پرواز را با منفور ترین کلمات دنیا معنی می کند دلم می گیرد از چشم امید داشتنم به این همه هیچ گاهی حتی از خودم هم دلم می گیرد!!