معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دـلــــــم ذره اــی مـ ـردن می خــــوآهد!

فقــــط می خـــــوآهم ببینـــــم مــن اگـــر نبآشم

تـــمآمِ مشکــــلآلت حــــل میشود؟؟!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رويا هايش را آسمان پرستاره نادیده می گيرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نريخته می ماند
...

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده ، اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های برزبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است.
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتی دلت گـرفته ،
وقتی غمگینی،
وقتی از زندگی سیـری،
حـــواستـــو خیلـــی جمـــع کـــن چـــون برای آدما طعمـۀ خــوبــی هستــــی ..
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گــــــــــــــــــــــــ ـــــــاهی دلم میخواهد

خرمایی بخورم!

فاتحه ای بخوانم برای روحم!!!

شادیش ارزانی آنهایی که....

بودن و رفتنم برایــــــــــــــــــــش ان فرقی ندارد.........

امروز از همون گاهي هاست.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
جایی خواندم ما آدم ها زنده ایم به سبب آنکه کسی دوستمان داشته باشد

سوالی پیش آمد !

من برای چه زنده ام ؟
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
انسـان فقـط از جنـگ ، زلـزلـه و سیگـار نمیمیـرد !

انسـان روزی از
لبخنـدهـایـی کـه نمیـزنـد

و اشـک هـایـی کـه نمیـریـزد ؛

خـواهـد مُـرد ...!
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
حـــوصـــلم ســر رفـــته
 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
(و او را از ایمان پرسیدند، فرمود) ایمان، شناختن به دل است و اقرار به زبان و با اندامها بردن فرمان نهج البلاغه
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این روزها

دلم

اصرار دارد
...
فریاد بزند ....!

اما ....

من

جلوی دهانش را

میگیرم

وقتی میدانم

کسی

تمایلی به شنیدنِ

صدایش

ندارد ....!

این روزها

من

خدای سکوت شده ام ....!

خفقان گرفته ام

تا

آرامش اهالی ِ دنیا

خط خطی نشود
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


دلتنگی‌های آدمی را

باد ترانه‌ای می‌خواند،

رویاهایش را

آسمان پرستاره نادیده می‌گیرد،

و هر دانه برفی به اشكی نریخته می‌ماند.

سكوت،

سرشار از سخنان ناگفته است

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بـه خالی دسـتـانــم نخـــند ...
زمـــانـی ، نگـاهــت ، هـــزاران
هــزار دخـیل بــر آنــها مـی بست
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سرخوشانـــــه می خندم ٬
شوخـــی می کنم
و تو نمیــــدانی ....

چقدر سخت اســــت
... احساس خفگی کردن ٬

پشـــت این نقـــــــابِ لعنتــی!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لــــــــحظه های ســــکوتم

پـــــر هیاهــــــــــو ترین دقــــایق زندگیم هستند

مــــــمـلو از آنــــــچـــه

مــــی خواهم بـــــــــــــــگویم

و

نــــــــــــمی گـــــویم...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تنهایی های من گفتگو ندارد....نگاه دارد..
نگاه به دیوارهای عریان از تصویر...
نگاه به سقف های تیره از ندیدن نور....
نگاه به دری که شاید با یک لبخند باز شود.....شاید...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روحــــم مـی خواهـد برود یـک گوشـه بنشیـند

پشتـش را بکـند بـه دنیـا

پاهایــش را بغـــل کنـد

و بلنـد بلنـد بگویــد

من دیــگر بازی نمیـــکنم...!

 

nazanin jamshidi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻣﯿﺴﺮ ﺷﺪ...


ﭘﻨﺞ ﺷﻨﺒﻪ ﻭ ﺟﻤﻌﻪ 18ﻭ 19ﺍﺭﺩﺑﯿﻬﺸﺖ


ﻧﻤﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﮐﺘﺎﺏ

ﺳﺎﻟﻦ ﺷﺒﺴﺘﺎﻥ- ﺭﺍﻫﺮﻭ 30- ﻏﺮﻓﻪ ﯼ 4

ﺳﺎﻋﺖ 17 ﺍﻟﯽ 19

ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ ﻧﮕﯿﻤﺎ(ﻧﮕﺎﺭ ﻭ ﻧﯿﻤﺎ)

ﻣﯿﺰﺑﺎﻥ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﯼ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺎ ﺭﻣﺎﻧﯽ ﺭﺋﺎﻟﯿﺴﻢ ... ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯽ... ﺍﻣﺎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻭ ﻣﻠﻤﻮﺱ

به صورت حرفه ای ﻭﺍﺭﺩ ﻋﺮﺻﻪ ﯼ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﯽ ﺷﺪ...

ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﭘﮋﻭﺍﮎ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺭﻫﺎ، ﮐﻪ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ

ﺍﻣﺎ ﻣﻌﺼﻮﻣﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﻨﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ

ﻭ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﺭﭘﯽ ﻣﻮﻓﻘﯿﺘﯽ ﭼﺸﻤﮕﯿﺮ

در آستانه ی مکتوب کردن روایتی دیگر از زندگی و سرنوشت عاشقانه، احساسی مملوء از فراز و نشیب زنان و دختران آریایی....

ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﻓﺎﻃﻤﻪ ﺟﻤﺸﯿﺪﯼ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ ﯼ ﺭﻣﺎﻥ ﭘﺮ ﻣﺨﺎﻃﺐ "ﺭﻫﺎ "

ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﻧﻤﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺭﺍ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻗﺪﺭﺩﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﻣﺤﺒﺖ ﻭ ﻟﻄﻒ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺭﺩ

ﻭ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ...

ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺩﺭ ﻧﻤﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﮐﺘﺎﺏ 1393



http://www.www.www.iran-eng.ir/customprofilepics/profilepic154984_72.gif


 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بعضی وقتا تنها نیستی ولی دلت تنگه
بعضی وقتا از بعضی ها دل ادم میگیره
بعضی وقتا بعضی ها خیلی بی معرفتند ولی این نیز بگذرد...
بعضی وقتا هیچی هم نگم بهتره....اینم مثل خیلی های دیگه.....
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاه دلتنگ میشوم
دلتنگتر از همه ی دلتنگی ها گوشه ای مینشینم و حسرتها را میشمارم
باخت ها را و صدای شکست ها را
من کدام قلب را شکستم و کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم که این چنین دلتنگم؟
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهيــــــ

دلت ميگرد ، خيليـــ....

نـه حســــــِ تنهايي

نه حســــِ غم

نـه حسِ دوريـــــ

گاهيـــــــ


ديوانه ميشويـــــــــــــــــ

ازخوبي ِ يکـــــي،
بد بودن ديگري.....

گاهيــــ.......ميشکني از اينکهسادگيـــــ را به حساب ِ حماقتـــــ

ميگذارند

 

parla_69

کاربر فعال تالار هنر ,
کاربر ممتاز
دانی که حروف عشق را معنی چیست ؟عین عابد و شین شاکر و قافست قانع

مولانا
 

A.8

عضو جدید
کاربر ممتاز
زندگی باید کرد !
گاه با یک گل سرخ
گاه با یک دل تنگ......
گاه با سوسوی امیدی کمرنگ
گاه با غزلی از احساس
گاه با عطر یاس....
گاه با ناب ترین شعر زمان
گاه با ساده ترین قصه یک انسان.....
گاه باید روئید
از پس آن باران
گاه باید خندید
بر غمی بی پایان.....
لحظه هایت بی غم ............
روزگارت آرام ........
 

A.8

عضو جدید
کاربر ممتاز
باز هجوم آورده دلتنگی؛
بشمار... به اندازه توست...
فاصله مان ...
هَرَس می‌کنم تنهایی را ...
اما به دلتنگی می‌رسم..........
به بی‌قراری لحظه‌ها...............
... خسته‌ام ...
خسته‌تر از آنم که تصور کنی...
می‌خندم؛ اشک را در پسِ لبخند پنهان می‌کنم... پشت تمام کلیشه‌ها پنهانم ...
دیگر حتی نمی‌دانم با کدام واژه بگویم که دلتنگم...
دلم تنگ می‌شود...
دلم می‌گیرد...

خسته از جدال بودن و رفتن...
خسته از اعتراف مقدس دوست داشتن و انکار دوست داشته شدن...
کم‌کم فراموش می‌شوم...
کم‌کم از یاد می‌برم که هستم یا باید باشم ...
اجباری برای بودن نیست...
عاشقانه دوست بدار تا عاقلانه طرد شوی... این است منطق مُشمَئِز کننده
نبودنهایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمی‌کند و کسانی هستند که هر گز تکرار نمیشوند.....
این است تداعی‌گر حماقت عظیم خواستن...
حرف‌های ناگفته حنجره‌ام با پُکِ عمیق بر حلقه دود می‌نشیند و بالا می‌رود...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهـــی ...احساس می کنم

یــک نفــر

یک جـــا

مـــرا می داند...مــرا می فهمــد

امّـــا ... نمی آیـــد

او هـــم انگــــار می دانـــد

تنها .........

خداســــت که می مانــــد....
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را

اگر می خواهی جستجو کنی

به حتم در میان پستو های بی حوصلگی ام می یابی

اما بی محابا در نزن که گرد دلم

تا ابد به سرفه ات می اندازد

و عزای سیاه پوشش به گریه ات!


آرام که آمدی

اول از آینه تنهایی بپرس از کدام سو

آنگاه به نرمی قدم بردار

که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم

پای برهنه ات را خراش نیندازد

به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست

تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم

که آن هم استراحت گاه ناامنی است

آخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است

تصمیم با خودت ...


هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی؟
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لــ ـــ ـــحظه های ســ ــ ڪـوتم
پــــ ـر هیاهـــــ ـــــو ترین בقــــایق زندگیم هستـב
مــــــمـلو از آنــــــچـــه
مــــی خواهم بـــــــ ــــــ ــگویم
و نـــــــ ـــــمی گـــــویم......
 
بالا