باز هجوم آورده دلتنگی؛
بشمار... به اندازه توست...
فاصله مان ...
هَرَس میکنم تنهایی را ...
اما به دلتنگی میرسم..........
به بیقراری لحظهها...............
... خستهام ...
خستهتر از آنم که تصور کنی...
میخندم؛ اشک را در پسِ لبخند پنهان میکنم... پشت تمام کلیشهها پنهانم ...
دیگر حتی نمیدانم با کدام واژه بگویم که دلتنگم...
دلم تنگ میشود...
دلم میگیرد...
خسته از جدال بودن و رفتن...
خسته از اعتراف مقدس دوست داشتن و انکار دوست داشته شدن...
کمکم فراموش میشوم...
کمکم از یاد میبرم که هستم یا باید باشم ...
اجباری برای بودن نیست...
عاشقانه دوست بدار تا عاقلانه طرد شوی... این است منطق مُشمَئِز کننده
نبودنهایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمیکند و کسانی هستند که هر گز تکرار نمیشوند.....
این است تداعیگر حماقت عظیم خواستن...
حرفهای ناگفته حنجرهام با پُکِ عمیق بر حلقه دود مینشیند و بالا میرود...