درد دارد " امـــروز " حرفــــــــــــــــــی بـــرای گفتــــن نداشــته باشــی با کســــــــــی کــه تا " دیروز "تمام حــرف هایــت را فقــطبه او میگفتی
خیلی وقت شده
دیکر حوصله نقاب گذاشتن ندارم
تنها
نگاه میکنم
لبخند میزنم
و بعد تنها
چند ساعت
غیبم میزند
و کسی چه میداند
در لحظات غیبتم
درونم
چه خبر هست
جز دیوار اتاقم
*نقل از یه فر*
بازیگر ماهری شده ام
به همه
میگویم
من خوبم
ولی ......
ولی....
دل تنگ میشوم
دلواپس میشوم
گاهی هم
غمگین
اما ......
به همه
میگویم
من خوبم
*نقل از یه نفر*
گاه دلتنـــــــگ می شوم
دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها
حسرت ها را می شمارمو باختن هاوصدای شکستن را...
نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم
وکدام خواهش را نشنیدم
وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگــــــــــــــــم.
درون من..منی است
که سیگار بر لب خاطرات می گذارد...
دود می شود با رفتن ها...
درون من باوریست
که آسمان را به آتش می کشد....
جهنم را با رویایم سرد...!
درون من افکاری موج می زند
که مدام
طناب می شود بر گردنم....
چهار پایه ای نیست...
درد ...درد است ..
امـــــــــــا..
کم کم عادت کردم به همه درد ها ........به همه بیتفاوتی ها ..
حرف ها ...نگاه ها ..
حتی به آدم ها ..
انگار این جوری بهتره ...
آره ..
زندگی راحت تره شده برام . ....
دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق خاطراتم
میخکوب میکنم
سرزمین خشک خاطره یخ زده وفرسوده شده
زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته
رفاقتها پوچ وتوخالیست
وحال کوچ ِ تبلورزندگیست
باید رفت و
به اندازه تمام تنهایی ها
فریاد را
در آغوش کشید
باید رفت ....