معماری با مصالحی از جنس دل

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ڪـــــــاشـ ــ آבما یِڪــَـ ــــمـ جُراتـــــ בاشتَنـ گوشے

رو بَر مے בاشتَن و زَنگـ مے زَבن

و

مے گُفتــَــ ــــن:

ببینבلَم واسَــــ ـــتـ تَنگـ شُدهـ

واسِهـ هیچـ چــــ ــیزهـ בیگه اے

هَمـ زَنگـ نزבمـ...!
 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز
" از خانه بیرون بیا تا زیبا شود این شهر،
تا درخت‌های دودگرفته‌ ی خیابانِ پهلوی سابق
دوباره جوانه بزنند
و جوی‌های لب‌ ریز بطری‌های خالی آب معدنی
از نو طعمِ شیرین آب قنات را تجربه کنند !

تا آبی شود این آسمانِ خاکستری
و تابلوهای نمایش‌ گر آلودگی هوا
از خوشی به رقص در بیایند !
از خانه بیرون بیا!
بگذار نیمکت‌های آن پارک قدیمی
با یکدیگر به جنگ برخیزند
تا تو قهرمانشان را انتخاب کنی برای نشستن !
بگذار کودکان پشت چراغ قرمز‌ها
تمام اسفندهاشان را در آتش بریزند
از شوق آمدنت !
بگذار فواره‌های تمام میدان‌ها دوباره قد بکشند
و در تک تک کوچه‌ها
بوی گل‌ سرخ بپیچد..."
یغما گلرویی

 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز
" گره مى زنم تار ابریشم سرخگون را
به آواى تندر
به آواى باران
مى آمیزم این شبنم پرتپش را
به دریاى یاران
اگر چند کوتاه
اما
گره مى زنم این صدا را
درین کوچه آخر
به هیهاى بالنده بالاى یاران..."
محمدرضا شفیعی کدکنی
 

ESPEranza

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي

دلم مي پاشد از هم ، بس كه زيبا مي شوي گاهي

حضور گاه گاهت بازي خورشيد بــا ابر است

كه پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

به ما تا مي رسي كج مي كني يكباره راهت

راز ناچاريست گر همصحبت ما مي شوي گاهي

دلت پاك است اما بـا تمام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي

تو را از سرخي سيب غزل هايم گريزي نيست

تو هم مانند آدم زود اغوا مي شوي گاهي


"مهدی عابدی"
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خسته ام...

خسته ام...

سکوت کمر فکرم را شکست…
خسته ام…
از تظاهر به خندیدن،به بودن،به صبر،به ایستادگی…
کاش میشد به عزراییل رشوه داد…

اینجا !!!
در این سرزمین خاکی
پر است از ادم هایی که مرا نمی فهمند و فقط ترجمه ام می کنند…


آن هم به زبان خودشان…
خسته ام

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خوبــــــی بعضی از روزهــــــا اینه که دیگه برنمی‌گردن ...

-
-
-


به کلاغها بگویید قصه ی من اینجا تمام شد…
یکی “بود و نبود” مرا با خود برد …

+
+
+
+
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شیشه ی خاطرات را "ها" می کنم،

دستهای یخ زده ات عرق می کنند،

چشمهایم می بارند؛

نقطه چین می شوی در زمزمه هایم...

محو می شوم؛

محو می شوی در تمام دقایق؛

رنگهایت را می شمارم.............!

رنگ به رنگ می شوم..............

رنگارنگ می مانی.............

وای!

دست بردار از دار زدن آدمکهای عاطفه ام...!

دست بر نمی دارم از انتظار در پس دیوار سنگی دلت...!

شاید جایی باشد برای خندیدن به لبهای چین خورده ام.....

شاید راهی باشد برای بند زدنِ رازهای ترک خورده ات
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

آنقدر تنهایم که در خودم خودی را ساخته ام تا با او ، ما شوم!

و اين طور شد ...

که ناگهان تمام اطرافم پر شد از تکثير وحشت آور آدمهايی که پر از « ما » های تنها بودند .


به راستی آيا من کپی نا شناخته ای از تنهايی آدمها نيستم ؟!!!!
 

AvA-6586

کاربر فعال تالار حسابداری ,
کاربر ممتاز
خستـﮧ امـ از تظاهـــر بـﮧ ایستـــــاבگی.....

از پنهـــاלּ کرבלּ زخمـ هـــــایمـ

زور کـﮧ نیستــــ!

בیگر نمیتوانمـ بی בلیل بخنـבمـ و بـــــا لبخنـבﮮ مسخره

وانمود کنمـ همـﮧ چیز رو بـﮧ راه استـــ...!

چقـבر بگویمـ فــــرבا روز בیگریستــ

و امـــــروز بیایـב

و مثـل هر روز باشد.....؟؟!

خستــــﮧ امـ...

از تــــــــــو...

از خوבمـــ...

از همـﮧﮮ زنـבگی...

میخواهمـ بکشمـ کنـــــــار!

از خوבمـ...

از همـﮧ ﮮ زنـבگی....
 
بالا