داشتم از این شهر میرفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته ..
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و ..
تو صدایم کنی فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی ..
روی یک برگ سفید من نوشتم من و تو... تو نوشتی نه، ما نازنین یادت هست ... چه صمیمانه و ساده، من و تو، ما شده بود...؟! کاش آن روز نمی آمد که: روی یک برگ سفید، من نوشتم دریا... تو نوشتی قطره... قصدم این بود که ما بنویسم... تو نوشتی من و تو! چه کسی باور داشت، فاصله بین من و تو قد یه دریا شده بود...؟!
وقتی نیامده می روی دیوار ها کوه ها پا سست می کنند و من زیر آوار آواز می خوانم آواز که نه! مرثیه می خوانم مرثیه ای بر دق مرگی ِ پرنده ای که خودش را تا توانست به دیوار ها کوبید میله ها را شکست و پشت قفس آسمانی در کار نبود!! مهدیه لطیفی
وقتی كســـــــی را دوســـــــت داری بایـــــــد زیباییهـایـــــــش را بیـــــــرون بكشـــــــی و تلخـــــــی هایـــــــش را صبـــــــر كنـــــــی هیچكـــــــس كامـــــــل نیســـــــت...
سلام
عید فطر همه دوستان خوب و مهربون و با احساسم مبارک
تا دشت پرستاره اندیشه های گرمتا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگیتا کوچه باغ خاطره های گریز پایتا دشت یادها
هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردستهاپرواز کنپرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
زن ها وقتی خوشحالند لباس های زیبا می پوشند وقتی خوشحال ترند گوشواره آویزان می کنند غمگین که باشند با موهایشان ور می روند تنها که باشند کفش می خرند، کتاب می خرند، قهوه زیاد می خورند دلتنگ که باشند عینک سیاه بزرگ می زنند و دور از چشم دنیا، با واژه های تلخ، جمله های قشنگ می سازند دلگیر که می شوند ... فرق می کند گاهی با لباسی زیبا در را برایت باز می کنند و با لبخند به یک چای دعوتت می کنند گاهی با کتابی در دست، کنج یک کافه بی خیال حضور چشم های کنجکاو با موهایشان بازی می کنند ... حالا اگر تو مردی باشی که در هر شرایطی با همان لباس ساده ، با همان عینکی که گاه به گاه روی صورتت جا به جا می کنی ، با همان حالت خودمانی همیشگی و دست هایی که بیشتر وقت ها تکلیف شان را نمی دانند به دیدن زن محبوبت بروی ، از کجا خواهی فهمید در درون این موجود آراسته چگونه توفان جایش را به تعادلی پر جذبه می دهد ؟ چگونه زمان در لحظه ی درد می ایستد تا به وقت تنهایی بغض را به سلاخی چشم های منتظرش بفرستد ؟ چگونه خواهی فهمید زنی که تا مرز جنون به معجزه ی رویا ایمان دارد ، از پشت عینک سیاهش دیوانه وار دوستت دارد ؟
چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی ؟
تو که قطره بارانی بر پیراهنم
دکمه طلایی بر آستینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم
مردم از عطر لباسم می فهمند
که معشوقم تویی
از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند
که زیر سر تو بوده است..
خواب رویای فراموشی هاست! خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشی هاست... من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم، و ندایی که به من می گوید: گرچه شب تاریک است "دل قوی دار" سحر نزدیک است...
آدمهای ساده را دوست دارم ، آنهایی که بدی هیچکس را باور ندارند ، آنهایی که برای همه لبخند دارند ، آنهایی که بوی ناب ” آدم ” میدهند. و من باور دارم که تو از آنهایی ….
وقتی زیادی دوسش داری..
حسود میشی...
حساس میشی...
چشم دیدن نگاهای بقیه رو نسبت بهش نداری...
چشم نداری ببینی به غیر از تو با بقیه هم حرف میزنه....
اینا همه از دوست داشتن زیاده اما ...
.............
اون فکر میکنه دیوونه شدیو الکی بهش گیر میدی...