معماری با مصالحی از جنس دل

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
داشتم از این شهر میرفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد

البته ..
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و ..
تو صدایم کنی فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی ..



{ رسول یونان
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روی یک برگ سفید
من نوشتم من و تو...
تو نوشتی نه، ما
نازنین یادت هست ...
چه صمیمانه و ساده، من و تو، ما شده بود...؟!
کاش آن روز نمی آمد که:
روی یک برگ سفید،
من نوشتم دریا...
تو نوشتی قطره...
قصدم این بود که ما بنویسم...
تو نوشتی من و تو!
چه کسی باور داشت، فاصله بین من و تو
قد یه دریا شده بود...؟!
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتی نیامده می روی
دیوار ها
کوه ها
پا سست می کنند
و من زیر آوار
آواز می خوانم
آواز که نه!
مرثیه می خوانم
مرثیه ای بر دق مرگی ِ پرنده ای
که خودش را تا توانست به دیوار ها کوبید
میله ها را شکست
و پشت قفس
آسمانی در کار نبود!!
مهدیه لطیفی
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتی كســـــــی را دوســـــــت داری
بایـــــــد زیباییهـایـــــــش را بیـــــــرون بكشـــــــی و
تلخـــــــی هایـــــــش را صبـــــــر كنـــــــی هیچكـــــــس كامـــــــل نیســـــــت...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عشق من

بی من چه ساده رفتی .....چه ساده از اینجا گذشتی عشق من .....

نفسم بند میاید در جایی که بازدم نفسهای تو نیست ........چه ساده رفتی عشق من ...

کجایی که عطر تنت را به ثانیه های تنفس عاشقانه ام هدیه دهی ........

چگونه بی تو زیستن توانم ان زمان که توئی اوای اشنای هر سخن از قلب من ....

کجایی که هر فاصله ای که بین عشقمان شعله میکشد مرا بی تابی فراگیر میشود ...

دلم تنگ است .....دلم تنگ است نفس کشیدن در اغوش تو را ......دلم تنگ است نوازش دستان تو را عشق من ...

دوستت دارم ....




 

"زهرا"

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز

جبر می‌گفت که فرو بروم:
چکمه‌ای نا امید در گل باش!
برف یکریز و سرد می‌بارید
مادرم گریه کرد: عاقل باش!

بادبادک فروش غمگینم!
هستی‌ام را به باد دادم... باد...
کاری از عشق بر نمی‌اید
مرگ ما را نجات خواهد داد

زهرا معتمدی
 

"زهرا"

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
اگر لاک‌پشت بودم

چه قدر خوش‌بخت می‌شدم

می‌توانستم

به‌آرامی از تو دور شوم

به‌آرامی ...


رسول علی پور
 

"زهرا"

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
من با تو چقدر ساده رفتم بر باد

تو نام مرا چه زود بردی از یاد

من حبه‌ی قند کوچکی بودم که

از دست تو در پیاله‌ی چای افتاد


جلیل صفربیگی
 

"زهرا"

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
دوباره سیب بچین حوا من خسته ام
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند
 

"زهرا"

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز

تصويرت را در آب ديدم

تو رفتي
من به دنبال رودخانه راه افتادم


شهاب مقربین
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سلام
عید فطر همه دوستان خوب و مهربون و با احساسم مبارک



تا دشت پرستاره اندیشه های گرمتا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگیتا کوچه باغ خاطره های گریز پایتا دشت یادها
هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دوردستهاپرواز کنپرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

"سعدی جان"
 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز
زن‌ ها وقتی‌ خوشحالند لباس‌ های زیبا می‌‌ پوشند
وقتی‌ خوشحال ترند گوشواره آویزان می‌‌ کنند
غمگین که باشند با موهایشان ور می روند
تنها که باشند کفش می‌‌ خرند، کتاب می‌ خرند، قهوه زیاد می‌‌ خورند
دلتنگ که باشند عینک سیاه بزرگ می‌‌ زنند
و دور از چشم دنیا، با واژه‌ های تلخ، جمله‌ های قشنگ می‌‌ سازند
دلگیر که می‌‌ شوند ... فرق می‌ کند
گاهی‌ با لباسی زیبا در را برایت باز می کنند
و با لبخند به یک چای دعوتت می کنند
گاهی‌ با کتابی در دست، کنج یک کافه
بی‌ خیال حضور چشم‌ های کنجکاو با موهایشان بازی می کنند ...
حالا اگر تو مردی باشی‌ که در هر شرایطی با همان لباس ساده ،
با همان عینکی که گاه به گاه روی صورتت جا به جا می کنی‌ ،
با همان حالت خودمانی همیشگی‌ و دست‌ هایی‌
که بیشتر وقت‌ ها تکلیف شان را نمی‌ دانند
به دیدن زن محبوبت بروی ، از کجا خواهی‌ فهمید
در درون این موجود آراسته چگونه توفان جایش را به تعادلی پر جذبه می‌‌ دهد ؟
چگونه زمان در لحظه ی درد می‌‌ ایستد
تا به وقت تنهایی بغض را به سلاخی چشم‌ های منتظرش بفرستد ؟
چگونه خواهی‌ فهمید زنی‌ که تا مرز جنون به معجزه ی رویا ایمان دارد ،
از پشت عینک سیاهش دیوانه وار دوستت دارد ؟

"نیکی‌ فیروزکوهی"

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی ؟
تو که قطره بارانی بر پیراهنم
دکمه طلایی بر آستینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم
مردم از عطر لباسم می فهمند
که معشوقم تویی
از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند
که زیر سر تو بوده است..

 

aynaz.m

کاربر فعال تالار ادبیات ,
کاربر ممتاز
راستی زندگی دمت گرم
خوب به زمینم زدی
اما تو مرا نشناختی
 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز
" چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد کنی که آزاد است؟ "
جاناتان مرغ دریایی، ریچارد باخ
 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خواب رویای فراموشی هاست! خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشی هاست... من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم، و ندایی که به من می گوید: گرچه شب تاریک است "دل قوی دار" سحر نزدیک است...
 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آدمهای ساده را دوست دارم ، آنهایی که بدی هیچکس را باور ندارند ، آنهایی که برای همه لبخند دارند ، آنهایی که بوی ناب ” آدم ” میدهند. و من باور دارم که تو از آنهایی ….
 

Autumn girl

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خیلی مواظب باش!!! اگه باشنیدن صداش دلت لرزید… اگه از بدی هاش فرار نکردی و موندی… دیگه تمومه…!!! اون شده همه ی دنیـــــــــــــــــــات......
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتی زیادی دوسش داری..
حسود میشی...
حساس میشی...
چشم دیدن نگاهای بقیه رو نسبت بهش نداری...
چشم نداری ببینی به غیر از تو با بقیه هم حرف میزنه....
اینا همه از دوست داشتن زیاده اما ...
.............
اون فکر میکنه دیوونه شدیو الکی بهش گیر میدی...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

یه وقتایی باید رفت . . .اونم با پای خودت . . .
باید جاتو توی زندگیه بعضی ها خالی کنی . . .
درسته توی شلوغی هاشون متوجه نمیشن . . .
اما بدون یه روزی یه جایی بدجور یادت میفتن
اونوقت دیگه خیلی دیر شده

 
بالا