معماری با مصالحی از جنس دل

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز


تنهایی من آنقدر شلوغ است
آنقدر خسته
که سکوتش آواریست

از بهار و پاییز و زمستان
که یکی‌ یکی‌ روی غصه‌هایم راه می‌‌روند
کافیست چراغ تنهاییم را روشن کنی‌
و ببینی‌ زندگی‌ من در همین خاطرات جا مانده

بیا تا برایت بگویم تنهایی من چقد بزرگ است...
 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز
تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش داری

درست مثل این است که بخواهیکسی را که تا به حال ندیده ای
به خاطر بیاوری !

در اتاقی ک ب اندازه یک تنهاییست
دل من ک ب اندازه ی یک عشق است
ب بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
ب زوال زیبای گل ها در گلدان
ب نهالی ک تو در باغچه ی خانه ی ما کاشته ای
و ب آواز قناری ها ک ب اندازه ی یک پنجره می خوانند....
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در اتاقی ک ب اندازه یک تنهاییست
دل من ک ب اندازه ی یک عشق است
ب بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
ب زوال زیبای گل ها در گلدان
ب نهالی ک تو در باغچه ی خانه ی ما کاشته ای
و ب آواز قناری ها ک ب اندازه ی یک پنجره می خوانند....

من...
من
به تنهایی عادت کرده ام
مثل درختی خشکیده به بی برگی !

 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز
این که شمعدانی را "جانم" صدا میزنم
دست خودمم نیست
همیشه فکر می کنم که گل ها را
تو بدنیا آوردی
به گلدان مریم و نرگس و یاس
یا همین بنفشه و شب بو
نگاه کن
زیبایی شان به تو رفته
تنهایی شان به من ..
حمید جدیدی


 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این روزها که می گذرد
یک ترانه تلخ
قصه ی تنهایی های مرا می سراید
سمفونی گوش خراشی است
روزهاست پنبه دگر فایده ندارد
......باید باور کنم
تنهایم
 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز
بیایید تنهایی و درد و ترانه ی تلخ رو فراموش کنیم
خب؟
بریم کافه ی اونور خیابون
همون ک از پشت پنجره هاش معلومه رو هر میزش ی گلدون سفالی هست و شمعدانی های مستی ک وفتی ما مینوشیم در گلدان رنگ می سرایند...
بریم دیگه....
نگاه کن....باران هم موافقت کرد
منم ک روسریه آبی سرمه:D
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بیایید تنهایی و درد و ترانه ی تلخ رو فراموش کنیم
خب؟
بریم کافه ی اونور خیابون
همون ک از پشت پنجره هاش معلومه رو هر میزش ی گلدون سفالی هست و شمعدانی های مستی ک وفتی ما مینوشیم در گلدان رنگ می سرایند...
بریم دیگه....
نگاه کن....باران هم موافقت کرد
منم ک روسریه آبی سرمه:D



چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی ؟
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی ؟
پیله ات را بگشا تو به اندازه ی یک پروانه زیبایی
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دیگر بازی بس است !
بیا شمشیرها را کنار بگذاریم ،
دستهایمان را بشوریم و چیزی بخوریم
اما
چرا دستهای تو خونیست و پشت من می سوزد ؟ . .:surprised:
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
:biggrin::biggrin:
اقا نزاشتی چاییمونو بخوریمااااا
خون چیه
شمشیر چیه
بیااااا...خیالت راحت شد؟
یکبار با شماها کافه اومدیم ها:razz:

الان دیگه بازیها مثل دوران ما خاله بازی نیست که خانم مهندس الان بازیهای بچه ها بازی خون و شمشیره:D
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هذیان نوشته

هذیان نوشته

میدانستم نبودش برایم درد دارد اما دل میبستم ..
میدانستم به یادش اشک میریزم اما لحظه را میخندیدم ..
تنهایی سخته وقتی بی حوصله ای ..
وقتی خنده رو لباته ولی داری گریه میکنی .. !
خوب نیست نگاه میکنی عشق کردن عشقتو با دیگری ..
میگن نبینیش عادت میکنی ..
ندیدمش و بش دل بستم ندیده عاشق اونکه ندیده ای !
خستم و خستگیم از سر کار نیست یه گوشه خوابیدم ..
خیره ام به سقف بگو فک کردنم بت جرمه یا نه ؟
کاش و ای کاش درد نیست .. یه خیال مبهم تو اروزهاست ..
من و تو و دیگه هیچکی نبود ..
خدا میدید و از با هم بودنمون شاد بود !
روزهایی که من زندگی میکردم در خیال با تو خوشبختی چه نزدیک بود
به همه باید گفت درستی هارا .. اما خودت ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍برای آنها که باید بازنده ای ..
فراموش شدن وقتی با دیگری میخندی تنها درد دارد بفهم تو داری
تو داری اینده ام را به خودت وابسته تر میکنی ..
 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
زندگی کمی دیوانگی می‌خواست
اما ما زیادی دیوانه شدیم
از تمام کافه‌ها بیرونمان کردند
ما زیادی دیوانه شدیم و
همه‌چیز را فراموش کردیم
غیر از خندیدن
به همه‌چیز خندیدیم و
خندیدن شغل ما شد
دیوانه که باشی
خودت هم نخندی
زخم‌هایت می‌خندند!




{ رسول یونان‎ }
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتــــی دلـت زبــــــانـــه مـی کِشــد
هیــــچ زبــــــانـــی را نمـی فهمــــد
هیــــچ بـــارانــــی ســــرد و سبــــزش نمـی کـُنـــــد
و همـــــه ی دریـــــاهــا را
مـــــوج تـا مـــــوج
هیمـــــه هیمـــــه
سُــرخ مـی کـُنـــــد و خـونــی


"نســــریـن فـــرقــانــــی"
 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
قهوه ات را بنوش
روزنامه ات را بخوان
در صفحه ی ادبی
کسی برایت شعر تازه ای گفته است
در صفحه ی حوادث
کسی خودش را با عکس تو به رود انداخته است
اما تو
قهوه ات را بنوش
و دلت را خوش کن
به یافتن جواب چهار حرفی جدول روزنامه
پیامبری که صدایی خوش داشت
و ستاره اش در آسمان تو
بی فروغ بود ...

"داود جهانوند"

 

anahita1370

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در بیابان فراخی که از آن می گذرم
پای سنگین کسی در دل شب
با من و سایه من همسفر است
چون هراسان به عقب می نگرم
هیچ کس نیست به جز باد و درخت
که یکی مست و یکی و بی خبر است
خاطر آشفته زخود می پرسم
که اگر همره من شیطان نیست
کیست پس این که نهان از نظر است؟
پاسخی نیست ، بیابن خالی است
کوه در پشت درختان ، تنهاست
و آنچه من می شنوم
بانگ سنگین قدمهای کسی است
که به من از همه
نزدیکتر است...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ابــــرهــا

نــامـــــه‌هـــای مچــــالــه ی مَـنَنـــــد
کـــــه بغــــض هــایـــــم را
در آنهــــــا مـی ‌نـویســـــم
و بــه دسـت ِ بـاد مـی ‌سپــــارم
تـا بـرایـت بخـوانَـدَش


"روجــــا چمنـــکار"
 
بالا