تنهایی من آنقدر شلوغ است
آنقدر خسته
که سکوتش آواریست
از بهار و پاییز و زمستان
که یکی یکی روی غصههایم راه میروند
کافیست چراغ تنهاییم را روشن کنی
و ببینی زندگی من در همین خاطرات جا مانده
بیا تا برایت بگویم تنهایی من چقد بزرگ است...
تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش داری
درست مثل این است که بخواهیکسی را که تا به حال ندیده ای
به خاطر بیاوری !
در اتاقی ک ب اندازه یک تنهاییست
دل من ک ب اندازه ی یک عشق است
ب بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
ب زوال زیبای گل ها در گلدان
ب نهالی ک تو در باغچه ی خانه ی ما کاشته ای
و ب آواز قناری ها ک ب اندازه ی یک پنجره می خوانند....

بیایید تنهایی و درد و ترانه ی تلخ رو فراموش کنیم
خب؟
بریم کافه ی اونور خیابون
همون ک از پشت پنجره هاش معلومه رو هر میزش ی گلدون سفالی هست و شمعدانی های مستی ک وفتی ما مینوشیم در گلدان رنگ می سرایند...
بریم دیگه....
نگاه کن....باران هم موافقت کرد
منم ک روسریه آبی سرمه
![]()
اقا نزاشتی چاییمونو بخوریمااااا
خون چیه
شمشیر چیه
بیااااا...خیالت راحت شد؟
یکبار با شماها کافه اومدیم ها![]()
