دلم گرفته است…
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوش*بو، که روی شاخه*ی نارنج می*شود
خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این
گل شب*بوست،
نه، هیچ*چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی*رهاند.
و فکر می*کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد…
انگاه که غرور کسی را له می کنی.. آنگاه که کاخ ارزوهای کسی را ویران می کنی.. آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی.. آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری.. انگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی.. انگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری.. می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی.. تا برای خوشبختی خودت دعا کنی..؟؟
لبخندبزن:
وقتی با خانواده ات دور هم جمع شده اید..خیلی ها هستند آرزوی داشتن خانواده را دارند…! لبخند بزن: وقتی داری سرکارت میروی..خیلی ها هستند دربدر بدنبال کار وشغل هستند. لبخندبزن: چون تو صحیح و سالم هستی..خیلی ها هستند دارند بخاطر بازگشت سلامتی شان میلیونها خرج میکنند. لبخندبزن: چون “تو”خودت هستی..وخیلی ها آرزو دارند که چون”تو”باشند.
لبخندبزنوهمیشه لبخند بر لبانت داشته باش
و خدا راشاکرباش وقناعت پیشه کنو بر تقدیر و مقدرات راضی و تسلیم باش و همیشه فرهنگ لبخند را درمحیط زندگی خودت منتشرکن.....
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در
زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
"تـــــــــــــو"، دارد در "من" گُــــــم می شـــــود کم کم ، نکند به سَــــــــرت بزند ســـر زده بــــیـــــایـــــی، بـــــرای خودت مــــی گویـــــم نــمـی شـناسی ام دیـــــگر !
چرا توقف کنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در
حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟
راه از میان مویرگهای حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلولهای فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد...
نفسم گرفت از این شب،در ِ این حصار بشکن در ِ این حصــــار ِ جــادویی روزگــــــار بشـــــــکن تو که ترجمان صبـحـی ، به تــــرنم و تــــــــــرانه لب زخمـــدیده بگشا ، صف ِ انتظــار بشـــــکن " سر آن ندارد امشب که برآید آفتـــــــــابی ؟ " تو خود آفتـــــاب خود باش و طلسم کار بشکن بسـرای تا که هستی ، که سرودن است بودن به ترنــــــــمی دژ وحشـت این دیــــــــار بشکن"