معماری با مصالحی از جنس دل

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
.
بُگذآر بِگویَم ڪِـہ اَز سَرآبِ ایـטּُ آטּ بُریدَم ,, مَـטּ اَز عَطَش تَرآنِـہ آفَریدَم
بِـہ سَمتِ مآندَنَت رآهی نِمیشَوی چرآ
گآهی سِتآرہ هِدیـہ ڪُـטּ بِـہ مُشتِ پوچ شَب هآ ,, شِمُردہ تَر بِگو بآ مَـטּ حُروفِ رَفتَنَت ,, [!] ×
 

دختر بهاری

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
ﻣﻦ ﺍﮔــﺮ ﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩﻡ،
ﺩﺳﺖ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ ...
ﭘﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺶ ﻓﺼﻞ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻗﺪﻡ ﻣﻴﺰﺩﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﯽ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ
ﺗﺎ ﻻﺍﻗﻞ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺩﻧﻴﺎ
ﺍﺯ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺘﺮﺳﺪ !
ﺷﻤﺎ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﻴﺪ !
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺗﺮﺳﻮ ﺍﻧﺪ
ﺯﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻨﺪ
ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺍﺯ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ
ﺍﺯ ﺩﯾﺮﻭﺯ
ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍ
ﺍﺯ ﺯﺷﺖ ﺷﺪﻥ
ﺍﺯ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﺸﺪﻥ
ﺍﺯ ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻦ ﺷﺪﻥ
ﺍﺯ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﺷﺪﻥ
ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ
ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻧﺸﺪﻥ
ﻭ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﻊ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺱ ﻫﺎ،
ﻧﻪ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯾﺪ
ﻧﻪ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ
ﻭ ﻧﻪ ﻗﺪﺭﺕ ...
ﻧﻪ ﺯﻳﺒﺎﻳﯽ
ﻭ ﻧﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺑﺎﺯﯼ !!!!!
ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ﻓﻘﻂ ﺣﺮﯾﻢ ﺑﺎﺯﻭﺍﻧﺘﺎﻥ ﺭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ !
ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﻴﺪ !
ﺗﻘﺼﻴﺮ ﺷﻤﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻧﺪ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﯾﺪ ﺑﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺍﻣﻨﯿﺖ،
ﺯﻥ ﻫﺎ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻧﺪ !
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﻮﻝِ ﺷﻤﺎ ﺩﯾﺪﻧﺪ
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﮐﻪ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻧﺸﺪﻥ
ﺭﺍ،
ﺑﺎ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ ﺗﺎﺧﺖ ﺯﺩﻧﺪ
ﻭ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﺪﻥ ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﺪﻥ، ... ﻭَ ﻭَ ﻭَ ...
ﻋﺸﻖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻥ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺮﺩﻥ
ﻫﻨﺮ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺳﺖ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﻧﺎﺯ ﺧﺮﯾﺪﻥ ﻭ ﻧﺎﺯ ﮐﺸﯿﺪﻥ،
" ﺗﻌﺎﺩﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭَﺩ "
ﺳﯿﻤﯿﻦ_ ﺑﻬﺒﻬﺎﻧﯽ
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزهــای خاکستـــری مــــن

شعـــرهای غمگیــن مــــــــــــن

دل ِ زخمــی و چشمــان اشکـــی ِ مـــــن

تـــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــاوان روزهــایـی ست که دل داده بــــودم

روزهـایی که قلبـــم را

با رُبــان هـای قرمـــز ِعشـــــ ــــق

به دور گردنـــش حلقـــــــه می کــردم

روزهـایی که احســاسم را

با رُبــان هـای آبــی آرامـــ ــــــــش

به چَشمــان ِ سیـــاه َش می دوختــــــــــــــــــــــم

روزهـایی که صداقتــــم را

با رُبـان های سبــز ِ دوســت داشتـن

بـر سینـــه ی ِ مـــــردانـه اش سنجــاق می کــردم

افســــوس...

افسـوس برای آن روزهــــــای ِ سُـرخ و سبــز و آبـی ام که چـه آســــان رنـگ باخــت
 

AvA-6586

کاربر فعال تالار حسابداری ,
کاربر ممتاز
غصه نخور…

اگه رفت،

گریه نکن…

یک روز چشمان یک نفر،

عاشقش میکند…

یک روز معنیه کم محلی را میفهمد…

یک روز شکستن را درک میکند…

آن روز میفهمد آه هایی که کشیدی ازته قلبت بوده…

میفهمد شکستن یک آدم تاوان سنگینی دارد .
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سیه مست جنونم، وادی و منزل نمی‌دانم
کنار دشت را از دامن محمل نمی‌دانم

شکار لاغرم، مشاطگی از من نمی‌آید
نگارین کردن سرپنجهٔ قاتل نمی‌دانم

سپندی را به تعلیم دل من نامزد گردان
که آداب نشست و خاست در محفل نمی‌دانم!

بغیر از عقدهٔ دل کز گشادش عاجزم عاجز
دگر هر عقده کید پیش من، مشکل نمی‌دانم

من آن سیل سبک سیرم که از هر جا که برخیزم
بغیر از بحر بی‌پایان دگر منزل نمی‌دانم

اگر سحر این بود صائب که از کلک تو می‌ریزد
تکلف بر طرف، من سحر را باطل نمی‌دانم!




 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مادر! مرا ببخش .

فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

مادر! حلال كن كه سرا پا ندامت است

با چشم اشكبار، ز پيشم چو مي روي

سر تا به پاي من

غرق ملامت است.



***

هر لحظه در برابر من اشك ريختي

از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي

بيچاره من، كه به همه ي اشك هاي تو

هرگز نداشت راه گناهم نهايتي



***

تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي

من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام

گاهي به سنگ جهل، گهر را شكسته ام

گاهي به دست خشم به خاكش كشيده ام



***

مادر! مرا ببخش.

صد بار از خطاي پسر اشك ريختي

اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود

بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي

كار تو از براي پسر جز دعا نبود



***





بعد از خدا ، خداي دل و جان من تویی

من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش

تو، آن فرشته اي كه ز مهرت سرشته اند

چشم از گناه كاري فرزند خود بپوش



***

اي بس شبان تيره كه در انتظار من

فانوس چشم خويش به ره ، برفروختي

بس شام هاي تلخ كه من سوختم ز تب
تو در كنار بستر من دست بر دعا

بر ديدگان مات پسر ديده دوختي

تا كاروان رنج مرا همرهي كني

با چشم خواب سوز

چون شمع دير پاي

هر شب، گريستي

تا صبح ، سو ختي



***

شب هاي بس دراز نخفتي كه پسر

خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو

رفتي به آستانه مرگ از براي من

اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو



***



اين قامت خميده ي در هم شكسته ات

گوياي داستان ملال گذشته هاست

رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات

ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست



***

در چهره تو مهرو صفا موج مي زند

اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت

در هم شكسته چهره تو، معبد خداست

اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت



***

مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي

بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام

دور از تو هر چه هست، سياهي است ، نور نيست

من در پناه روي چو ماه تو آمده ام



مادر ! مرا ببخش

فرزند خشمگين و خطا كار خويش را

مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است

با چشم اشكبار ز پيشم چو مي روي

سر تا به پاي من

غرق ملامت است



مادر مرا ببخش!
 

s_aa

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
چه فرقی می کند
من عاشق تو باشم
یا تو عاشق من؟!
چه فرقی می کند
رنگین کمان ...
از کدام سمت آسمان آغاز می شود؟!

"گروس عبدالمالکیان"
 

s_aa

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
موسیقی عجیبی ست مرگ بلند می شوی
و چنان آرام و نرم می رقصی
که دیگر هیچکس تو را نمی بیند

از : گروس عبدالملکیان
 

AvA-6586

کاربر فعال تالار حسابداری ,
کاربر ممتاز
من قدرت حدس زدن احساست را ندارم !

اگـــــــــــر از من دلخوری ، با من حرف بــــزن !

دوستی ها با نگفتن ها به پایان می رســــد . . .

 

4fafa

عضو جدید
کاربر ممتاز
من وهم کوتاهی هستم از باد
من گلم،اما گل هوا...
ستاره ام،اما از آب دریا...

بازی زرین طبیعت...
افسانه ی سرگردان و رویای کوتاه

قطره ام،اما پر شکوه تر.
گل و لایم،اما خوشبخت تر
سرگردانم و جست و خیز کنان....

من مجموعه ای از رنگ هایم
از برف ها و گل ها
از آب ها و هوا و آتش
پر نقش و نگار و جواهر نشان و زرین

من...آه،هیچ نیستم.
 

jhigol

عضو جدید
همیشه درباره ی آدمهایی که عاشقشان هستیم
دوبار خودمان را فریب می دهیم!
ابتدا برای مزیت هایشان و سپس برای نقایصشان.
سوءتفاهم-آلبر کامو
 

jhigol

عضو جدید
آدم روی رفاقت سنگ،درخت،آسمان و...بهتر می تواندحساب کند تا روی رفاقت آدم ها.
شاید برای همین ،اولین بت ها هم از همین چیزها بودند.
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم گرفته است…
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوش*بو، که روی شاخه*ی نارنج می*شود
خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این
گل شب*بوست،
نه، هیچ*چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی*رهاند.
و فکر می*کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد…
 

AvA-6586

کاربر فعال تالار حسابداری ,
کاربر ممتاز
ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺣﻘﺎﯾﻖ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮐﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﭘﯿﭽﯿﺪﻩ ﻭﺳﺨﺘﻪ
ﻣﺜﻞ ﮐﻨﺎﺭ ﺍوﻣﺪﻥ ﺑﺎ ﺟﻤﻠﻪ :
“ﺧﺐ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻩ ؛ ﺯﻭﺭ ﮐﻪ نیست”
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
انگاه که غرور کسی را له می کنی..
آنگاه که کاخ ارزوهای کسی را ویران می کنی..
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی..
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری..
انگاه که حتی گوشت را می بندی
تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی..
انگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری..
می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی..
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی..؟؟
 

fateme.h.b

عضو جدید

لبخندبزن:
وقتی با خانواده ات دور هم جمع شده اید..
خیلی ها هستند آرزوی داشتن خانواده را دارند…!
لبخند بزن: وقتی داری سرکارت میروی..خیلی ها هستند دربدر بدنبال کار وشغل هستند.
لبخندبزن: چون تو صحیح و سالم هستی..خیلی ها هستند دارند بخاطر بازگشت سلامتی شان میلیونها خرج میکنند.
لبخندبزن: چون “تو”خودت هستی..وخیلی ها آرزو دارند که چون”تو”باشند.
لبخندبزن
وهمیشه لبخند بر لبانت داشته باش
و خدا راشاکرباش وقناعت پیشه کن
و بر تقدیر و مقدرات راضی و تسلیم باش و همیشه فرهنگ لبخند را درمحیط زندگی خودت منتشرکن.....
:smile::smile:
 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آن روز که سهراب نوشت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.

باید این گونه نوشت :

چه شقایق باشد،چه گل پیچک و یاس،‌

زندگی اجباریست لاجرم باید زیست
.

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در
زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست

 

رجایی اشکان

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
"تـــــــــــــو"، دارد در "من"
گُــــــم می شـــــود کم کم ،
نکند به سَــــــــرت بزند
ســـر زده بــــیـــــایـــــی،
بـــــرای خودت مــــی گویـــــم
نــمـی شـناسی ام دیـــــگر !
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چرا توقف کنم چرا ؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در
حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار می رسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل می شوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ای تنگ کرم روزنامه نمی گنجد
چرا توقف کنم ؟
راه از میان مویرگهای حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلولهای فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد...

فروغ
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نفسم گرفت از این شب،در ِ این حصار بشکن
در ِ این حصــــار ِ جــادویی روزگــــــار بشـــــــکن
تو که ترجمان صبـحـی ، به تــــرنم و تــــــــــرانه
لب زخمـــدیده بگشا ، صف ِ انتظــار بشـــــکن
" سر آن ندارد امشب که برآید آفتـــــــــابی ؟ "
تو خود آفتـــــاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسـرای تا که هستی ، که سرودن است بودن
به ترنــــــــمی دژ وحشـت این دیــــــــار بشکن"





 
بالا