معماری با مصالحی از جنس دل

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نه ...

چشمانم شور نبود ؛

اگر آخر کارمان ندامت شد ....

دست هایم بی نمک بود
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]
[/h]
تنهايـي يـعني ...
يـه بـغض ِكهـنه و يـه چشـم ِخـيس و
يـه موزيك لايت و
يـه فـنجون قهـوه ي ِتـلخ


 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم پُر است
پُـــرِ پُـــرِ پُـــر.... .
آنقــــــد ر که گاهی اضافه اش، از چشمانم می چـــــکد...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دست به صورتم نزن

می ترسم بیفتد..

نقاب خندانی که بر چهره دارم! و بعد ..

سیل اشک هایم تو را با خود ببرد ..

و باز ..

من بمانم و تنهایی . . .

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هستند کسانی که از شدت دلتنگی به کُما رفته اند

حرف می زنند... راه می روند...نفس ...می کشند ...

اما چیزی حس نمی کنند

هیچ چیز!

فقط فکر میکنند و

فکر می کنند و

فکر می کنند ...

آری هستند

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است
.
رخنه اي نيست در اين تاريكي
:
در و ديوار بهم پيوسته
.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
.
روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است
.
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
.
مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد
.
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود
.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود
.
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
.
جنبشي نيست در اين خاموشي
:
دست ها، پاها در قير شب است
 

A.8

عضو جدید
کاربر ممتاز
هستند کسانی که از شدت دلتنگی به کُما رفته اند

حرف می زنند... راه می روند...نفس ...می کشند ...

اما چیزی حس نمی کنند

هیچ چیز!

فقط فکر میکنند و

فکر می کنند و

فکر می کنند ...

آری هستند

نیستند....:D
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
حالا دیگر نه از حادثه خبری هست

و نه از اعجاز ان چشمهای اشنا

از دلتنگی ها هم که بگذریم

تنهایی , تنها اتفاق این روزهای من است ...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کمبود خواب

با یک روز مرخصی حل می شود.

کمبود وقت

با مدیریت زمــان.


سایر کمبود ها نیـــز علاجی دارند

...
با دلتنگیم چه کنــم ؟!!!
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم دل نیست
دریا نیست
مرداب است
که موجی هم سراغش را نمیگیرد
نه میل زیستن دارد
نه میمیرد.
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تنهاااااااااااااااااااااااااااام

مثل فانوس‌بانِ پیر

وقتی آخرین کشتی

بندر را ترک می‌کند
 

Pinar.G

عضو جدید
کاربر ممتاز
دل غافل
روزگـــاری دیــده در دیــدار یاری داشتیم
بـــودن و دیــدار او را دائمــی پنداشتیــم
غرق شادی ها شدیم و غافل از ایام هجر
ای دریغا فصل گندم بود و ما جو کاشتیـم
روز تـلـخ غربــت و ایـــام سنــگین فراق
آمــد و ما بی خبــر افکــار باطــل داشتیم
چون به تنهایی رسیدیم درد را باور شدیم
باز هم آخر رسیدیــم و عجب گل کاشتیـم
قصه ها تکـرار و تکـرارند اما ای دریـغ
دل چه غافـل بود و او را عاقـلی پنداشتیم
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هر كه آيد گويد:
گريه كن، تسكين است
گريه آرام دل غمگين است
چند سالي است كه من مي گريم
در پي تسكينم
ولي اي كاش كسي مي دانست
چند دريا
بين ما فاصله است
من و آرام دل غمگينم
 

Pinar.G

عضو جدید
کاربر ممتاز
چه اشتباه بزرگیست !
تـلــخ کردن زندگیمان

برای کسی که در دوری ما
شیرینترین لحظات زندگیش را سپری می کند
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کسی هست آغوشش را،شانه‌هایش رابه من قرض بدهد ؟ !



تا یک دل سیر گریه کنم؟!
بدون هیچ حرف و سوال و جواب و دلداری و نصیحتی؟

 

Pinar.G

عضو جدید
کاربر ممتاز
گـاهـی در ذهـنـم آنــقــدر واقـعـیــت داری
کـه دسـتـهـایـم هــوایت را در آغـوش می گــیـرد ...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!

ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

ودیگر هیچی از من نمی ماند!

 

(رها)

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
گاهی آدمدل اش
فقط یک «دوستت دارم» می خواهد،
که نمیرد!


(افشین صالحی)
 

Pinar.G

عضو جدید
کاربر ممتاز
تنهایی
می دانستم می آیی
اما من

بی تو
هر شب تقدیر را دوره میکنم ...
 

Pinar.G

عضو جدید
کاربر ممتاز
عاشق که میشوی مواظب خودت باش

شبهای باقیمانده عمرت

به این سادگیها
صبح نخواهند شد ...
 

Pinar.G

عضو جدید
کاربر ممتاز
آنقدر مرا سرد کردی از خودت
ازعشق
که حالا بجای دل بستن ، یخ بسته ام.
آهای!! روی احساسم پانگذارید
لیز میخورید ...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من و تنهايي و این همه راز
من و تنهايي و شوق پرواز
من و تنهايي و حسرت و ساز
من و تنهايي و شعر و آواز
من و تنهايي و کلبه ی غم
من و تنهايي و اشک و ماتم
من و تنهايي و یاد دیروز
من و تنهايي و بغض امروز
من و تنهايي و باور من
من و تنهايي و راهِ رفتن
...........راهِ رفتن ...
 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ایــــــــن روزهــــا . . .
مــــــــن صنم سکوتــ شده ام
خفقــــــــان گـــــرفته ام تـا . . .
آرامــــــــش اهالـــــــــی ِ دنــیا خــــــــــط خطــــــــی نشـــود.

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خسته ام
تنهام
نه به تنهایی تو
نه به تنهایی عشق
نه به تنهایی فردای غم انگیز دلم
که به تنهایی این رنگ غروب پاپیز
که در ان دل شده از غصه ی عشقت لبریز

و به تنهایی ابر تیره
که از این خلوت ما میگذرد
سایه ای بر دل ما می افتد
دل رنجیده ز غم میگیرد
 

Pinar.G

عضو جدید
کاربر ممتاز
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم ...
حالا یک بار از شهر می رویم ...
یک بار از دیار ...
یک بار از یاد....
یک بار از دل ....
و یک بار از دست ...
آری گذشت دیگر آن زمان ...

 

mohammad azizi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مرداب از " رود " پرسید :

چگونه زلال شدی ؟!

رود گفت :
...
من گذشتم . تو هم بگذر

من نیز میگذرم...............
 
بالا