تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من!!
نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من!!
مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیردنماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
ما چو افسانه دل بیسر و بیپایانیم
تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون
او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم
تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد
تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
تیغ قهر ار تو زنی قوت روحم گردد
جام زهر ار تو دهی قوت روانم باشد
در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم
گرد سودای تو بر دامن جانم باشد
گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست
تا شبی محرم اسرار نهانم باشد
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را سحر کند
دل که از ناوکِ مژگان تو در خون میگشتدانه اي را كه دل موري از آن شاد شود
خوشي اش روز جزا تاج سليمان باشد
دل که از ناوکِ مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانهی ابروی تو بود
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانمتا دل به برم هوای دلبر دارد
افسانهٔ عشق دلبر از بر دارد
دل رفت ز بر چو رفت دلبر آریدل از دلبر چگونه دل بر دارد
در دیده چه کار آید؟ این اشک چو بارانم
بر دیده اگر، جانا، سروی چو تو بنشانم
خود را به سر کویت بدنام ابد کردم
از هر چه جز این کردم، از کرده پشیمانم
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت
که زخمهای دل خون من علاج نداشت
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنتا بهار است دری از قفس من نگشاید
وقتی این در بگشاید که گلی نیست به گلزار
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
میشود امشب برایت قصّه پردازی کنم؟
ساعتی جَو گیر باشم باز جَو سازی کنم؟
میشود امشب بیایی تنگ در آغوش من؟
با کمان ابروانت تیر اندازی کنم؟
.
.
.
میشود از گوشه ي چشمان زيبايت دمي
يك نظر برمن كني، من نيز طنازي كنم ؟
![]()
![]()
مي نويسم اي يــار
خانه ي ما اينجاست
تا كه سهــراب نپـرسد
" خانه ي دوست كجاست؟![]()
ترسم در آرزویت حسرت به دل بمانم
وقتی به تو رسیدن در قسمتم نباشد ...
![]()
![]()
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
روزي كه مي گرفتند پيمان زنسل ادمیوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
روزي كه مي گرفتند پيمان زنسل ادم
عشق در ميان ذرات در جستجوي ما بود
Thread starter | عنوان | تالار | پاسخ ها | تاریخ |
---|---|---|---|---|
![]() |
اولین مسابقۀ "مشاعرۀ سنتی دور همی" با جایزه | مشاعره | 109 | |
![]() |
مشاعرۀ شاعران | مشاعره | 11 |