نتایح جستجو

  1. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    اندوه شبی از در آمد دختر من لبش پُر شِکوه، جانش پُر زغم بود که در مهمانی ی ِ یارانم امروز سر شرمنده ام بر سینه خم بود چو دانستی که مهمانم به بزمی مرا چون گل چرا زیبا نکردی چرا با جامه یی رنگین و پرچین مرا با دیگران همتا نکردی «مهین» خندید و در گوش «پریچهر» نهان از من به صد افسون سخن گفت نمی...
  2. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گل صحرایی کیستی ای دوست که با یاد تو باده ی اندیشه ام آمیخته ای لب گرمت ز تن سرد من شعله ی صد بوسه برانگیخته خنده ی من، شوخی ی ِ‌من، ناز من برده قرار تو و آرام تو فتنه ی عشاق هوسباز من زهر حسد ریخته در کام تو من گل صحرایی ی ِ خود رُسته ام عطر مرا رهگذری نوش کرد خوب چو از بوی تنم مست شد رفت و...
  3. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    عروسک مومی بودی آن نازنین عروسک عشق که تو را ساختم ز موم ِ خیال بر تنت ریخت دست پندارم؛ صافی و لطف ِ چشمه های زلال تن ِ نرم ترا نهان کردم در پرند ِ سپید جامه ی شعر بر رخ پاک تر ز مرمر تو خط و خالی زدم به خامه ی شعر وه! چه شب ها که با نوک مژگان ز آسمان ها ستاره دزدیدم تا که آویز گردنت سازم یک به...
  4. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گره ِ کور نیستم باده تا نشاط مرا بِرُبایی ز جام و نوش کنی نیستم شعله تا لهیب مرا با نفس های خود خموش کنی نیستم عطر گل که راه برم با نسیمی به سوی خوابگهت نیستم رنگ شب که بنشینم با سکوتی به دیده ی سیهت نیستم شعر نغز تا یک شب بر لبت بوسه های گرم زنم نیستم یاد وصل تا یک دم بر رخت رنگ شوق و شرم زنم...
  5. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    آشیان جوجه هایم! نغمه خوانی ها کنید د رکنارم شادمانی ها کنید باز هم بوی بهار آورده باد آشیان را غرق گل ها کرده باد با شما گر خامشی بُگزیده ام بشنوید این نغمه را از دیده ام: روزگاری جفت جویی بوده ام گرمْ سوز نرمْ خویی بوده ام بر سریر شاخه هایم بوده جای بر حریر سبزه هایم بوده پای آبدان در کاسه ی...
  6. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    نیاز بی تو، ای روشنگر شب های من! بوسه می زد ناله بر لب های من در دلم از وحشت بیگانگی خنده می زد لاله ی دیوانگی دیده ام چون نرگس غم می شکفت وندرو برقی ز شبنم می شکفت در بلور اشک من یاد تو بود در سکوت سینه فریاد تو بود مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت پرده های ساز، آهنگ تو داشت موج خیز سبزه دامان تو بود...
  7. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    جامه ی عید سرخوش و خندان ز جا برخاستم خانه را همچون بهشت آراستم شمع های رنگ رنگ افروختم عود و اسپند اندر آتش سوختم جلوه دادم هر کجا را با گلی نرگسی یا میخکی یا سنبلی کودکم آمد به برخواندم ورا جامه های تازه پوشاندم ورا شادمان رو جانب برزن نهاد تا بداند عید، یاران را چه داد ساعتی بگذشت و باز آمد...
  8. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    فریاد ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی گفتی: «برو!» ولیک نگفتی کجا رود این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی پنهان مساز راز غم خویش در سکوت باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟ ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟ نازک تر از خیال منی، ای...
  9. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    خون سبز ای مرغ نفرین! گوش من، آزرده شد از وای تو ای بار سنگین! دوش من، با خستگی شد جای تو ای وحشت! ای آغشته تن، با خون من با جان من در هر تپیدن از دلم، اید صدای پای تو ای ساقه ی برف آشنا! امید گل کردن کجا تا خون سبز زندگی، یخ بسته در رگ های تو؟ ای خشک سال جاودان! ای کوری ی ِ گلزار جان! از لاله...
  10. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    نازک تن با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام پنهان ز چشم ها به کناری نشسته ام تا شهسوار من رسد و خیزم از پِیش در پیش راه او چو غباری نشسته ام نازک تنم، ولی نه چو گل های بامداد گرد غمم، به چهره ی یاری نشسته ام گر خوب و گر نه خوب؟ نوازشگرم تویی چون نغمه ی نهفته به تاری نشسته ام اشک سیاه شِکوه ز شب...
  11. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    توفان امشب اگر یاری کنی، ای دیده توفان می کنم آتش به دل می افکنم، دریا به دامان می کنم می جویمت، می جویمت، با آن که پیدا نیستی می خواهمت، می خواهمت، هر چند پنهان می کنم زندان صبرآموز را، در می گشایم ناگهان؛ پرهیز طاقت سوز را، یکسر به زندان می کنم یا عقل تقوا پیشه را، از عشق می دوزم کفن یا شاهد...
  12. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    بهار بی گل نه نام کس به زبانم نه در دلم هوسی به زنده بودنم این بس که می کشم نفسی جهان و شادی ی ِ او کام دوستان را باد پر شکسته ی ما باد و گوشه ی قفسی از آن به خنجر حسرت نمی درم دل خویش که یادگار بر او مانده نقش ِ عشق کسی بهار عمر مراگر خزان رسد، که در او نرُست لاله ی عشقی، شکوفه ی هوسی سکوت جان...
  13. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    آشتی چندی به قهر گر چه زما رخ نهفته بود دیشب ز آشتی به برم تنگ خفته بود شب تا سحر نخفته و در پیش روی ماه گه بوسه وام داده و گاهی گرفته بود بودم بهار حُسن که از همّت لبش گل های بوسه بر سر و رویم شکفته بود در پایش اوفتادم و دانست عاشقم این راز اگرچه در دل تنگم نهفته بود خاموش بود و قصه ی او را به...
  14. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    دیشب عشقش ز جان تیره ی من سر کشیده بود در سنگلاخ خاطر من گل دمیده بود چون سبز جامه، غنچه صفت، پیکر مرا از چشم ها نهفته و در بر کشیده بود ای باغبان عشق! تو تا با خبر شدی لبهاش از لبم گل صد بوسه چیده بود عشقم هزار پرده ی پرهیزْ سوخته شوقم هزار جامه ی تقوا دریده بود بر لوح ساده ی دل دیرآشنای من...
  15. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    خاکستر خیال دیشب که خفته بودی، در بستر خیالم می سوخت از تمنّا، پا تا ز سر خیالم من جام ها کشیده، از باده ی وصالت تو کام ها گرفته، از دختر خیالم شب چون به آتش تو، اندیشه پر بسوزد شعر و ترانه گردد، خاکستر خیالم ای تشنه کام عاشق، بس کن هوس، که ترسم غیر از جنون ننوشی، از ساغر خیالم تا موج خیز ِ...
  16. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    صدف ننوازی به سرانگشت مرا، ساز خموشم زخمه بر تار دلم زن که درآری به خروشم چون صدف مانده تهی سینه ام از گوهر عشقی ساز کن ساز غم امشب که سراپا همه گوشم کم ز مینا نیم، ای دوست! که گَردش بزدایی دست مهری چه شود گر بکشی بر بر و دوشم من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی که به زنجیر وفایت نکشم هر چه...
  17. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    آشفتگی شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من در شهر شما عاشق انگشت نما من دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز اما به در خانه ی عشق تو گدا من یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من ای شیر شکاران سیه...
  18. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    ساق فریبْ زن خرمن زلف من کجا؟ شاخه ی یاسمن کجا؟ قهر ز من چه می کنی، بهر تو همچو من کجا؟ صحبت باغ را مکن، پیش بهشت روی من سبزه ی عارضم کجا، خرّمی ِ چمن کجا؟ لاله و من؟ چه نسبتی! ساغر او ز می تهی: ساق فریبزن کجا؟ ساقی ی ِ سیمتن کجا؟ غنچه دهان بسته یی، پیش لب شکفته ام گرمی ی ِ‌ بوسه ام کجا،؟ سردی...
  19. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    عطر پرکنده بازگو، ای به کنار دگری خفته ی من! چه کند با غم تو این دل آشفته ی من؟ وه که امروز پرکنده تر از بوی گل است خاطر جمع تر از غنچه ی نشکفته ی من! آفتاب ِ نگه ِ‌ گرم تو را می جوید این دل ِ سردتر از بر ف ِ فروخفته ی من یاد از آن روز که انگشت تو اشکم بسترد خاتم دست تو شد گوهر ناسُفته ی من...
  20. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    دورنگی همچو نور، از چشمم، رفتی و نمی ایی بی تو دیده ی جان را، بسته ام ز بینایی تا زمن شدی غافل، سرزدم به هر محفل بی تو عاقبت کارم، می کشد به رسوایی از دورنگی ی ِ یاران، وزفریب عیاران دیدم و چه ها دیدم، یک به یک تماشایی آ‏فتاب را دیدم، هفت رنگ و فهمیدم اینکه نیست بی رنگی، زیر چرخ مینایی حال من...
بالا