نتایح جستجو

  1. mahdi271

    یغما گلرویی...

    شش تابستان انعکاس سرخ گیلاس و سبزی سایه بود انعکاس هفت سنگ و تب بعد از ظهر به کنار هر گلی که می رسیدم می خواستم تمام پروانه های جهان را خبر کنم بر شاخه ها می نشستم و سرود سبز سوت و سکوت را برای جوجه های کوچک گنجشک می خواندم تا مادر بزرگ بیاید و از بیم سقوط و سستی شاخه بگوید...
  2. mahdi271

    یغما گلرویی...

    پنج بچه که بودم از جریمه های نانوشته که بگذریم سلمانی و ساعت و سیب سکه و سلام و سکوت و سبزی صدای بهار هفت سین سفره ی منبود بچه که بودم دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت که آخر هیچ قصه یی به خانه نمی رسید بچه که بودم تنها ترس ساده ام این بود که سه شنبه شب آخر سال باران بیاید...
  3. mahdi271

    یغما گلرویی...

    چهار شاعر که شدم نردبانی بلند بر می دارم پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم شاعر که شدم می ایم کنار کوچه ی کبوترها تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم و می روم شاعر که شدم مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم دیگر چه فرق می کند...
  4. mahdi271

    یغما گلرویی...

    سه در دایره ی تاریک فنجان فال عکس فانوس ستاره و عطر اطلسی افتاده است شاید شروع نور نشانه یی از بازگشت نگاه گرم تو باشد باید به طراوت تقویم های کهنه سفر کنم تقویم ناب ترین ترانه ی نمناک تقویم سبزترین سلام اول صبح تقویم دور دیدار بوسه و دست شاید در ازدحام روزها یا در انتهای همان...
  5. mahdi271

    یغما گلرویی...

    دو پیاده آمده ام بی چارپا و چراغ بی آب و اینه بی نان و نوازشی حتی تنها کوله یی کهنه و کتابی کال و دلی که سوختن شمع نمی داند کوله بارم پر از گریه های فروغ است پر از دشتهای بی آهو پر از صدای سرایدار همسایه که سرفه های سرخ سل از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند پر از نگاه...
  6. mahdi271

    یغما گلرویی...

    یک شرمنده ام گفته بودم دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم گفته بودم غبار قدیمی تقویم را ازش یشه های شعر وخاطره پاک نمی کنم گفته بودم صدای سرد سکوت این سالها را با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم اما دوباره دل دل این دل درمانده تو را میهمان...
  7. mahdi271

    یغما گلرویی...

    این سری از شعرا از دفتر شعر گفتم بمان!نماند.... هست که که براتون میزارم
  8. mahdi271

    یغما گلرویی...

    قصّه ی باغ ِ پـِسّه دیشب با چشم ِ بَسّه رفتم به باغ ِ پسّه دیدم گلای باغ ُ مُرشدْ باشی شکـَسّه با سبیلای خنجری گوشاش مِثِ نون بربری ترکه ی آلبالو به دست نِشَسّه ترک ِ یه خَری دور ُ ورِش هزار هزار بچّه نشسّه بی قرار مرشدم آروغ می زدُ قصّه می گف از یه سَوار بچّه های غم تو گَلو با لـُپّای مث ِ...
  9. mahdi271

    یغما گلرویی...

    مرثیه ی امرداد amordad تبسم نخست این سپیده را چه کسی دزدیده ؟ آنک !‌همیشه ای دیگر بیدار باش دوباره ی دشنه سنگ سار فانوس اینه خاک تیره بامداد واپسین را آغوش گشوده است مرداد درد را چگونه تاب آریم ؟ تولد تگرگ و ترانه های ترس مدار نقطه چین تا نهایت دنیا تابستان بی خورشید مرداد سرد...
  10. mahdi271

    مشاعرۀ سنّتی

    در سینه چگونه من نگه دارم دل کز دیده به جای اشک می بارد دل بردار به احتیاط تابوت مرا زیزا که در آن شکستنی دارم دل
  11. mahdi271

    مشاعرۀ سنّتی

    در مذهب عاشقان قرار دگر است وین باده ی ناب را خمار دگر است هر علم که در مدرسه حاصل گردد کار دگر است و عشق کار دگر است
  12. mahdi271

    مشاعرۀ سنّتی

    سر گشته ی توست نه فلک می دانی گرد در تو گشته به سرگردانی تو خورشیدی ولی میان جانی خورشید که دیده ست بدین پنهانی
  13. mahdi271

    مشاعرۀ سنّتی

    من از او بوی خود سوزی شنیدم حدیث عشق آموزی شنیدم ز آهنگ شکست استخوانش صدای پای پیروزی شنیدم
  14. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    گفتی که گفتی که:«- مرا با تو نه سِرّی، نه سری هست.» گر سرّ و سری نیست، نهانی نظری هست. گرداب، شکیباییم آموخت که دیدم گاه از من سودازده، سرگشته تری هست برگی ست که پیچان به کف باد خزان است گر در همه ی شهر چو من در به دری هست گشتند پی فتنه بر هر گوشه ی این شهر: در گوشه ی چشمان تو گویا خبری هست با...
  15. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    ای مرد ای مرد! یار بوده ام و یاورت شدم شیرین نگار بوده و شیرین ترت شدم بی من نبود اوج فلک سینه سای تو پرواز پیش گیر که بال و پرت شدم یک عمر همسر تو شدم، لیک در مجاز؛ اینکه حقیقت است اگر همسرت شدم هم دوش نیز هستم و هم گام و هم طریق تنها گمان مدار که هم بسترت شدم بی من ترا، قسم به خدا، زندگی نبود...
  16. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    نیمه شب از میان خبرها آبشار بلند، چون مسواک تن به دندان صخره ها می زد رشته های سپید سیمینش بر تن صخره ها جلا می زد سنگ ها چون شکسته دندان ها: نامرتب، سیاه، افتاده بستر آبشار، چون دهنی از غریبی به زجر جان داده ماه چون شمع بی فروغ عزا دشت چون مرده خفته در نورش مرده شو بود و دمبدم می ریخت بر تن...
  17. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    نامه تا شکستِ ‌قانون ِ زن شکن آه، ای پیک، پیک شادی بخش! نامه آورده ای ز همسر من نامه از او، که روزگاری داشت سایه ی لطف و مهر بر سر من نامه از اوست، او که از تن او بسترم گرم بود و رؤیایی او که از بوسه بر رخم می زد نقش صدگونه عشق و شیدایی او که می گفت: «دوستت دارم» او که می گفت: «نگسلم پیوند» او...
  18. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    رقص شیطان آمدی و آمدی و آمدی نرم گشودی در کاشانه را خنده به لب؟ بوسه طلب شوخ چشم شیفته کردی دل دیوانه را سایه صفت آمدی و بیقرار خفت سراپای تو در بسترم نرگس من بودی و جای تو شد جام بلورین دو چشم ترم یک شرر از مجمر لب های تو جست و سراپای مرا سوخت... سوخت بوسه ی دیگر ز لبت غنچه کرد غنچه ی لب های...
  19. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    چوب دار خدایا چوبه ی دار است جسمم چه پیکر ها به بالایم درآویخت چه آتش ها به خاموشی گرایید چه گرمی ها که با سردی در آمیخت چه دل ها کز هوس می سوخت پنهان چو با من آشنا شد سرد شد، مُرد بَرَم هر نغمه ی شیرین که خواندند به گوشم ناله یی از درد شد، مُرد دو چشمم مستی ی ِ مینای می داشت چه سود آخر به کس...
  20. mahdi271

    سیمین بهبهانی

    برای چشم هایت گفتی که:«کاش چون تو مرا، ای دوست! گویا، زبان شعرو سخن می بود تا قصه ساز آتش پنهانم شعر شکفته بر لب من می بود» گویم به پاسخ تو که:« ایا هست «شعری ز چشم های تو زیبا تر؟ «یا من شنیده ام ز کسی هرگز «حرفی از آن نگاه، فریباتر؟ «دریای سرکشی ز غزل خفته است در آن نگاه خامش دریا رنگ یک گوشه...
بالا