نتایح جستجو

  1. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    تو چه وقت خواهی آمد؟ من میمیرم... ******** شیشه ها را بین یخها گذاشت. گفت: لمان فه (Leman Fe) من چند وقت به استراحت نیاز دارم. مریضم. مرد سیاه گفت: حالت خوب نشده؟ -نه. باید استراحت کنم. و اندیشید که باید فکری به حال خود و زندگی ام کنم. لمان فه پرسید: کلیمبا (Climba) رو چه طور راضی کنم؟...
  2. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    فرزاد او را در بغل کشید و خندید. گفت: من نمیذارم تو بچه بیاری! نمیخوام کمر باریکت خراب بشه! آلما باز قهقهه زد. اما لحظه ای بعد آرام گرفت: فرزاد... یه چیزی میخوام ازت بپرسم... -چی عزیزم؟ بگو... -فرزاد تو شغلت چیه؟ فرزاد باز بی اختیار سکوت کرد. اما لحظه ای بعد بر خود نهیب زد و به خود آمد: آلما تو...
  3. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    شوخی کردم... -میدونم... من هیچ نیازی به پول ندارم فرزاد... همه ارث بابام بهم رسیده... کلی پول با یه مغازه که الآن اجاره دادیمش... فقط کافیه بشه هیجده سالم. راستی... هفته دیگه میشه هیفده سالم! فرزاد با شگفتی نگریستش: جدی میگی؟ -آره! -چرا زودتر نگفتی؟ -خوب حالا گفتم! و چشمکی به او زد. فرزاد گفت...
  4. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    - فرزاد او را در بغل بلند کرد. به او خندید و گفت: منم این انگشترو واسه همین بهت دادم! ولی تو لعنتی انداختی توی دست راستت! نشست و او را در بغل خود نشاند. آلما با شرم انگشتر را در دست چپ خود انداخت. گفت: موقع گیتار زدن مجبور میشم درش بیارم... فرزد لبخند زد و بوسیدش. -تو که نمیخوای با من ازدواج...
  5. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    میگفت درمانده ام. میگفت تا جایی که میتوانم ماموریتها را ناموفق میگذارم و بعد تا جان دارم از اسی کتک میخورم. میگفت اسی هزاران بار سعی کرده معتادم کند. هزار بار معتاد شده ام اما باز خودم ترک کرده ام. میگفت خسته ام. ادامه میدهم شاید روزی، جایی، راهی باشد. ******** سرش داغ بود. نمیدانست که زیاد...
  6. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    - تو چرا ازم فرار کردی نگین؟ بیا تو! نگین وارد اتاق تاریکش شد و در تاریکی، صورت تنها آرامشش را لمس کرد. پرسید: خوابیده بودی؟ اون خانمه گفت خوابه... - سعی میکردم بخوابم. ولی نتونستم. بیا بشین. آلما چراغ خوابش را روشن کرد. نگین روی صندلی اش نشست و در نور کم سو به آلما خیره شد. آلما که از بطری آب...
  7. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    آلما همچنان که همیشه میکرد زانوهایش را در بغل جمع کرد. روی تختی کنار در خروجی نشسته بود، گرچه دور بود اما میتوانست به خوبی بازی را تماشا کند. سیگار میان انگشتانش بیهوده میسوخت و تمام حواس آلما به چهره ضیاء بود. تا آنجا که سعید آخرین برگ را مقابل ضیاء برگرداند. ضیاء چشمانش را بست: دویست و شصت تا...
  8. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    - چرا من؟ فرزاد سر بلند کرد. آلما فهمیده بود که گاهی نگاه او مانند نگاه کودکی مستاصل و مادر گم کرده است. فرزاد پاسخ داد: نمیدونم... امشب بیا... خواهش میکنم... - هرچی خواستی سفارش بده. مهمون منی. بعد با هم میریم... من میرم یه دوش بگیرم... ******** فرزاد درِ سوییتش را بست و پشت آن ایستاد. گفت...
  9. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    آلما روشنش کرد: میترسه حقه هاشو یاد بگیرم. مسعود سعی کرد بی تفاوت باشد. دفتر را باز کرد و مشغول حساب کتاب شد. آلما ادامه داد: بهش بگو دیگه کاری بهش ندارم. بهش بگو یه وقتی این کارا رو میکردم که یه کم بهم توجه کنه. ولی دیگه مهم نیست. حالا فقط به خاطر مشروب و تماشا این پایین میشینم. کاری به اون...
  10. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    به سختی میتوانست افکارش را جمع کند: ده میلیون تومان، تنها برای ساعتی خواندن؛ باور نمیکرد. فقط میتوانست به ضیاء که با شگفتی او را مینگریست، پوزخند بزند. در اوج احساس خواندن بود که مرد بی حرفی رستوران را ترک کرد. ******** فرزاد روی یک راحتی در سوییتش در هتل, لم داد: فردا میریزه به حساب... خیلی خوب...
  11. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    این را به فریاد گفت. زنی از گوشه ای گفت: بذارین بخونه! دفعه قبل که خیلی خوب داشت میخوند! همهمه ای بلند شد: آره حاجی! هیچوقت نمیذاری بخونه! - بذار بخونه! - چیزی نمیشه! - ما به کسی نمیگیم! آلما به سمت میکروفنی که آماده بود، دوید. منتظر موزیک نمیشد: من پر از خواب ستاره تو همه نور امیدم عاشقیِ بی...
  12. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    ضیاء به سمتش میرفت: آلما توتونای من کجاست؟ - من چه میدونم! - چی میخوای؟ آلما لبخندی زد: فردا پنجشنبه س! - خوب؟ - همین. گفتم که بدونی. - ببین آلما... مسعودو میفرستم از سوپر واسم یه بسته توتون بخره. ایندفعه خوردی به در بسته! و برگشت و رفت. آلما نگین را روی یک تخت مینشاند: من که بالاخره کار خودمو...
  13. abdolghani

    دفتر مدیریت تالار ادبیات

    سلام گلابتون جان می خواستم اجازه تایپ رمان شهره شهررو بگیرم راستی چرا من هرچی رمان میذارم تیترم توصفحه حکایت خیلی پررنگ نیست می شه راهنمائیم کنید
  14. abdolghani

    این هم 10 صفحه ی اول http://rapidshare.com/files/382921306/DSC00604.JPG.html...

    این هم 10 صفحه ی اول http://rapidshare.com/files/382921306/DSC00604.JPG.html http://rapidshare.com/files/382925595/DSC00606.JPG.html http://rapidshare.com/files/383893523/DSC00607.JPG.html http://rapidshare.com/files/383895648/DSC00608.JPG.html...
  15. abdolghani

    پس چی شدمامان گلابتون جوابم روندادی

    پس چی شدمامان گلابتون جوابم روندادی
  16. abdolghani

    شهره شهر اثرسامان

    صدای خنده ها در فضا می پیچید. بوی قلیان، شب گرم آخر تابستان را انباشته بود. زن کودکش را به آغوشش فشرد. پشت در رستوران سنتی کز کرد. دل کندن برایش سخت بود. دو ماهی میشد که کودکش را روز و شب پی اش کشیده بود و به او مهر ورزیده بود. دیگر نمیتوانست. راه زیادی را آمده بود تا به اینجا رسیده بود، اینجایی...
  17. abdolghani

    سلام ملیساجان خوبی امشب 10 صفحه فصل اول روبرات می فرستم آخه نمی دونم چرانی شه همه پوشه اش روبرات...

    سلام ملیساجان خوبی امشب 10 صفحه فصل اول روبرات می فرستم آخه نمی دونم چرانی شه همه پوشه اش روبرات یکجاآپلودکنم
  18. abdolghani

    رمانهای درجریان ساخت

    رمان شهره شهر اثرسامان
  19. abdolghani

    سلام مامان گلابتون خداقوت من می خواستم اجازه تایپ رمان شهره شهررو ازشم ابگیرم که اثری ازسامان...

    سلام مامان گلابتون خداقوت من می خواستم اجازه تایپ رمان شهره شهررو ازشم ابگیرم که اثری ازسامان موافقید
  20. abdolghani

    گذاشتم وتمامش کردم یه رمان جدیددیگه می خوا م شروع کنم به اسم شهره شهر

    گذاشتم وتمامش کردم یه رمان جدیددیگه می خوا م شروع کنم به اسم شهره شهر
بالا