به سختی میتوانست افکارش را جمع کند: ده میلیون تومان، تنها برای ساعتی خواندن؛ باور نمیکرد. فقط میتوانست به ضیاء که با شگفتی او را مینگریست، پوزخند بزند.
در اوج احساس خواندن بود که مرد بی حرفی رستوران را ترک کرد.
********
فرزاد روی یک راحتی در سوییتش در هتل, لم داد: فردا میریزه به حساب... خیلی خوب...