نتایح جستجو

  1. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    گفتم : خودت میدونی که من از اون اول هم همه احساسم مال تو بود ... میان حرفم آمد و عصبانی گفت : من که جیزی ندیدم این بار من عصبانی شدم و گفتم : چیزی ندیدی ؟ چند دقیقه دهنت رو ببند تا یادت بیارم ... به قدری عصبانی بودم که قسم میخورم اگه یک کلمه حرف میزد خفه اش می کردم . بلند شدم و شروع به قدم زدن...
  2. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    با خودت فکر کن و ببین در این مسیری که با هم همراه شدیم فقط من مقصر بودم؟ یعنی تو هیچ تقصیری نداشتی؟ هیچوقت کاری کردی که باورم شود اندازه نوک سوزنی به من اهمیت می دهی؟ در حالی که دیدم به راحتی در کنار گوش فرشاد این جمله را زمزمه کردی و از جلوی چشم من گذشتی. او چه داشت که من نداشتم؟ کاش این را می...
  3. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    روی نیمکت نشست و گفت: نمی شینید آقای کمالی؟ نشستم و گفتم: خب؟! به چشمانش نگریستم و گفتم: چی می خواهید بدونید؟ لبخندی زد و گفت: همه چیز رو! شما حالا منو خوب می شناسید و می دونید که طاقت شنیدن هر جور خبری رو دارم. از رفتار امروز شهروز و دیگران فهمیدم خبریه! می خوام اون خبر رو بشنوم، احتمالاً قاتل...
  4. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    کوروش گفت: اگه نقشه ام موفقیت آمیز باشه صد میلیون بهت پول می دم. من این همه پول رو حتی توی خواب هم ندیده بودم اما من فقط به خاطر پول این کا رو نکردم بلکه به خاطر کوروش بود. من واقعاً دوستش داشتم، من پودری که کوروش بهم داده بود ریختم تو شربت به لیموی اونا و کلید دریا رو از تو کیفش برداشتم و به...
  5. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    شماره رو به سروان احمدی دادم و گفتم: فقط این شماره رو داره. نگاهی به شماره کرد و گفت: فکر کنم مال یکی از شهرهای شمالیه، نباید پیدا کردنش سخت باشه. با تشکر از مسوولین مدرسه به راه افتادیم. موقع خداحافظی با خنده گفت: اگه خواستی عضو پلیس بشی بهم بگو. گفتم: حتماً. تصمیم گرفتم تا وقتی که او را دستگیر...
  6. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    شهروز گفت : نه ، دریا اون دفتر رو برای تو نوشته بود . منظورت چیه ؟ گفتم : دریا جواب این مسئله رو با چشاش دیده و با دستاش نوشته شب نامزدی پسر عموت اونجا بودی ؟ شهروز گفت : نه حوصله اش رو نداشتم گفتم : خدمتکاری به اسم عزیزه دارن ؟ کمی فکر کرد و گفت : آره ، بعد از طلعت خانم اونجا موندگار شد . فکر...
  7. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    فرشاد خندید و گفت : هر کی ندونه فکر می کنه من بردمت خونه فک و فامیل لبخندی زدم و گفتم : مرسی که اومدی نجاتم دادی ... دستم را در دستش گرفت و پرسید : نجاتت دادم ؟ از دست کی ؟ اون مرتیکه دیوونه ؟ اون همش هارت و پورت میکنه اما خیالت راحت که هیچ غلطی نمی تونه بکنه . اون شربت حالم رو بهم زد ؛ چه بد...
  8. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم . دلم شور میزد هر کاری می کردم آرام نمی شدم . انگار می دانستم اتفاقی در شرف وقوع است که مربوط به زندگی من است .سرم را به کارم گرم کردم تا دلشوره فراموشم شود فرشاد که رسید من حاضر بودم وارد شد و بی هیچ حرف و سخنی مرا در آغوش کشید . متعجب گفتم : طوری شده ؟ می دانست...
  9. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    نگاهم را در نگاه عسلی اش دوختم و گفتم: آدم کسی رو که دوست داره نسبت به روابطش حساس می شه. با دهان باز نگاهم می کرد. طی این مدتی که همسرش شده بودم برای اولین بار بود که می گفتم دوستش دارم، پرسید: نشنیدم چی گفتی؟ بلندتر گفتم: دوستت دارم. مرا در آغوش کشید و زمزمه کرد: من بیشتر. فصل سی و دوم برپایی...
  10. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    متعجب نگاهش کردم، گفت: خب معلومه اون وقت مجبور بودم اون خوشگلی هات که فقط مال منه با دیگرون شریک بشم. خواستم بگویم زمانه الان به گونه ای شده که خیلی مسلمان ها هم علی رغم ادعای مسلمانی تمام زیبایی هایشان را در معرض دید نگاه های هرزه قرار می دهند اما چون همیشه سکوت کردم و به زدن لبخندی اکتفا...
  11. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    او هم خندید و گفت: حاضر شو بریم بیرون! با خنده گفتم: نه، بیرون نریم. با شیطنت گفت:اِ... یعنی ساعت نه و نیم شب می خوای شام بپزی؟ لبهایم را جمع کردم و گفتم: فرشاد...! گفت: آهان! من بپزم! به اعتراض گفتم:اِ...! خندید و گفت: بله متوجه شدم! یعنی فرشاد بلند شو زنگ بزن دو تا پیتزا با مخلفاتش بیارن! چشم...
  12. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    با صدای لرزانی گفتم : تو حالت خوبه ؟ موضوع را برایش شرح دادم ، گفت : تا یک ربع دیگه اونجام وقتی او آمد من درون اتاق نشسته بودم و به سبد گل فرستاده شده چشم دوخته بودم . نگاهم به اوکه افتاد بغضم ترکید انگار میخواستم ببیند ناراحتم و اشک می ریزم . بی حرف آغوش گشود و منم بی حرف در آغوش پر مهرش فرو...
  13. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    گفتم : اصلا زنگ میزنم آژانس ، امروز ماشین نیاوردم وگرنه مزاحم نمی شدم بلند شد و گفت : بابا بی خیال ، حاضر شو بریم گفتم : راستی اینجا کاری داشتی ؟ دست در جیبش کرد و گفت : بله ، این رسیدهای رنگه ، پدر گفت بدم بهت چون فردا بسته رنگ های وینزوری که سفارش دادید میاد تشکر کردم و رسید را درون کیفم...
  14. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    شهروز نگاهش را به من دوخت. یک ماهی می شد که ندیده بودمش. سلام کردم و تبریک گفتم. او فقط زیر لب جواب سلامم را داد. لاغرتر و ضعیف تر از قبل شده بود. بعد از بدرقه او ماهم به طرف منزل سمیرا رفتیم. خود شهروز نمی خواست کسی همراهش برای آوردن عروس برود. در منزل آنها بودیم که عروس و داماد در بین جمعیت...
  15. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    صبح که بیدار شدم با سه پایه و وسایلم به سمت تپه سنگی رفتم دوست داشتم فقط دریا را بکشم بی هیچ ابتدا و انتهایی، نگاهم به ساحل افتاد. شهروز کنار ساحل نشسته بود، سمیرا هم به کنارش رفت و روی ماسه ها نشست. همیشه بین تصمیم و عمل به آن تصمیم فاصله ای بسیار است سعی کردم نگاهم را به پالتم معطوف کنم و رنگ...
  16. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    خندیدم و گفتم: دیشب بی خوابی به سرم زده بود. ظهر هم یه کم پیاده روی کردم، جات خالی خیلی چسبید. دانیال خندید و گفت: دوستان به جای ما. نگاهم به سمیرا افتاد، تمسخر بی حدی در نگاهش بود و در کنار شهروز روی کاناپه نشسته بود. بی توجه به آشپزخانه رفتم و لیوانی چای برای خودم ریختم و آوردم. زن عمو عزت...
  17. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    بغض داشت خفه ام می کرد، درون اتاق رفتم و در بالکن را بستم. به جای هر نوع عصبانیت و داد و فریاد فقط ناراحت بودم. بغض بزرگی در گلویم نشسته بود و خیال باز شدن نداشت، ترانه در اتاق را باز کرد و گفت: سلام خوشگل من پاشو بیا بیرون، هوای به این خوبی اون وقت تو خودت رو تو اتاق حبس کردی! به زور بغضم را...
  18. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    صدای خش داری را کنار گوشم شنیدم: چرا صبر نکرد؟ سرم به سمت صدا برگشت، بوی تند عرقش در بوی بد الکلی که مصرف کرده بود ادغام شده و واقعاً بوی نامطبوعی را ایجاد کرده بود. خودم را عقب کشیدم و گفتم: مزاحم... نشید آقا، نامزد من همین اطرافه. با صدای کش دارش گفت: جداً؟... صداش کن... بگذار با هم آشنا بشیم...
  19. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    نگاه سردی به طاهر انداختم و حرفی نزدم. دانیال گفت: اگه یه دفعه برگردی و مثلاً متعجب باشی عکست قشنگ تر می شه. رضا گفت: بچه ها به نظرم موهاش رو از فرق باز می کرد و با روغن می چسبوند قشنگ تر می شد. شهروز سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد، نگاهی به او انداختم و گفتم: راحت باش. و بعد به سوی آنها...
  20. abdolghani

    عشق خاموش لیلا عبدی

    ترانه کنارم ایستاد و گفت: چطوری چشم آبی خوشگل من! با شنیدن این جمله از زبان ترانه، سهیل و شهروز که کمی جلوتر از ما راه می رفتند به سمت من برگشتند. به زور لبخندی به روی ترانه زدم و گفتم: مرسی. خوبم! وقتی دستم را شستم و نشستم، شهروز آمد و رو به روی من نشست و گفت: خیلی تو لبی چته؟ لبخندی زدم و...
بالا