فردا صبح اول وقت رفتم مغازه كتاب فروشي پسره رو ديدم موٌدب به نظر مي رسيد وقتي گفتم محتشم هستم ، گفت:شما با خانم محتشم نسبتي داريد؟
سرم رو به نشونه اره تكان دادم .دوباره گفت: من نمي خواستم اون اتفاق براي خواهر تون بيفته . مي خواستم ثواب كنم كه اينطوري شد . ازش خواستم جريان رو برام تعريف كنه . بعد...